سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
روشنگری اجتماعی

 

 

حتّی وقتی دانشجوئی بودم،استاد خراسانی می گفت:«ها!باز رفتی!برگرد؛تو لَش ات را توی کلاس،روی صندلی ها برای ما می گذاری،و خودت را برای که می بری؟کیست که از ما بهتر است؟جلوی اسم فلانی[شریعتی]ستونی در دفتر حضور و غیاب باز کنید؛و وقتی می نویسید حاضر،توضیح بدهید که خودش،یا لَش اش...من اگر بتوانم،همین الان،تو را که جلویم نشسته ای،غایب می گذارم...»

و یکی از رفقایم خندید و گفت:«پس شما باید همیشه،از اوّل تا آخر زنگ،دفترتان دست تان باشد،و فلانی را هِی حاضر غایب کنید...چون او همیشه در رفت و آمد است!»

 

راست می گفت؛امّا او خیال می کرد که هرکه،با آن دنیا تماسّ دارد،هرکه ساکن آن جهان غیبی نیز هست؛و گاه گاه به آن جا سری می کشد،حتماً باید عاشق باشد!عاشق کسی!او چه می دانست؟و دیگران چه می دانند،که از عشق بالاتر هم هست؛پرشکوه تر هم هست...ایمان است؛ارادت است؛درد است؛نیاز است؛سخن است؛وحی است؛قداست است؛شکوه و جلال است؛عظمت است؛مطلق است؛ایده آل است؛بی کرانگی است؛جاودانگی است؛ایثار است؛فداکاری است؛عشق به وطن عزیز است؛صفای خویشاوند است؛خون قربانی است؛زیارت کعبه است؛ذبح اسماعیل است؛سودای آزادی است؛شیفتگی رهائی است؛هوای پرواز است؛هوسِ گریز است؛قفل شکستن است؛معبد است؛محراب است؛نماز است؛نیاز است؛باغ سرسبز آرزوها است؛قامت بلند شرف است؛گردن افراشتهء غرور است؛نغمهء دلنواز الهام است؛آواز دلنشین پرنده است؛بی تابی پرسوز پروانه است؛آرامش پرگداز شمع است؛خلوت ساکت تنهائی پرغوغا است؛گوشهء پرجمعیّت تنهائی ها است...

 

عشق چیست؟عشقی که استاد می گفت و دیگران می فهمیدند!نمی گویم هیچ،چرا،هست؛من آن را منکر نیستم.امّا پرنده ای زیبا و خوش پرواز و رنگین است،در این باغ پر اسرار و پر اعجاز،که از آن پرندگان زیباتر بسیارند.عشق گل سرخ است؛و در آن جهان که من ساکن آن جا نیز هستم،جز گل سرخ،گل های خیال انگیزتر و شکوفاتر و معطّرتر بسیار است.گل صوفی نیز هست!گل صوفی از گل سرخ زیباتر است؛عشق سرو است،و آن جا درخت طوبی نیز هست.

 

ادامه دارد...




      

 

 

 

چه قدر ایمان خوب است!چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند!چه ستمکار مردمی هستند،این به ظاهر دوستداران بشر!دروغ می گویند،دروغ،نمی فهمند؛می فهمندو نمی خواهند؛نمی توانند بخواهند.

 

اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد،زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟اگر انتظار مسیحی،امام قائمی،موعودی در دل نباشد،ماندن برای چیست؟اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟اگر دیداری نباشد،دیدن چه سود؟و اگر بهشت نباشد،صبر بر رنج و تحمّل زندگی دوزخِ دنیا چرا؟اگر ساحل آن رود مقدّس نباشد،بردباری در عطش،از بهر چه؟

 

و من در شگفتم که آن ها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند،چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟ایمان چه جای زیبا و پر از عجایبی است؟این مذهبی ها یا لامذهب های معمول بازاری،خیال می کنند که جهان دیگر،در جای دیگری است!نه،جهان دیگر،در همین جهان است.[روایتی است در «اصول کافی»،که بهشت،در لای همین دنیا پیچیده است.]کوچه و بازارش در همین کوچه و بازارها،و شهرش در همین شهرها و باغ و آبادی و طوبی و روح و حور و پری و گل و میوه و شیر و عسلش،در همین زمین،همین شهر و دیار و در میان همین خلق است،و من آن را می بینم؛در آن گام می نهم،دم می زنم،با ساکنانش سخن می گویم؛عطر خوش و آسمان پاک و کوه ها و صحراها و رودها و درخت ها و پریانش را،هر صبح و شام احساس می کنم.من اصلاً آن جا هم ساکنم؛آدرسی هم در آن جا دارم،و خانه ای و خانمانی و دوستان و آشنایانی و زندگی ای و کاری و سرگرمی ای و روزگاری و شادی هائی و آرزوهائی...

 

این را نه از روی تعبیرات شاعرانه می گویم،نه،این حقیقتی است که همه می دانند؛همه آن را حسّ کرده اند.هرکه با من محشور و معاشر است،می بیند که گاه چند روز و شب،چندین هفته و یا در هر شب و روز،چند ساعت و گاه در هر روز یکی دو ساعت،چند لحظه غیب می شوم.در میان جمعم و در گفت و گو با جمع،و ناگهان ساکت می شوم،و غایب می شوم،و می روم به جهانی دیگر.و این از چهره و چشم و حرکات و سکوت و نگاهم پیدا است؛همه می فهمند،همه می دانند،ادّعای تازه ای نیست.

 

ادامه دارد...




      

افسانهء من به پایان رسیده است؛و احساس می کنم که این آخرین منزل است؛دیگر نه بانگ جرس کاروانی،دیگر نه آوای رحیلی!تنهائی،آرامگاه جاوید من است،و درد و سکوت،همنشین تنهائی جاودانهء من!

سکوت نومید و غم رنگ مغرب،آرام و سنگین پیش می آید،و مرا همچون «سایهء آواره ای در کویر»،در خود کحو می کند.و آفرینش،باز در اقیانوسی از شب غرق می شود؛و شب همچنان بر عالم می نشیند،که گوئی هیچ گاه بر نخواهد خاست.

 

روح زندانی معبد من،تشنهء قرن های بی پاران!

 

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلوده بازگردانده ام.

 

شرم دارم که آن ها را به تو – که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام،به دیدارم خواهی آمد – پس دهم.

 

آن «گوهر شب چراغ بهشتی»را،«سنگ سیاه» کرده اند.[اشاره به سیاه شدن حجرالاسود که در اصل،سفید بوده و در اثر لمس منافقین،سیاه شده است]

 

دوست دارم کوزه ها را همین جا بر این سنگ زنم،بشکنم.

 

کوزه ای را پر از اشک کرده ام،و کوزه ای را پر از خون،این دو را نگاه می دارم.

 

همچون «قطره ای بر نیلوفر»،شبنمی افتاده به چنگ شب حیات،آرام و بی نشان،در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ،نشسته ام؛و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام.

 

پرستوهای بی بهار من،قاصدک های آواره در باد،بازگردید!

 

و تو،تشنهء مجروح و عزیز من!

 

چشم هایت را به من مدوز،ببند؛من از دیدن آنها رنج می برم.

 

... پایان ...




      

 

 

فریسیان تبهکار و جهودان بندهء زر،بردهء قیصر،تاجی از خار بر سرم نهاده اند،و بر قامت منارهء خاموش تو به صلیبم کشیده اند!

جهان را پشت سر نهاده ام؛تاریخ را به پایان برده ام،و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم،همچون کوهی،از حرفهائی که برای نگفتن دارم،کوهی سنگین که بر سینهء جانم افتاده است؛و من،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن،احساس می کنم که،مرگ تا حلقومم بالا آمده،و راه نفس را بر من بسته است.

 

 

چه راحت و خوب است،حرف زدن وحشی ها.بچّه ها،جمله ندارند،کلمه حرف زنند؛یک صوت،یک هجا،یک اشاره.

 

نمی توانم.چه دشوار و طاقت فرسا است،کشیدن بار مبتدا و خبر و فعل و فاعل و آن همه بار و بُنه های ضمیمه اش،آن هم برای گفتن یک حرف!حالا می فهمم که «ناله»چیست،«آه» چیست.این ها جمله های سنگین و صف های طولانی عبارت هایند،که چنین در هم فشرده اند و چه راحت، چه خوب!دلم می خواهد بنالم.جمله سازی را دیگر قادر نیستم.آه که چه نیازی است به نالیدن!راست می گفت رُزاس:«ای دل من!نمی دانی که چه لذّتی است در نالیدن!چه روشنائی و سبکی خوب و آسوده ای در پی دارد!...حتّی خدایان می نالند...حتّی گرگ صحرا می نالد...»

 

امّا...چه بگویم؟غرور همهء وحشی ها،صحرانشین ها،گرگ ها،عقاب ها،ربّ النّوع های جنگ و قهرمانی،همهء تکبّر خدایان،همه را در حلقوم من ریخته اند!

 

نه،من هرگز نمی نالم.قرن ها نالیدن بس است.می خواهم فریاد کنم.اگر نتوانستم،سکوت می کنم.خاموش مردن،بهتر از نالیدن است.نالیدن،فرزندان ماکیاولی پیر را مغرور می کند.

 

در اینجا که منم،چه کسی می داند که «بودن» نیز،همچون زیستن،طاقت فرسا است؟!

 

ادامه دارد...




      

ناگهان، رسالتی را که در بعثت همهء پیامبران تاریخ بود،بر دوش جانم احساس کردم.ندائی که طنین غیبی الهام را داشت،در دلم پیچید که:

«ای راهب راستین این معبد!این پیرغلام خیانتکار بددل،تو را دو هزار و اند صد سال در چنگ سلطنت گرگ گرفته است؛و معبد را دو هزار و اند صد سال در دام تولیت روباه آورده؛و که نمی داند که این گرگ و روباه،فرزندان توأمان وی اند؟»!

 

«ای در جامه پیجیده!برخیز و دست های پلید این ابی لهب بد نهاد را قطع کن؛و  زنش را – که هیزم کش و آتش افروز جهنّم او است – بران؛و این ماکیاولی بدگوهر کینه توز را،که گرگ و روباه می زاید،بکش.خود را از چنگ گرگ،و معبد را از دام روباه بِرَهان!ای امام زندانی؛موعود منتظر محراب،مسیح مصلوب قیصر!نقاب سیاه تاریخ را از چهرهء راستین ات برگیر»!

 

«چشمهء سبز آب های خوشگوار را می شناسی.به سرزمینی که ابرهای مسیحائی اسفند،از دل کوهستانی سخت،بهاری جاوید می رویاند،برو»!

 

«کبوتران حرم،قاصدان خاموش آیات غیبی،تشنه اند.روح گرفتار معبد – که در این قرن های تهی،در این غربت سرشار،ندای آشناتی عشق را از قلب این جاهلیّت بیگانه،بر آسمان برداشته است – بی تاب است.منارهء معبد،این تنها قامت آسمانی فریاد،در زمین تنها است،و چشم بر میله های تقدیر تو،ای زندانی تاریخ»!

 

همچون سایهء لرزان پاره ابری رهگذر،بر سینهء تافتهء غربت این کویر افتادم؛و می نگرم تا در زیر این آسمان،کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام،و بر پشت این زمین روانه کرده ام،برگیرد؟

 

ای شما جبرئیل پیام آور من!و تو ای مریم معصوم ستمدیدهء من!

 

ادامه دارد...




      

تو ای شمس تبریز!اگر در پی «عین القضات» می تاختی،عِرض خود می بردی و زحمت او روا نمی داشتی،که او نه صید دام تو بود،که خود،«شمس»ی چون تو بود و خود،جلال الدّین ها صید کرده بود و مولوی ها ساخته بود و مثنوی ها آموخته بود.

چه کسی باور می تواند کرد،که کسی چون او،انتظار بکشد و بیهوده!او باشد و او آمده باشد و دیگری نه!این دیگری کیست؟

چه قدر خسته ام!پس این دیگری کیست؟او؟ او نیست.او اصلاً در این شهر وجود ندارد.آفتاب من،نه در مشرق است،نه در مغرب.در مشرق نیست،زیرا سالها است که از طلوعش گذشته است.از افق دور شده است؛به اوج آسمان آمده است؛در مغرب نیز نیست.او اهل غروب نیست؛او خورشید بی غروب من است.بر بالای سرت نمی تابد؟باید بر بالای سرم می تابید؛او به نصف النّهار عمر من رسیده است؛او به بلندترین قلّهء آسمان ارتفاع گرفته است؛من در ظهر آفتابم هستم...درست 12!امّا نمی دانم کجا است؟

آفتاب من بر سواحل عراق می تابد!پرتو سبز نورش بر نخلستان ها افتاده است!نخلستان ها؟چرا؟در نخلستان به سراغ کسی رفته است؟ها!دانستم!در سرگذشت من خوانده است که شب ها،من در پناه سایهء نخل ها،از زندگی می گریزم.شنیده است که همواره تنهائی و خفقان،مرا به نخلستان می کشاند.او در پی من،در جست و جوی من،آهنگ یثرب کرده است؛سرزمینی که در آن نخل های خرما است!آری،برای یافتن من،دیدار من،آهنگ نخلستان ها کرده است!از این است که می گویند روزها بیرون نمی آمده؛شب ها آشیانه اش را ترک می کرده است،و به تماشا می آمده است!چرا که امام او،شب ها از خانه به پناه نخلستان ها می گریزد.

... پایان ...




      

ای شمس تبریز،که بر جلال الدّین تابیدی و کتابهایش را همه در آن استخر افکندی و فقه و زهدش،همه بر آب جنون انداختی،و کوه عقلی را،آتشفشان عشقی ساختی و مرد سکوتی را یک مثنوی سخن آموختی!

من نیز «شمس تابانی» دارم که کتاب های مرا برگرفت و همه را بسوزاند،و دانستگی هایم را همه قربانی دلبستگی کررد،و اندوخته ها و آموخته هایم را همه در آن استخر زُمُرّدین،غرقه ساخت،و مثنوی ها سخنم آموخت.و هفتصد سال پس از کار تو،کاری دیگر کرد و آن شعله را که تو بر جان صید بزرگ و نیرومندت افکندی،او نیز بر جان ایت «صید وحشی اش» افکند،و دلش را بسوخت و مولوی اش کرد و مثنوی اش آموخت و شمع هستی اش را از آن آتش برافروخت.

و اکنون ای شمس تبریز!ای آفتاب دل جلال الدّین!دیوانی در مدح آفتابم بسرایم و به پاس پنجه های زرّینش،که همواره بر پرده های جان من می تابد و درونم را مالامال نور می سازد،دیوانی چنان بسرایم که دیوان جلال الدّین ات را به وی بازپس دهی،و از صید لاغری که کرده ای،پشیمان گردی.و افسوس خوری که به جای جلال الدّین،چرا «عین القضات»،در تیررس طلوع تو پدیدار نگشت؛و بر آفتاب من حسد ورزی و ندانی،و بی ثمر حسد می ورزی،که صید تو یک زاهد رام و یک عالم دین بود،و با نخستین تیر درافتاد و در خون غلطید،و صید آفتاب من،نه یک میش اهلی که یک گرگ وحشی بود.و صید تو،یک دام بود و رام؛و تو آمدی و افسار دین را و دهنهء عقل را و دستبند خدا را از گردن و دهن و دست و پایش برگرفتی؛و «رشتهء محبّت »را بر سرش بستی.و صید او،یک دد بود و ناآرام،که ردّ هیچ بندی بر گردنش خط نینداخته بود،و دهنه هرگز برنگرفته بود،و هیچ دستی بر دست و پایش دستبند نبسته بود.

ادامه دارد...




      

 

 

تنهائی پس از این همه شکست،آسان نیست.من اکنون احساس می کنم بر تلّ خاکستری از همهء آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام؛و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم،و اعماق آسمان ساکت را می نگرم،و خود را می نگرم؛و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،این سؤال همواره در پیش نظرم پدیدار است،و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که،تو این جا چه می کنی؟امروز به خودم گفتم:«من احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم،که می گذرد»همین و همین!

هیچ کس نمی فهمد که چه می کشم؟قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح،در هیچ کس تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید.سکوت بر سر این درد،مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد؛و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم.

 

«کویر»،آغاز این فصل دردناکی است که در کتاب روح من گشوده شده است.در این کویر،هیچ کس با من نیست.نه حتّی پدرم،که در یقین مذهبی خویش آرام و بی حیرت غنوده است.نه حتّی همسرم،که مرا با ملاک هائی می سنجد که گرچه برایم نیشتری است بر استخوان،امّا گاه در دل آرزو می کردم که کاشکی در چنان دنیاهائی می توانستم بود.کاش در این دنیای خالی و در این زندگی خلوت،که هیچ کدام شان برایم هیچ ندارند؛چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه ای می بود،هرچند بد،هرچند زشت!

 

من اکنون به «حماقت» نیز محتاجم و از آن نیز محروم!

 

در زیر این آسمان می بینم که،عین القضات همدانی  در سمت راستم و ابوالعلاء مُعِرّی  در سمت چپم ایستاده اند؛و ما سه تن،بی آنکه با هم باشیم،با هم تنهائیم؛و زمان،ما سه همزبان را نیز هریک،در حصار قرنی جدا زندانی کرده است!

 

... پایان ...




      

 

رنجی که همیشه آزارم می داد،اکنون به بی نهایت رسیده است.چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگتر شده است؛و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش،به زانو در می آیم.بسیار نزدیک است؛مرگ یا جنون را در یک قدمی خود می بینم؛همسایهء دیوار به دیوار من شده اند؛گاه صدایشان را،که نام مرا می برند،می شنوم.سخت تنها مانده ام؛چه سخت است تنهائی در انبوه جمعیّتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند.از تنهائی و سکوت وحشت کردن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن.دانه ای خشک شده ام در لای دو سنگ آسیای این تناقض!این دو سنگ هر روز سنگین تر می شوند و من هر روز ضعیف تر!

قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخّص است؛و من نمی توانم خودم را در هیچ کدام بگنجانم؛در بیرون این قالب ها تنها مانده ام.و این تنهائی که پیش از این،آن را در کار و کوشش و مردم،در سخنرانی و نویسندگی و شکست و پیروزی و «مسئولیّت» فراموش می کردم،اکنون صریح و روشن مرا در خود غرق کرده است،و هر روز بدتر می شود و هر روز هول انگیزتر!

 

کسی که در نور برق کار می کرده است،و با مائده های لطیف و عالی تغذیه می کرده است،و در وسیع ترین چشم اندازهای روح و اندیشه چشم دوخته بوده است؛اکنون که آن ها همه هیچ شده اند،چگونه می تواند با چراغ های موشی و کاسه های آبگوشتی و در و دیوارهای نزدیک و کوتاه و حقیر،خود را سرگرم سازد و به هیجان آید؟کسی که از فلسفه لذّت می برده است،حال می تواند از اتومبیل کیف کند؟کسی که آزادی،دلش را تکان می داده است،می تواند به ساق و ران و سر و زلف این و آن دلگرم گردد؟کسی که ایده آلش بنای استقلال و دومکراسی بوده است،می شود که با بنّائی خانه ای در سر دونبش خیابان تسکین یابد؟اندیشه ای که مجال پروازش،همهء جهان بشری بوده است و سراپای تاریخ،می تواند در چهاردیواری منزلش،اداره اش،محصور شود؟

 

ادامه دارد...




      

 

 

 از این ها گذشته،بگذار حرف اصلی را بزنم.بسیاری دشواری ها،سوء تفاهم ها و ناگواری ها،از اینجا ناشی میشود که کلمات،تنها ابزار نمایش حالات و کشاکش هی پنهان درون آدمی اند؛و کلمات،ظرف هائی برچسب دار عمومی و مستعمل اند؛و به همان اندازه که برای بیان و انتقال مفاهیم و حالات متداولِ رایجِ عمومیِ مشترک،توانا و شایسته اند،برای انتقال آن چه عادّی و معمول نیست،عاجز و بیچاره اند.

آدمیان،آدمیان کلّه قندی که همه شان کپیهء همند؛درست مثل ماشین جوجه کشی که صدها و صدها و صدها جوجهء یک رنگ و یک جور و یک اندازه بیرون می دهد،همه شان یک «گل» را یک جور می بینند،یک احساس از آن دارند؛گل برای همه شان یک معنی دارد؛و همه شان در برابر آن،یک جور متأثّرند.اگر در میان این آدمیان،یک انسان،انسانی از نوع دیگر بود،و آن گل را به گونهء دیگری دید،و از آن،احساسی دیگر داشت،کلمات برای او چه کاری می توانند کرد؟هیچ؛اصلاً کلمات خبردار نمی شوند؛و کلمات هم که خبردار نشوند،هیچ کس دیگری خبردار نخواهد شد و ...حتّی خود آن...زیرا خبر دادن و خبر یافتن،جز از طریق کلمات،ممکن نیست.چگونه؟مگر ممکن است نگاهی باشد و آن گل را به گوتهء دیگری ببیند؟آری،ممکن است.امّا من چگونه می توانم آن را بیان کنم؟مگر اکنون جز کلمات،ابزاری دارم؟همیشه چنین است.و چه سخت است که کسی جز کلمه،چارهء دیگری نداشته باشد و...مستمعش هم جز از «رفتار» و «گفتار»،از راه دیگری سر در نمی آورد.

 

... پایان ...




      
<      1   2   3   4   5   >>   >