سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
روشنگری اجتماعی

   

 

ما مسئولیّت آن را داریم که اسلام را از صورت سنّت های منجمد و شعائر مؤروثی و عادات مذهبی ناآگاهانه و خرافه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خو کرده بدان را می تواند قانع کند و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهادهای اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند،به صورت یک ایدئولوژی مسئولیّت آفرینِ خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و رهبران تعیین کنندهء زمان و زندگی و فکر و فرهنگ فردا،که تحوّلات اجتماعی را رهبری می کنند،نه تنها از آن نفرت نکنند و آن را سدّ ارتجاعی و سمّ خرافی و عامل تضعیف و تخدیر اندیشه ها و اراده ها تلقّی ننمایند،بلکه به قدرت سازندگی و نقش مترقّی و نیروی بیدار کننده و بسیج کنندهء آن ایمان پیدا کنند و به خاطر حقیقت یا لااقلّ مصلحت،بر آن تکیه کنند و به جای مبارزه با آن،به ترویج و تقویت آن بپردازند.

 

وجود عدّهء زیادی افراد مؤمن،موفّقیّت یک ایمان به حساب نمی آید،بلکه ارزش یک ایمان به این است که زندگی کند و رشد و نموّ و تکثیر داشته باشد؛وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجّر درآمده و عقیم شده است،هرچند در حال حاضر،اکثریّت تودهء عوام بدان وابسته باشند،مُرده است و از دست رفته.زیرا نباید دید که پیروان یک مذهب در یک مملکت،چند میلیون نفر است؛بلکه باید دید که در صحنهء زندگی و زمان و فکر و تحوّل جامعه و تغییر نسل و کُون و فساد عقاید و ارزش ها و فرهنگ ها و نهادهای اجتماعی و سیر تاریخ به سوی فردا،این مذهب حضور دارد یا نه؟

 

اکنون اسلام از چارچوب تنگ قرون وُسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجّر و طرز فکر منحطّ و جهان بینی انحرافی و خرافی و جهالت پرور و تقلیدسازی،که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از اسلام،آزاد شده است و اسلام، آزادانه می تواند از کنج محراب ها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ،به صحنهء زندگی و فکر و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد و به جای درگیری های بی معنی شیخی با صوفی و سنّی و وهابی و فلسفی و کلامی و ...به مبارزه با استعمار و ارتجاع و جهل و استثمار و تضادّ طبقاتی و هجوم ارزشهای ضدّ فرهنگی و فلسفه های انحرافی و هنرهای ضدّ اجتماعی و ... روی آورد و با آخرین سلاح های مدرن و مؤثّر زمان،مجهّز باشد و ابتکار هدایت و خلّاقیّت و ویرانگری و سازندگی جامعه را به دست گیرد.

 

ادامه دارد...




      

 

 

و شما ای مردم!ای دوست من،خویشاوند من،ای خوانندهء عزیز نوشته های من!ای که سالها است چشم بر نوک این قلم دوخته اید،تا از آن سخن بشنوید.تا نگاهتان قدم به قدم،کلمه به کلمه،رفتن آن را دنبال کند،و از هرجا می گذرد،به هر جا می رود،پا بر جای پای آن بنهد،و همه جا آن را بدرقه کند؛شما از یک تصویر،تصویرِ در قاب گرفتهء بر دیوار چه می خواهید؟قابی که بر دیوار حرم میخکوب شده است،چشمی که بر سنگ قبر شهید گمنامی،برای ابد ثابت مانده است؟

و شما ای گوش هائی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.و شما ای چشم هائی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم،بیش ترم،تا آنگاه که غایبم؛پس از این،مرا «کم تر» خواهید دید.

 

من اکنون،همچون بهرام که سر در باتلاق فرو برد،و دیگر سر بر نکرد؛و همچون عیسی(ع)که از زمین پر گرفت،و در سینهء این آسمان فرو رفت،و چیزی نگفت؛و همچون خضر(ع) که در بیابانِ طلب،ناگهان دست موسی(ع)را رها کرد،و بی آنکه اشاره ای کند،سخنی گوید،غیب شد؛

 

و همچون آن دو قهرمان جنگ جهانی،که از فرودگاه توکیو،در دمادم غروب خورشید با هواپیماهای دورپرواز و تیزبالشان برخاستند،و به سوی بستر خونین مغرب،بر روی جادّهء نارنجی نور خورشیدی که جان می سپارد،پر گشودند،و بر روی آینهء آتشین و پر تلألؤ آن،همچون دو «لک» موهوم و مرموز محو شدند؛

 

من نیز همهء جوشش ها،طغیان ها،تپش ها،سرکشی ها،خواستن ها،عقده ها،احساس ها،اندیشه ها،تلاطم ها،و کشاکش های حیاتم،روحم،ناگهان در چارچوب یک قاب عکس منجمد شد،و بر دیوار حرم،بالای سر گور شهیدی گمنام،از خاندان و خویشاوندان علی(ع)،که در این جا به تیغ ستم خلیفه ای مدفون گشته است،میخکوب شد.و چشمانش،چشمانی که چون دو طفل گم کرده مادر،همواره در آوارگی و جست و جو و سراسیمگی و اشک و بی تابی و بیم و امید و انتظار و اضطراب می گشتند،و چرخ می خوردند،و بی آرامی می کردند؛ناگهان بر روی این سنگ لوح خشک شدند،و برای همیشه از جنبش بازایستادند،و مردند...

 

هیچ چیز نمی توانم بگویم.

 

هیچ چیز دربارهء هیچ چیز نمی توانم بنویسم...

 

آن چه آغاز شده است،مرا به سکوت واداشته است.احساس می کنم که «پرندهء موهومی شده ام،که وارد فضای بی کرانهء عدم شده است.»

 

... پایان ...

 

 




      

 

 

جلد سوّم این کتاب را دیگر هرگز نخواهم نوشت؛نه می توانم نوشت،نه می توانند خواند،و نه باید نوشت،و نه باید خواند.

مگر نه حرف هائی هست برای «نگفتن»؛غیر از حرفهائی که نمی توان گفت،یا خوب نیست گفتنش یا...نه!حرف هائی هست برای «نگفتن»؛و ارزش عمیق هر کسی،به اندازهء حرفهائی است که برای « نگفتن » دارد!

 

و کتاب هائی نیز هست برای «ننوشتن».و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی،که باید قلم را بشکنم،و دفتر را پاره کنم،و جلدش را به صاحبش پسدهم،و خود به کلبهء بی در و پنجره ای بخزم،و کتابی را آغاز کنم،که نباید نوشت.

 

جلد سوّم،جلد مشکلی است.از همهء راه ها و بیراهه هائی که تاکنون آمده ام،صعب تر و سخت تر است.باید خود را برای آغاز چنین سفری آماده کنم.قدرت تحمّل و صبرم را افزون تر سازم،و پس از همهء کوشش ها و تمرین ها،از خداوند نیز یاری توفیق بخواهم.هیچ گاه،در آغاز هیچ کاری،سفری،من خود را چنین ضعیف و هراسان احساس نمی کرده ام؛می ترسم.ایمان قوی و اعتمادی که به خود و استحکام و توانائی خود دارد،سست شده است.بر این پاهایم به تردید می نگرم؛که این سرزمین بی انتهای هول انگیز را بتواند به پایان برد.بر این انگشتانم به شکّ می نگرم،که چنین کتابی را بتواند «ننویسد»!

 

من اکنون احساس می کنم،و از شب پیش،در آن لحظاتی که سر به درون معبد بردم،و چشمم بر آن تصویر بر دیوار افتاد،بر بالای سر قبر آن شهید گمنام؛این احساس همه بودن و وجود داشتن و زندگی کردن،مرا فرا گرفت،در خود حلّ کرد،محو کرد؛که دیگر یک فیلسوف نیستم؛یک متفکّر مبتکر نیستم؛یک شاعر خیال اندیش و ظرافت بین نیستم؛یک مبارز سیاسی نیستم؛یک جوان یا یک پیر نیستم؛یک مرد خوب یا بد،بزرگ یا کوچک،مجهول یا معروف نیستم؛اصلاً یک موجود زنده که نبضش می زند نیستم...

 

یک تصویرم،در یک قالب چوبی،بر دیوار حرم یک امامزادهء گمنام،که در زیر این منارهء باریک و بلند فیروزه ای،به تیغ خلیفه ای،پنهانی به شهادت رسیده است؛و در اینجا مدفون شده،و کسی از سرنوشتش آگاه نیست.چشمان تصویر،فروهشته است،و نگاهش را بر لوح آرامگاه شهید دوخته؛و در حالی که سطوری را که بر لوح حکّ شده است،می خواند،بر آن ثابت مانده،و از حرکت باز ایستاده است.چنین شده است،و چنین خواهد بود،و دیگر هیچ.

 

ادامه دارد...




      

 

 

چه خوب است آفریدگار خویش بودن!امّا...آسان نیست.بی تابی و تلاطم و درد،چنان بر جانم پنجه افکنده اند،و چنان بی رحمانه درونم را در خود می فشرند،که احساس مرگ می کنم.امواج ملتهب و تازه نفس این توفان،چنان بر دیوارهء رگ هایم،قلبم و روحم می زنند،که صدای شکستن استخوان را در اندرونم میشنوم.

یکی از دوستانم،که در کار احضار روح است،می گفت:روحی با من تماسّ گرفت و بی مقدّمه گفت:می سوزم.گفتم چرا؟گفت:گناهی بزرگ کرده ام و عذاب می کشم.پرسیدم چگونه؟گفت:از این عالم که در آنم،نمی توان با کلمات شما که از آنِ عالم شما است،و عالم رنج ها و شادی ها و اشیاء و اوضاع شما،سخن گفت.گفتم:به گونه ای بگو که با همین کلمات این جهانی،دنج آن جهانی تو را اندکی احساس کنم.گفت:«پوست کندن زندهء گوسفند»!

 

راست می گوید،زاست!احساس می کنم که چه می کشد.می فهمم که چه می گوید.تو هم بکوش تا با همین کلمات که ابزار زندگی روزمرّه اند،عذاب را بفهمی.«پوست کندن زندهء گوسفند»!می دانم که پساز آن،پوست دیگری بر من خواهد روئید.«من اکنون،همچون ماری که از پوست خود به در می آید،از بایزیدی خویش بیرون آمده ام»[اشاره به جملهء معروف بایزید بسطامی- عارف قرن سوّم].

 

امّا تا آن لحظه که خلقت ثانوی خویش را به پایان برم،با مرگی دست به گریبانم،که طولانی و دردآور است!

 

چه قدر زنده ماندن دشوار شده است!دیوارهای عبوس و مرگ اندود زندگیِ در اینجا،زندگی بدین گونه،لحظه به لحظه،از چهار سو پیش می آیند،و این تنگنا را،هر دم،فشرده تر و تنگ تر می کنند.دیوارها اکنون درست به من رسیده اند،با پوست بدنم تماسّ یافته اند،سینه ام را به سختی می فشرند.

 

باور نمی کنم،هرگز باور نمی کنم،که سال های سال همچنان،زنده ماندنم به طول انجامد.یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است؛و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند،که احساس می کنم خفه میشوم.هیچ نمی دانم چرا؟امّا می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است؛و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است،که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم؛در خودم بیارامم.از «بودنِ» خویش بزرگتر شده ام،و این جامه بر من تنگی می کند.

 

این کفش تنگ و بی تابیِ فرار!عشق آن سفر بزرگ!...

 

اوه،چه می کشم!!

 

چه خیال انگیز و جان بخش است،«این جا نبودن»!

 

... پایان ...




      

 

 

برای آن ها که به «روزمرّگی» خو کرده اند و با خود ماندگارند،مرگ،فاجعهء هولناک و شومِ زوال است،گم شدن در نیستی است.آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است،با مرگ آغاز میشود.چه عظیم اند مردانی که،عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که:«بمیرید،پیش از آن که بمیرید»!؟

چنین می پندارم که در این سوره[سورهء المدّثّر]،مخاطب خداوند،تنها پیامبر نیست.روی سخن با همهء آنهائی است که «در جامهء خویش» پیچیده اند:

 

«ای به جامهء خویش فرو پیچیده!برخیز!و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن»!

 

طنین قاطع و کَنَندهء فرمان وحی،در فضای درونم می پیچد،و صدای زنگ های این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده است،میشنوم.هجرت آغاز شده است،و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه،در من سر برداشته است،نه یک حریق،که آتش کاروان است!آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

 

آتش نرون نیست،آتش ابراهیم است.چه می گویم؟ارمغان عزیز پرومتهء در زنجیر است،پرومته!«پیش آگاه».این هم سرشت«شَمَس»،امّا هم سرنوشت کرکس،که پیش از انسان به «آگاهی» رسید.ربّ النّوعی که آتش خدایان را،از آسمان،پنهانی ربود و به زمین آورد،و شب ها و زمستان های زندگی را به آتش کشید.

 

دیگر نمی دانی چه می گویم!بس است.

 

خورشید از سینهء دریا سر زده است،و من – در حالی که همهء بودنم،تمام زندگی کردنم،به یک «نگریستن» مطلق بدل شده است – چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام؛و همچون شمع – که در «گریستن»خویش،قطره قطره می میرد – من در این «نگریستن» خویش،ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم.

 

دست انرکار آفرینشی دشوار و پرشکوهم.من اکنون،شب و روز،در جست و جوی همهء آن من هائی هستم که این طبیعت بیگانه،به حیله و «بی حضور من»،بر من تحمیل کرده است؛تا همه را در پای «او» - که به اعجاز خویش،به اندرونم پا گذاشته است – قربانی کنم.

 

در خونبهای این اسماعیل،هیچ فدیه ای را نخواهم پذیرفت،که می دانم «خود،حجاب خودم و باید از میان برخیزم».

 

ادامه دارد...




      

 

 

من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم،که دارم از پس تکّهء ابرهای نمودین خویش سر می زنم.طلوع خود را می نگرم،و خود را،به نرمی و رضایت،غرق لذّت و امید،تسلیم «او» می کنم؛«او» که مرا در خود می مکد؛و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم!

احساس می کنم که آن چه اکنون در من می جوشد،سراپایم را فرا می گیرد،تمام «هستن»ام را،لبریز می کند.همهء لکّه هائی را که از اثر انگشت های طبیعت،بر دیواره های «بودن»ام مانده بود،می زداید.مرا در خود می شوید.دیگرم می سازد.و من،گرم این لذّت دردآمیز تولّد خویش،ساکت مانده ام.

 

امّا نمی دانی!این که در من فرا می رسد،به عظمت همهء این هستی است؛چه می گویم؟به عظمت ابدیّت است؛به عظمت مطلق است؛و به هراس بی کرانگی!سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را،و «بودن»من،این قفس تنگ و ناتوان،گنجایش آن را ندارد.احساس می کنم که در خود فرو می شکنم؛نمی دانم چیست؟امّا بی تابم.آن چه در من می جوشد،چنان بی قرارم کرده است،چنان قلبم را می فشرد،که احساس می کنم،یک انجار چیست.احتضار را به طور مداوم در خویش می یابم.

 

این روزها و به ویژه این شب ها – که هم بیش تر با خودم ام و هم بهتر و مأنوس تر – آن سخن عین القضات همدانی،شهید عزیزم را،که در 33 سالگی،«شمع آجین» گشت،نه تنها با فهم ام،که با همهء روح و اعصابم حسّ می کنم که:«قلبم تا حلقوم بالا آمده است».خفقان!خفقان!

 

نمی توانم سکوت را تحمّل کنم.نمی توانم چیزی بگویم،ولی ساکت خواهم ماند.امّا من،اکنون احساس کسی را دارم،که درد جان سپردن را تحمّل می کند؛و می داند که،از آن پس،آرامش است و نجات؛و خسته از رنج زندگی،که«جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد،هیچ نیست»،سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد؛و سیراب و سرشار،در زیر دست های او که،دو مسیح خاموشند،نوازش خواهد شد.

 

یک «شهید»!نمی بینی که،چه شیرین و چه آرام می میرد؟

 

ادامه دارد...




      

 

 

این«من»،اکنون سر زده است،و همچون آتشی سیّال،در من حلول می کند.گرمای آن را هر لحظه بیش تر احساس می کنم.دارم از آن پُر میشوم.

یک من فکر می کند؛من دیگری است که احساس می کند؛من دیگری است که عصیان می کند؛و من های دیگر و من های دیگر که همه هستند؛امّا دروغین.منِ راستین دیگر است.کدام؟این جا است که ناچار از گفتن می مانم.نمی توانم.سکوت سنگین و دردبار همین جا فرا می رسد.سکوت ها همه در پایانِ گفتن ها است،و چه راحت و چه موفّقیّت آمیز!و این سکوت در آغازِ گفتن ها است و چه سخت!

 

امیل لودویگ از سکوت های وحشتناکی سخن می گوید،که بتهوون در اثنای سمفونی پرغوغای پنجم خویش نشانده است؛که چنان سنگین است و بی رحم،که – اگر کسی گوشِ شنیدنِ آن را داشته باشد – از وحشت،قلبش خواهد ایستاد.راست است.خداوند نعمت بزرگی که به آدم ها داده است؛این است که از شنیدن سکوت،عاجزند؛و از این رو است که همه آسوده و خوش زندگی می کنند.چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است،که به این مردم،آسایش و خوشبختی بخشیده است؛و این نیز یکی از آنها است.

 

من نمی دانم که لائوتزو و نویسندگان اوپانیشادها و بودا و مهاویرا و حتّی عرفای بزرگ خودمان – که آن همه،در جست و جوی آن «منِ» حقیقی و پنهان در خویش،شکنجه دیده اند و ریاضت کشیده اند،تا آن را یافته اند و شناخته اند – چه احساس کرده اند؟

 

نمی خواهم بگویم آن چه من یافته ام،همان است که آنان از آن سخن می گویند.نمی خواهم بگویم من اکنون،در پسِ من های نمودین خویش،آن چه را یافته ام،همان نیروانا است.آن نیست.امّا می دانم که نیروانای نهفته در من،همین است که اکنون خود را احساس می کنم؛چه،هرکسی نیروانای خویش را دارد.

 

من اکنون،در این اندیشه ام که آن چه از پس این نمودهای ناپایدار طلوع کرده است و سراسر مرا فرا می گیرد،چه بنامم؟من؟خدا؟حقیقت مطلق؟وجود مطلق؟مطلق؟نه،دوست ندارم آن را در قالب هیچ نامی اسیر کنم.دوست ندارم آن را با هیچ صفتی،هرچند پاک،بیالایم.

 

ادامه دارد...




      

 

 

شبی از شب های سال 1337 در مشهد،چنان به وحشت افتادم،که هنوز پس از هفت سال هرگاه به یاد آن می افتم،بر خود می لرزم؛و آن هنگامی بود که ناگهان این سؤال وحشتناک در من افتاد که:«من کدامم؟»

چه هراسی بالاتر از این که،کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟چه پریشانی ای بیش تر از اینکه،کسی بیگانه هائی را در درون خویش – چه می گویم؟در خودِ خویش،به چشم ببیند،که چنان با خودِ خویش در هم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند،که اکنون من نمی دانم،خود در آن میانه کدامم؟چه وحشتناک!بی تابی های من،تناقض های من،بی نظمی های من،همه زادهء این پریشانی است.

 

راست می گفت آن نویسندهء آشنای من،که من چشم هایم همیشه باز است،و «می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در ا ین دنیا وجود ندارد،که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد»!

 

من که احساس می کنم زمین متروک شده است،و شهر خلوت و خانه ها خالی!به وحشت افتاده ام؛از هراس این خلوت سرد،این غربت ساکت،می گریزم.به خود پناه می برم؛همان خودِ خود که اکنون سر زده است؛کشف کرده ام،و با چهره ای راستین و صمیمی،آن را در کنار خویش می بینم.چه قدر با من مأنوس و آشنا است!خودم است.

 

راست است سخن اوپانیشاد ها که:«در بیرون خبری نیست،هرکه به بیرون چشم بدوزد،در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد.به خود بازگرد؛در آن جا همه چیز خواهی یافت؛زیرا همه چیز در آن جا است.بیرون،ظلمات است.از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد»

 

راست می گفت بودا،نیروانا در درون است.نیروانای بودا،همین«من» است که اکنون،من خود را در آغوش او می یابم.همین خود من است؛خودی که از میان انبوهی از من های نمودین استخراج کردم؛چهره اش را از آلایش ها زدودم.روشن تر شد.شناخته تر شد.اوه!چه زیبا است و چه راستین و چه خوب!همهء خوبی ها و زیبائی ها و جلال ها و تعالی ها و تقدّس ها،همه،در همین است.همین است،و جز او،هرچه هست،کف است و حباب و فریب و دروغ و سراب؛خیال است و بیهودگی.همهء آن گفتن هائی که کلمه نمی یافتند،همهء آن گفتن هائی که چنان بر هم انباشته و در هم فشرده شده بود،که همچون عقده ای راه نفس را بر من بسته بود،و گاه خفقان چنان روحم را در خود می فشرد،که احساس مرگ می کردم.دارد باز می شود،ذوب می شود،دارم راحت می شوم.

 

ادامه دارد...




      

 

 

دیگر منم و شبستانی پاک،منم و در غرفه ای آبی،کفش آب و سقفش آسمان و دگر هیچ...سینهء باز دریا...تاق باز بر موج دراز کشیده،و دست ها در زیر سر بالش کرده،خود را به دامن نرم و مهربان آب سپرده،همراه نسیم شوخ و بازیگر و بس دانک و شیرین کارم،که از بن کاکل صبحی،خود را دمادم به بازی بر من می زند،و مرا به سوی ساحل های دوردست و ناپیدای ابدیّت می برد...چه سفری!چه دنیائی!کجائی ای همسفر سفرهای نیمه شبان خوب من!ای که یادت رفرف شوق من است؛و هر صبحگهی مرا تا بارگاه ملکوت خدا،به معراج هائی شگفت می برد؟کجائی ای ماسینیون من!ای چشمهء جوشان حکمت!ای آفتاب سوزان عرفان!ای مهتاب مهربان امید!ای ایمان!ای عشق!

چرا ایمان گناه است؟چرا عشق و پرستشجرم است؟چرا می خواهند این نسلب هوشیار و شایسته و تشنه و پرخروش را بی ایمان کنند؟چرا می پسندند که مرد علم و عقل،با عشق بیگانه گردد؟از پرستش دست کشد؟چرا؟علم بی عشق،عقل بی پرستش،جوانی بی ایمان،جوان بی عشق،نسل بی پرستش،عقل و علم بی ایمان،بی مسئولیّت،بی هدف چه خواهد بود؟وای!که چه زشت و سرد است،روح عالمی که بی درد است؛اندیشهء خردمندی که نمی پرسد؛نسل جوانی که ایمان ندارد!

 

چه رنج می برم و چه درد می کشم که می بینم این متولّیان خداناشناس بی درد و بی حسّ،پای این روح طغیانی پرالتهاب زیبای این نسل را،که فطرت اهورائی دارد و سرشت خدائی،در زنجیرهای آهنین می کشند؛و می کوشند تا با خاکش هم زنجیر کنند،تا پرواز نکند؛نگریزد؛پائی به بهشت باز نکند؛شمع را از محراب بردارند و در مجلس روضه بنشانند؛پروانه را از شمع دور سازند و لای کتاب ها و دفترها خشک کنند؛آزادی را در قفس کنند و آزاده را به زندان افکنند؛و دل را از عشق به ماوراء زندگی و روزمرّگی خالی کنند،و آن را از شهوت و منفعت و حسد و ذلّت پر کنند.و به هر حال،انسان را«حیوانی ناطق»کنند و «مسخ»،و شهر را «طاعونی»،و زندگی را «استفراغ»،و بودن را لفظ موهومی،که جز موهوم های مجسّم را بس نیست.

 

...پایان ...




      

عشق،در آغوش کشیدن است،در آغوش خفتن است.و در آن جا،در آغوش سوختن است،در آغوش مردن است؛جان دادن است؛و زنده گشتن است.عشق،خوابگاه است؛و در آنجا محراب است.عشق،بستر است؛و در آنجا دریا است.عشق،فراز بام است؛و در آنجا آسمان است.عشق،آسمان است؛و در آنجا ملکوت است.عشق،گرم شدن است؛و در آنجا گداختن است.عشق،خواستن است؛و در آنجا...نمی دانم چیست؟نمی دانم چه بگویم؟کلمات را آن جا راه نمی دهند،که بروند و ببینند و برگردند،و برایت حکایت کنند.

 

ای انسان!ای که با پیام وحی،جز با «کلمة الله»به آن خلوت زیبای غیبی راه نداری!افسوس،افسوس!

 

خوشا به حال محمّد(ص)!که پیش خدا زار گریست؛که کلمات تو،آیات وحی تو،قرآن سبز تو،دلم را بس نیست.مرا بر مرکبی بنشان،و به سفرم بَر،و نشانم ده!من در پس پردهء این کلمات،از درد حسرت دیدار می میرم؛به نیروی کلماتت،بار سنگین این عرب ها،این بدوی ها،این صحرای سوت و کور آتشناک و عطش خیز را نمی توانم کشید.کمکم کن،مرا ببر!یک لحظه دیدار،سری به نجات،کشیدن است،نجات...نجات...نجاتی!!

 

و خدا نیمه شبی ستاره ریز،حبیبش را بر رفرف شوق نشاند،و از کعبه تا معبد اقصی(دورترین معبد)برد؛و سپس رو به بالایش خواند،به خلوت خاصّ خویش،رفت و رفت و رفت...آسمان ها،طبقات،و اینک نور سبز!نور بنفش...نور کبود...نشانهء حضور!آه!چه وحشتناک و سنگین است!دلم را می فشرد...سینه ام را خفه می کند...«جبرئیل پر می سوزد»!

 

آه که چه راست است!چه داستان های زیبا و خوبی است!چه مذهب قشنگی داریم!چه اسلام نازنین و ظریف و خوش ذوق و عمیق و هنرمندی!!این کافران فاسق و فاسد و کج بین چه می فهمند!

 

و من همیشه یک پایم این دنیا است،و یک پایم آن دنیا...گاه اینجایم و گاه آن جا...نه،همیشه آنجایم...امّا همیشه نمی گذارندم که آن جا بمانم.جنازه ام را که پیش مردم این دنیا می گذارم،و خودم لخت و عریان به آسمان پر می کشم؛به آن اقیانوس بی کرانهء غیبی،که از انظار اَحوَلیان عالم پنهان است.شیرجه می روم و می روم و می روم و شنا می کنم و شنا می کنم...تا...می رسم به سینهء دریا...به!دیگر ساحل پیدا نیست...دیگر گرد و غبار و خاک و گِل پیدا نیست...دیگر اشباح و اشباه آدم ها نیست؛دیگر صدای قهقهه های وقیح و نگاه های چرکین و آروغ های بوناک و خمیازه های هولناک و هیکل های پرچربی و غول پیکر و دیگر جانوران و خزندگان و درندگان و شغالان و چهارپایان و کاوان باربردار شنیده نمیشود؛دیده نمی شود؛دیگر هیچ...دنیا تمام شده است...

 

ادامه دارد...




      
<      1   2   3   4   5   >>   >