سفارش تبلیغ
صبا

روشنگری اجتماعی

برای اینکه وقتی من می خواهم خودم را حفظ کنم،بر ارزش های موجود تکیه می کنم.این«من»ی است که همیشه مواظب دیگران است،مواظب دیگران است که درباره اش چه می گویند.کسی که مواظب دیگران است،روی ارزش های دیگران،افکار خودش را بنا می کند،تا شخصیّتش محفوظ باشد.کسی که به ارزش ها حمله می کند – و این آدم است که می تواند ارزش تازه بسازد – کسی که از حیثیّتش می گذرد،می تواند جاوید بماند.

 

در تاریخ،چه کسانی جاوید مانده اند؟آن ها که به دار کشیده شده اند،در زندان ها پوسیده اند،شمع آجین شده اند،تکّه تکّه شده اند.این ها را ما همیشه به عنوان سازندگان تاریخ می گیریم.

 

چرا؟برای اینکه این ها علیه ارزش های موجود در زمانشان،قد عَلَم کرده اند.و چنین آدمی است که می تواند از درون تاریخ ها بیرون بیاید؛آدمی که با همهء آدم ها قطع رابطه می کند،و برای قضاوتشان و رابطه شان و نفرین و آفرینشان،هیچ ارزشی قائل نیست؛برای این که خودش را بتواند فدای دیگران کند.

 

حدیثی است در اسلام:«کن مع النّاس و لاتکن مع النّاس»؛یعنی:با مردم باش،ولی یکی از مردم نباش!

 

علّت اصلی پریشانی ها،نه استبداد است،نه استعمار و نه استثمار؛این ها همه معلولند.علّت دوتا است:اوّل،استحمار!دوّم هم استحمار!

 

و استحمار بر دو گونه است:استحمار کهنه،و استحمار نو!

 

این بازگشت به خویشتن تاریخی که می گوئیم،بازگشت به جُل الاغ نیست؛بازگشت به خویشتن بالفعل و موجود در نفس و وجدان جامعه است؛که می شود مثل یک مادّه و منبعی از انرژی،به وسیلهء روشنفکر،بازشکافته و استخراج شود،و به حیات و حرکت بیفتد.آن خویشتن است،که زنده است.

 

تکیهء ما به همین خویشتن فرهنگی اسلامی مان است؛و بازگشت به همین خویشتن را،باید شعار خود کنیم.به خاطر اینکه،این تنها خویشتنی است که از همه به ما نزدیکتر است؛و تنها روح و حیات و ایمانی است که در متن جامعهء کنونی زندگی دارد و تپش دارد...

 

... پایان ...


«استحمار»،یعنی انحراف ذهن آدم،آگاهی و شعور آدم،جهت آدم – چه فرد و چه جامعه – از «خودآگاهی انسانی» و «خودآگاهی اجتماعی».

برای غرب،یک اسپارتاکوس بی سواد،از یک آکادمی پر از سقراط و افلاطون و ارسطو،به کارآمد تر است.و برای شرق،یک ابوذر،عربی بدوی،از صدها بوعلی و ابن رشد و ملّاصدرا،اثربخش تر!

من الآن یکی از سپاس هائی که از خداوند دارم،این است که ریشهء دهاتی دارم.در مسائل اجتماعی،گاهی مسائلِ منفی،مسائل مثبت اند.یعنی نبودن بعضی چیزها،خودش یک نعمت است،مثل بودن چیزهائی.مثلاً من خیلی خوشحالم که در خانواده ای که ثروتمند نبوده،متولّد شدم؛یا در خانواده ای دهاتی متولّد شدم.دِه را طوری که من می شناسم،هیچ جامعه شناس دیگر نمی تواند بشناسد.

من وقتی جامعه شناسی روستائی را مطالعه می کنم،هر پنج کلمه که می خوانم،دَه کلمه در مغزم زائیده میشود؛برای اینکه دهاتی هستم.امّا آن کسی که دهاتی نیست،دِه،برایش به صورت یک چیز ذهنی وجود دارد.

روشنفکر،یک حرف بلد است،ولی نمی داند که این زنگوله را چه جوری به گردن گربه بیندازد!خود زنگوله که ارزش ندارد؛وقتی به گردن گربه افتاد،ارزش پیدا می کند.

روشنفکرها حرفهای خوب خوب قشنگ روی دست شان مانده،نمی دانند چه کار کنند.این می گذارد در جیب آن روشنفکر؛و آن می گذارد در یقهء این روشنفکر.و برای این که کسی نفهمد،سمبولیک می گویند!

«معنویّت»،پس از مادّیّت،تعالی و تکامل است؛و پیش از آن،فریب و انحراف و تخدیر است.معنویّتی است که وسیلهء توجیه و تحکیم تبعیض،فقر،جهل و ذلّت مردم می شود.

چه کسی می تواند به مردم خدمت کند؟کسی که برای قضاوت مردم،ارزش قائل نیست.بقیّه دروغ می گویند،نوکر مردمند،عوام فریبند،دنبال وجهه می گردند،دنبال جلو افتادن می گردند،و دنبال محبوب شدن می گردند.این ها نمی توانند نظرها را عوض کنند؛این ها نمی توانند بینش محیط را تغییر بدهند؛نمی توانند ارزش نو خلق کنند.چرا؟

 

ادامه دارد...


همهء گناهان را به گردن استعمار و امپریالیسم خارجی بار کردن،یک نوع تبرئه کردن عوامل حقیقی گناه و جنایت است،که در پیش چشم ما هستند،و مستقیم با ما و ما با آنها سروکار داریم؛و دریغا که نمی شناسیم!

 

یک تشابهی بین سرنوشت اقتصادی شرق و سرنوشت معنوی شرق وجود دارد؛تشابهی بسیار دقیق.ملّتی که از لحاظ فنّی نتواند منابع مادّی خودش را تولید بکند،گرسنه می ماند؛اگرچه ملّتی است دارای منابع مادّی.و ملّتی هم که نمی تواند منابع فرهنگی و معنوی اش را بشناتسد و استخراج بکند،صافش بکند و تبدیل به انرژی سازنده بکند،بر روی انبوهی از منابع فرهنگی و معنوی،جاهل و نادان و عقب مانده می ماند.

 

راه ما این است که منابع عظیم فرهنگی را،آگاهانه،با مسئولیّت و پر از شایستگی و با مِتُد و با تعهّد نسبت به مردم و جامعه مان استخراج کنیم،تصفیه کنیم.و همچنان که در کار اقتصادی،منابع خام راکد را تبدیل به انرژی کی کنیم،و این صنعت[نفت و پتروشیمی]و این تولید و حرکت عظیم را ایجاد می کنیم؛در اندیشیدن،در تفکّر،در روح،در معنویّت و در حرکت انسانی و سازندگی شخصیّت و استقلال فرهنگی مان نیز چنین کنیم.

 

 ملّتی می تواند حالت رکود و عقب ماندگی و انحطاط معنوی و فکری اش را تبدیل به یک حالت سازندگی و حالت خلّاقیّت معنوی و فکری و اجتماعی بکند،که شایستگی،یعنی آگاهی فرهنگی،خودآگاهی تاریخی و توانائی تبدیل موادّ و مصالح فرهنگی در حال رکود و انحطاط معنوی و فکری اش را،به یک حالت سازندگی و حالت خلّاقیّت معنوی و فکری و اجتماعی داشته باشد.

 

استخراج و تصفیهء منابع عظیم معنوی و فرهنگی،که در زیر لایه های ضخیم قرون تاریک تاریخ،مدفون و حتّی مجهول مانده اند؛و وارثان آن،شایستگی بهره گرفتن از آن را از دست داده اند.و در نتیجه،می بینیم که بر روی این گنجینه های سرشار و بی کرانه ای که در تاریخ بشریّت نظیر ندارد،گرسنه و فقیر و خالی و نیازمند بیگانه به سر می برند!

 

ادامه دارد...


نظر

به نظر من،پنج عامل،یک فرد را می سازد:اوّل،مادر است،که اوّلین ابعاد وجودی یک طفل را می سازد.دوّم پدر؛سوّم مکتب و مدرسه و فرهنگ است.چهارّم تمدّن است.پنجم،اساساً «روح زمان» است.

 

گاه می بینیم که همه احساس می کنند یک چیزی بُت است؛ولی جرأت این که تبر را بردارند و آن را بزنند،ندارند.و به خاطر همین ضعف،مدّت ها بت،«بت» می ماند؛علیرغم افکار عمومی.و با اینکه همه فهمیده اند که دیگر،این ارزشش را از دست داده،و نقشی ندارد؛ولی جرأت این را که نفی کنند،ندارند.

 

روشنفکران متعهّد مسلمان،باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند:

 

روشنفکران جهان،برادران مسلمان،تودهء مردم شهری،زنان،روستائیان،و بچّه هایمان!

 

معتقدم علّت العلل و یا به اصطلاح اصولیّون،علّت بعید همهء حوادث مثبت و منفی را در تاریخ یا اجتماع،باید در درون جُست.چه،بی آن،هیچ «عامل» خارجی،نمی تواند در سرگذشت و سرنوشت جامعه ای،یک «علّت» گردد.

 

و از این است که من بر آنم که ایران،نه از اسکندر و نه از عرب،بلکه از هخامنشیان و ساسانیان و دستگاه مؤبدان شکست خورد.و علّت زوال تمدّن و حیات اجتماعی ایران اسلامی قرن هفتم را،نه در یورش مغول،بلکه باید در انحطاط بینش اسلامی و رواج تعصّب مذهبی و زوال حسّ ملّیّت ایرانی و رکود روح اسلامی جُست.

 

همهء پریشانی ها و شومی ها را به گردن عوامل خارجی انداختن،اغفال مردم از واقعیّت های زشت داخلی است.و نتیجه اش،نادیده گرفتن و پوشاندن سرچشمهء اصلی و کانون های نخستینی است،که استعمار،یکی از جوشش های آن است؛و به تعبیری،یکی از مدعوّین طبیعی و حتّی جبری آن!

 

ادامه دارد...


نظر

انقلاب،قبل از خودآگاهی تودهء مردم،خود آغاز فاجعه است!

غیر از صحّت و سُقم،منطقی بودن یا بی منطق بودن یک نظریّهء اجتماعی،«جغرافیای آن نظریّه و حرف» هم مهمّ است.

 

من هیچ وقت نمی توانم «احمدکسروی» را ببخشم – ولو همهء کتابهایش از اوّل تا آخر درست باشد،و صد در صد منطقی،و هیچ کدامشان عیبی از لحاظ علمی نداشته باشد – که این حرفها را در بین سالهای 1321 تا 1326 زد.آن جا جای این حرفها نبود؛جای حرفهای دیگری بود.اگر وحی هم می بود از طرف خدا،می بایستی درِ دهنش را می بست و نمی گفت.

 

من یادم هست نسل جوان آن موقع،تمام هدفشان در آن دوره ها این بود که بروند کتاب دعا و کتاب فلان را بردارند و بیاورند و بسوزانند.و بعد دست بزنند و هورا بکشند،و راجع به اموری از این قبیل بحث کنند.مسائل مملکتی،مسائل اجتماعی،مسائل جهانی،همه هیچی.این جوری در مغزها حسّاسیّت به وجود می آورند.

 

من هیچوقت دستپاچه نیستم که زودتر به نتیجه برسم.فقط مضطرب هستم که مبادا راهِ رسیدن به نتیجه را درست انتخاب نکرده باشم.

 

اعتقاد من این است که در نظام،هر عاملی که ما را از مسیر حرکت،قدرت و کسب امکانات،پُست ها و قدرتهای زندگی اجتماعی،عقب براند و منزوی کند،یک نوع دعوت به انحطاط است؛یعنی صحنه را به دست بیگانه ها،دشمنان طبقاتی و دشمنان اعتقادی و فکری مان سپردن است.آنها از خدا می خواهند که صحنه خالی باشد.ما که در کار فکری هستیم،می دانیم که کجا را اگر بگیریم،دشمنان ناراحت می شوند،زیرا آن جا امتیاز آن ها است.

 

در پس چهرهء هر مدنیّتی،مهاجرتی پنهان است؛و به سخن هر جامعهء بزرگی که گوش فرا دهیم،به زبان تاریخ و اساطیرش،از هجرتی حکایت می کند.و در اینجا است،که مسئلهء هجرت در تاریخ اسلام،قرآن و سیرهء پیغمبر(ص)،نه یک واقعه است – چنانکه غالباً می بینید – بلکه یک اصل بزرگ اجتماعی است.

 

ادامه دارد...


نظر

جز با یک جهان بینی،که افراد در آن جا بر اساس یک سیستم ارزش های معنوی،حتّی از حقّشان و از پولشان بگذرند؛امکان تحقّق سوسیالیسم به معنای واقعی نیست.

چهار عامل «شخصیّت»،«تصادف»،«سنّت»و«ناس»،در سرنوشت جامعه ها مؤثّرند.امّا از نظر اسلام،مؤثّرترین آنها،عوامل«ناس»و«سنّت» است؛زیرا که«ناس»،ارادهء متن مردم است؛و «سنّت»،قوانین علمی موجود در جامعه.

روشنفکر،کارش رهبری جامعه نیست.این یکی از اشتباهات بزرگ روشنفکرهای دنیا است،که خیال می کنند باید رهبری جامعه و مردم را به دست بگیرند.بی ارزش ترین جناح،برای رهبری مردم،روشنفکرها هستند.در تمام نهضت های آفریقا و آسیا،قیافهء روشنفکرها را نمی بینید،بلکه قیافهء توده و عوام را می بینید.

بنابراین روشنفکر،رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست.رسالت روشنفکر،خودآگاهی دادن به متن جامعه است،فقط و فقط همین و دیگر هیچ.اگر روشنفکر بتواند به متن جامعه،خودآگاهی بدهد،از متن جامعه،قهرمانانی بر خواهند خاست،که لیاقت رهبری کردن خود روشنفکر را هم دارند.و تا وقتی که از متن مردم،قهرمان نمی زاید،روشنفکر رسالت دارد.

مشکل اساسی در همهء نهضت ها،این است که «دشمن داخلی» را نمی توان به سادگی شناخت.همهء انقلاب های تاریخ،در جبههء خارجی پیروز شده اند؛ولی در جبههء داخلی شکست خورده اند،و انقلاب را از درون خورده اند،و پوک کرده اند و مسخ؛و باز همان محتوای پیش از انقلاب،همان عناصر ضدّ انقلاب،درون آن را پر کرده اند؛و در زیر پوستهء نوین و فریبنده و مقدّس جدید،سال ها و قرن ها به زندگی خود ادامه داده اند.

تجربهء سالها و سالها مبارزهء استعمار و تبلیغات استعماری – به خصوص در مبارزه با اسلام – این فرمول کلّی را در عمل،برایشان یک اصل علمی مسلّم کرده است که:

«برای خراب کردن یک«حقیقت»،خوب به آن حمله مکنید؛بد از آن،دفاع کنید»!

ادامه دارد...


نظر

فاشیسم – در نهضت های حادّش – برای اینکه آن لُمپن ها،آن طبقهء محروم و آن عقده دارها را به خودش بکشاند و تحت نیروی چپ،نیروی چپ ناخودآگاه،و حتّی محرومینی را که جهت گیری طبقاتی روشن ندارند،به طرف خودش بکشاند؛اوّل به عنوان مخالف سرمایه داری حرکت می کند.

ولی جنس کار و جنس طبقه و جنس اندیشه،اقتضاء دارد که بالأخره در کنار همان اندام فاسدی،که او زالوی مکنده و طفیلی معده اش بوده،یعنی سرمایه داری قرار گیرد.

روشنفکر،کسی است که نسبت به زمان،جامعه،تقدیر تاریخی،روابط،جبهه گیری ها،جهت ها،و سرنوشت گروهیِ خویش آگاهی دارد؛و در یک کلمه،وضع یا حیثیّت جمعی خویش را وجدان می کند.

در آن جاها که می بینید مسئله ای را چند بار تکرار کرده ام؛می خواهم بگویم که من،جز این،هیچ حرف دیگری ندارم؛بقیّه همه حاشیه است؛مثلاً «زر و زور و تزویر»!هر جا که جز تکرار این سه،حرف دیگری زده ام،پشیمانم!

دو پدیده را مردم یا عوام،نمی توانند از هم سوا کنند:یکی،شور مذهبی است؛و دیگری شعور مذهبی؛که این دو ربطی به هم ندارند.آن کسی که شور مذهبی دارد،خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد.

رفتار اجتماعی آدمی،تابع روح و احساس او است؛که زادهء محیط اخلاقی و تربیت نخستین است.و افکار فلسفی آدمی،تابع اندیشه و عقل او؛که زادهء استدلال و مطالعه و علم و تحوّلات ناگهانی.

در راه حلّ های اجتماعی،نباید به کوتاه ترین راه اندیشید؛بلکه باید به درست ترین راه فکر کرد.منطقی ترین راهی که ما را به نقطهء هدف هدایت می کند،باید آن را انتخاب کنیم.اگر می خواهیم کارهای سطحی انجام بدهیم،کارهائی است که هزار مرتبه انجام شده،و دومرتبه برگشته ایم به نقطهء اوّل.ما باید بیشتر فداکاری کنیم،و کمتر توقّع داشته باشیم.

من ترجیح می دهم دو نسل،سه نسل،کار بکنند،و بعد به نتیجه برسند.امّا اگر در عرض 10 سال به نتیجه برسیم،باز می گردیم به 100 سال عقب تر!همیشه یک تجربهء عجیب در تمام آفریقا و آسیا شده؛کسانی که به سرعت به نتیجه رسیده اند،بعد،امتیازات قبل از انقلابشان را هم از دست داده اند!من همهء انقلابات زودرس را نفی می کنم.

ادامه دارد...


نظر

 

نخستین رسالت ما،کشف بزرگترین مجهول غامضی است که،از آن کمترین خبری نداریم؛و آن،«متن مردم» است.و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم،باید زبانی را برای حرف زدن با مردم بیاموزیم؛و اکنون گنگ ایم.

ما از آغاز پیدایش مان،زبان آنها را از یاد برده ایم؛و این بیگانگی،قبرستان همهء آرزوهای ما و عبث کنندهء همهء تلاشهای ما است.

انقلابی شدن،پیش از هر چیز،مستلزم یک انقلاب ذهنی،یک انقلاب در بینش و یک انقلاب در شیوهء تفکّر ما است.

بعضی از علوم،عقاید و افکار(نظریّه ها)،یک «شانسِ بدشانسیِ» عوام زدگی پیدا می کنند.«شانسِ بدشانسی»،به خاطر این که یک فکر یا یک عقیده یا یک علم،وقتی که از محدودهء متخصّصین خارج می شود،و در جامعه و در میان توده های مردم مطرح می شود؛از یک نقطه نظر،یک شانس و موفّقیّت برای او است؛و می تواند یک نقش بزرگ در جامعه داشته باشد.ولی یک بیماری نیز،که همراه همین سرنوشتش است،او را تهدید می کند.نمی گویم جبراً باید به این بیماری دچار شود،ولی این بیماری به شدّت او را تهدید می کند؛و تاکنون اغلب افکار،به هر حال،دچار این بیماری شده اند.

این ها چهار رشته هستند،به اسم«علوم بی صاحب»:یکی جامعه شناسی است؛یکی هنر است؛یکی سیاست و ایدئولوژی های سیاسی و مسائل اجتماعی است؛و یکی هم مذهب است،که از همه بیشتر بی صاحب است!سرنوشت مذهب،از همهء اینها – از این نظر – بدتر است.به خاطر این که مذهب،فطری است؛مسئلهء تخصّصی نیست،و مستقیماً به احساس و روح انسان مربوط است.

سوسیالیسم و دموکراسی،دو موهبتی است،که ثمرهء پاکترین خونها و دست آورد عزیزترین شهیدان و مترقّی ترین مکتب هائی است که اندیشهء روشنفکران و آزادیخواهان و عدالت طلبان به بشریّت این عصر ارزانی کرده است.

ادامه دارد...


نظر

انسان،درختی است که از خاک فرهنگ خویش تغذیه می کند،و با تاریخ خویش رشد می نماید،و وارث تمامی دستآوردهای گذشتهء ملّت خویش،در توالی قرون و توارث نسلها است.و طبیعی است که خویشاوندی راستین انسانی،اشتراک یا قرابت میان دو انسان در این خون است؛خونی که در رگ جان آدمی جاری است؛و حیات انسانی بدان است،و دل انسان با آن می تپد،و روح این است.

حکمت همچون سوفیا در یونان(سقراط)،ویدیا در هندوئیسم،سپنتامئینو در زرتشت...نوعی خودآگاهی و جهان آگاهی و فهم خودیاب و جهت یاب و خود معنی یاب و فطری و مستقیمی است،ماوراء علمی و عقلی که:از آن،نه فلسفه و علم و تکنیک،که حقیقت و هدایت و روشن بینی و فهم ارزش و مسئولیّت و «شدن» سرچشمه می گیرد.

انسان نمی تواند در یک انقلاب اجتماعی،صادقانه،مطمئنّ،و تا نهایت راه وفادار و راستین بماند؛مگر اینکه،پیش از آن و هماهنگ با آن،خود را انقلابی ساخته باشد و بسازد.اساساً«انسان انقلابی»،تنها آن انسانی نیست که در یک انقلاب اجتماعی شرکت می کند.چه بسا که «اپورتونیست ها(فرصت طلبان)»،«ماجراجوها»و«خودخوانده ها» نیز در آن انقلاب شرکت کنند،که می کنند؛و جُرثومهء انحراف همهء نهضت ها،و ناکامی های همهء انقلابها،شرکت اینان است.

یک انقلابی،پیش از هر چیز،یک جوهر دگرگونهء خودساخته ای است؛انسانی است که «خویشتن خودساختهء ایدئولوژیک» را،جانشین «خویشتن موروثی سنّتی و غریزی» کرده است.

برای سیاست بازی،برای خدمت به مملکت و برای تفریح و لذّت بردن از زندگی،همیشه وقت هست.امّا برای فراگیری،وقت همین الآن است و می گذرد.وانگهی،«بی مایه فطیر است».آدم بی سواد،سیاست اش قیل و قال های بی ریشه است،و خدمتش پوچ و حقیر،و زندگی اش و لذّتش گند،سطحی و عامیانه و بی ارزش.

ارزش و عمق و اصالت هرکاری،به میزان خودآگاهی،رشد شخصیّت سرمایه و غنای فرهنگ و فکر آدمی وابسته است.

ادامه دارد...


نظر

 زندگی چیست؟نان،آزادی،فرهنگ،یمان،دوست داشتن!

اگر پیاده هم شده است،سفر کن.در «ماندن» می پوسی!«هجرت»،کلمهء بزرگی در تاریخِ«شدنِ»انسانها و تمدّنها است.اروپا را ببین؛امّا وقتی که ایران را دیده باشی.وگرنه کور رفته ای و کورتر برگشته ای.

آفریقا،مصراع دوّم بیتی است که مصراع اوّلش اروپا است.در اروپا مثل غالب شرقی ها،بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.این،مثلّث بدی است.این زندان سه گوشِ همهء فرنگ رفته های ما است.

از آن اکثریّتی که وقتی از این زندان،روزنه ای به بیرون می گشایند،و پا به درون اروپا می گذارند،سر از فاضلاب شهر بیرون می آورند،حرفی نمی زنم؛که حیف از حرف زدن است!

من از میان صدها تعریفی که متفکّران و جامعه شناسان و سیاستمداران دربارهء «ملّیّت» کرده اند،تنها و تنها این تعریف یک نویسندهء خوش فهم و صاحبدل و عمیق را می پسندم،که می گوید:«ملّت،مجموعهء افرادی است که درد مشترکی احساس می کنند.»

و این را من خود،بارها در زندگی سیاسی ام تجربه کرده ام و حقیقت آن را با همهء روح و اندیشه و عاطفه ام،به روشنی و گیرائی شگفتی احساس نموده ام.چه بسیار سیاهان،اعراب،آفریقائیان،دانشجویانی از آمریکای لاتین،یک فرانسوی که غرق شد،یک سوئدی که در زندان شناختمش،یک ویّتنامی،هندوچینی،...را که گاه به سختی با هم سخن می گفتیم،با خود همزبان و هموطن می یافته ام.و چه هزاران و صدها هزاران فارسی زبان ساکن ایران و شهر و محلّه و همکار و همدین خود را،بیگانهء بیگانه می دیده ام،که نه زبانمان یکی است و نه دینمان و نه نژادمان و نه وطنمان.و اینجا است که سخن مولوی چه قدر درست می نماید که:

«ای بسا هندو و تُرکِ همزبان؛وی بسا دو تُرک،چون بیگانگان»!

و چه بسا ملّت های بزرگی در تاریخ،که از دو تن پدید آمده اند!

باطل،می تواند فتح کند،تسخیر کند،بکشد؛امّا نمی تواند «پیروز» شود،پیروزی،نفسِ«حقّ بودن» است!

و تو پسرم!اگر نمی خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی،فقط یک کار بکن:بخوان و بخوان و بخوان!!!

 

ادامه دارد...