سفارش تبلیغ
صبا

روشنگری اجتماعی

 و آنگاه حسن صباح از سرنوشت «فاطمه(س)» نیز آگاه شد که برای «علی»،چه ها که ندید و چه ها که نکشید! و خبر یافت که چه کوشش ها برای مبارزه با خلافت جُور و اثبات حقّانیّت علی و ولایت علی،و چه رنج ها و چه تحمّل ها؛و شنید که آمدند و درِ خانه اش را بشکستند و در را بر پهلوی فاطمه زدند و پهلویش را بشکستند و خانه اش را آتش زدند!

 

و او صبر کرد،و به نیروی علی و به قدرت اطمینان به علی،که همچون کوهی بلند در کنارش ایستاده بود و به تسلیت صفای علی،که همچون دریائی بیکرانه در برابرش موج می زد،آتش خصم و دشمنی ها و حسدها و خطرها و پستی های قوم بدوی را تحمل کرد و همسر تنها و ستمدیده اش را که شیر خدا بود در معرکه های خونین و مرگبار جهاد،و زبان خدا بود بر منبرهای فصاحت سخن؛و اکنون،نه از زبونی و جُبن،که از هراس سرنوشت اسلام و دلهرهء سرگذشت ایمان،زبان در کام کشیده و ذوالفقار در نیام،و مرد غرور و هجوم،اکنون روحی مظلوم و معصوم گشته است.

 

حسن صبّاح منقلب شد؛انقلابی که امّت اسلامی را دگرگون کرد و تاریخ اسلام را تغییر داد.در قلعهء اَلَموت،نهضت خویش را آغاز نمود و دلهای پاک را به یاری دعوت کرد.دعوت او در دلِ فدائی،همچون شراب تندی،افیون نشئه آور گیجی،اثر می بخشید و مستی می آورد.به گونه ای که مرگ،در برابر چشم فدائی،شوخی ساده و بی مزه ای بود!

 

و آنان که از قدرت عشق و معجزهء ایمان در دل یک فدائی بی خبرند و این مستی جنون آمیز و مرموز را در فدائی می دیدند،می گفتند:این چگونه است؟این نیرو چیست؟این چه جنونی است؟حسن صبّاح،با این دل چه کرده است؟حسن،به فدائی اسماعیلی،حشیش می خوراند!

 

حشیش!همان افیون،همان معجون مرکب مرموزی که،شیعه را معتاد می کند و معتادتر!

 

پایان


 حسن صبّاح[رئیس فرقهء شش امامی اسماعیلیّه]،همدرس و همراه خواجه نظام الملک و خیّام بود؛می بایست یا مانند او سیاستمداری می شد و مرد قدرت و دستگاه؛و یا همچون خیّام،حکیمی منزوی و مرد علم و درس و فلسفه و رصدخانه...و دیدیم که گرچه این دو سرمایه در او،سخت نیرومند بود؛اما چنان که در نامهء وی به سلطان سنجر می خوانیم،وقتی به بغداد رفت و دستگاه خلافت غاصب و سیاه عباسیان را دید و اسلام را در چنگال این اعراب بدوی خشن و بی احساسی که از زندگی،جز شتر و شیر شتر و سوسمار و شمشیر و قصر و کنیز و غلام و حرمسرا،و از اسلام،جز ریش و تسبیح و نمازهای ژیمیناستیکی و ورزش های نرمشی سوئدی و حنا و عبا و طهارت،چیزی نمی توانند دانست،برآشفت و به مصر رفت.

 

در آنجا با اسلام حقیقی،که مذهب فاطمه(س) دختر پاک و بزرگوار رسول خدا(ص) و همسر شایسته و بایستهء «علی(ع)» [و به تعبیر خود حسن صباح:علیِّ اعلا]است،آشنا شد.زیرا مصر در دست فاطمیان بود که شیعهء «علی(ع)» بودند و دوستدار «فاطمه(س)»؛که هرکه علی را به راستی دوست می دارد،فاطمه را نیز به راستی دوست می دارد.

 

و آنجا خبر یافت که فاطمه و علی،در این اسلامی که اکنون بازیچهء دستگاه سیاه پوش عباسی و خلافت غاصب عربی شده است،که ها بودند و چه ها کشیدند،و چگونه علی را خانه نشین کردند و چگونه ریسمان بر گردن اش انداختند و کشان کشان به مسجدش کشاندند،که بیعت کن.و او با آن که شمشیر برهنه را بر فرق خود،کشیده می یافت و جان اش در خطر بود،بیعت نکرد!زیرا که خود،خلیفهء حق است و وصی خداست و ولایت را بر قامت او بریده اند؛که اوست که اسلام را می شناسد،قرآن را فهم می کند،ایمان را حس می کند و اوست که ایمانی مطلق است و عشقی مطلق.و اسلامش به هیچ چیز دیگری آمیخته نیست و ایمانش به هیچ رنگ دیگری آغشته نیست.و دنیایش را،زندگی اش را،خودش را،سامان و سرنوشت اش را همه،به یکباره نثار اسلامش می تواند کرد، و کرد.

 

و مرد شمشیر بود و جهاد؛و دیدیم که به خاطر اسلام،که در چنگ ظاهر مسلمانان صدمه ای نبیند،خانه نشین گشت و صبر کرد.و کسی که در برابر مرگ،خاموش نمی ماند،در برابر خطری که برای اسلام پیش می آید،سکوت کرد،که می دانست همین ها که اکنون جامهء حمایت از اسلام را بر تن دارند و زمام سرنوشت آن را در دست،اگر علی قیام کند و آنان ببینند که حکومت بر اسلام،از چنگشان می رود،اسلام را به خون می کشند و با ابوسفیان،همدست و همداستان می شوند.و گفت به هر حال،آنچه باید،این است که اسلام بماند،زنده ماند،هرچند به سختی،در اختناق،هرچند در خلافت جور و جاهلیت و عصبیت عربی و نه «علی».

 

ادامه دارد...


تحمل پذیر نیست که ملتی متمدن،که از برجسته ترین ملت های عزیز تاریخ بوده است و ملتی که در اسلام،بزرگترین فخر را کسب کرده است و ملتی که در جهان،ادعای محبت و پیروی علی(ع) را دارد،ذلت و زبونی یابد.

سیر حوادث،در این راهی که بر آن گام بر میدارم،به تدریج مرا با تمامی وجود،مسئول کرده است.این که می گویم «با تمامی وجود»،ناشی از این خودآگاهی و علم حضوری است که می بینم،در وجود من،دیگر جائی برای زندگی و هیچ احساس دیگری نیست.

چنین احساس می کنم که گوئی،حتی تمایل غریزی به زنده ماندن هم،در من مُرده است.حمل مصدر بر اسم ذات را،که یک اصل ادبی است و صنعتی در بیان،من همانند یک اصل روانشناسی و صفتی در خویش حس می کنم.پیش از این شاید – بیش و کم – درست بود که به صفاتی چون نویسنده،سخنران،مترجم،روشنفکر مذهبی،معلم,متعصب،آزادیخواه،متعهد،باسواد،بی سواد،محقق،مقلد،مترقی،مرتجع و ...توصیفم کنند.اما اکنون فقط یک حالت ام،و آن «بی تابی» است.بی تابی ای که عناصری از شتاب زدگی و وحشت را در خود دارد.

و چگونه خدا را سپاس بگذارم که «پیش ار آن که بمیرم،مُرده ام»؛و هیچ بندی و باری بر پا و بر دوش ندارم.و در «خوب مردن»،چیزی ندارم که دغدغهء از دست دادنش،مرا زبون کند.

 

پایان


 سالهاست که از اولین گامی که سید جمال الدین اسد آبادی برداشت،می گذرد؛و گام دوم را کسی بر نداشته است.قرن هاست که مسیحیّت منحطّ،اعتراض کرده است و چند قرن است که رنسانس و حتی دنیای اسلامی غیر شیعه،چند دهه است که از قید شیوخ متعصب «الازهر» رها شده اند.و اکنون اسلام،در میان روشنفکران و دانشمندان و نویسندگان و شاعران و محققان و هنرمندان نسل جدید،پایگاهی اصیل و مستقل و نیرومند دارد.در جامعهء ما،نویسنده بودن و حتی روشنفکر بودن،با مذهبی بودن مغایر است!



 زمان می گذرد و نسل جدید را به سرعت تبدیل می کنند.اگر «مذهب» را از انحصار همین قالب های تکراری «طبق معمول سنواتی» نجات ندهیم،و آن را به یک حرکت بدل نسازیم،مذهب با مرگ نسل فرتوت و تیپ فرسوده ای که هم چون عادتی کهن به آن وفادار مانده اند،خواهد مرد.وجود این عناصر بد اندیش و مشکوک و آلوده ای که «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا»،این مرگ را تسریع خواهد کرد.

 درست است که خداوند،حافظ دین خویش است و نباید برای از دست رفتن اصل دین،دلسوزی کرد و نگران بود،ولی ما برای مردم خودمان و آیندهء مردم خودمان دل می سوزانیم؛که فردا نسلی پوک و پوچ،که نمونه هایش را از الأن می بینیم،مردم ما را خواهند ساخت.

حیف است این مردم،پس از چهارده قرن فرهنگ اسلامی و یک تاریخ پر از معانی و فضایل انسانی و سرشار از تکاپوی جهاد و شهادت و قرن ها تلاش برای تکامل و حق پرستی و عدالت،تبدیل شود به قومی فقیر و خالی از محتوا و بریده از گذشته؛که چون یک ملت نوساختهء آفریقائی یا استرالیائی،باید از صفر شروع کند!

 از این همه ذلت،و ذلت و ضعف، و ضعف و تسلیم،و تسلیم و خلق و خوی دُم جُنبانی در برابر قدرت و برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان،و وحشی گری در برابر ضعف و پارس کردن به فرمان ارباب،به ستوه آمده ام.

ادامه دارد...


من علّت تمام این بدبختی و این روح ذلت پذیری را در دو چیز می بینم:یکی تقیّه در برابر حاکم و دیگری،ریا در برابر عوام! پس مجال ظهور حقیقت کجاست؟

در اینجا،خدا گواه من است،که من بر شهامت و یا قدرت خودم تکیه نمی کنم،که نه شهامت دارم و نه قدرت.بلکه بر شدت دردم تکیه می کنم،که خیانت این ها و اسلاف اینها به این مردم و این تاریخ و این تشیع عزیزِ عزت بخش و این خاندان معصومِ فاطمه(س) و این ائمهء بزرگ(ع) که می توانست ایمان و تشیع شان،ملت ما را رستگارترین و انسان ترین مردم جهان کند.

و این سرگذشت سرخ شهیدان شیعه و علمای بزرگ و مجاهد و آزادمرد شیعه، زنده ماندن را برایم محال و نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است.

دیگر نمی توانم به دنبال شغل و کارم بروم.نمی توانم لحظه ای به فردای زندگی ام فکر کنم.این رنج،مرا بی تاب تر و ناتوان تر از آن کرده است که بتوانم به خود بیندیشم و آرام بگیرم و حساب و کتاب کنم.حتی نمی توانم محققانه و خاطر جمع،به تحقیقات علمی بپردازم.حتی مطالعه کردن که کار همیشگی ام بوده است،برایم مشکل شده است.دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از «فاجعه» باخبر کنم.این را هم که محروم ام:

«سنگ ها را بسته و سگ ها را رهانیده اند».

نه می توانم حرف بزنم و نه بنویسم.عقدهء درد،دارد خفه ام می کند.اگر نسبت به این شیعه،بی تفاوت بودم،به خیانت اینان می توانستم کاری نداشته باشم.تقیّه کنم و رعایت مصلحت.سیاست بازی را بلدم،اما قدرت انجام آن را ندارم.می گویند:

«بله،ولی هنوز زود است و فعلا به مصلحت نیست !!!».

 

ادامه دارد...


من می خواهم نسل روشنفکر و مبارز این عصر را دعوت کنم به اینکه به تشیع باز گردند؛که مذهب امامت است و عدالت.و ائمهء شیعه را به عنوان نمونه های برتر و الگوهای جاودان و متعالی آزادی و برابری و جهاد و شهادت و عصمت بپذیرد.

 

امام احمد ابن حنبل که پسرش را به جرم اینکه یک سال،قاضی شده،وقتی می بیند خمیرمایه از خانهء پسرش آورده اند و نان پخته اند،نان را نمی خورد و وقتی می شنود نان را به دجله انداخته اند،هرگز لب به ماهی دجله نمی زند؛و نیز ابوحنیفه که چوب می خورد تا پُست قبول نکند،و به وفاداری نسبت به حق امامت خاندان پیغمبر،از تعقیب خلیفهء عباسی متواری می شود،به نظر من از خیلی از آخوندهای ما که به دربار سلاطین رفت و آمد دارند،شیعی تر می باشند.

 

«گوروویچ» یهودی ماتریالیست کمونیست،به خاطر آنکه تمام عمر را علیه جاهلیّت فاشیسم هیتلر و دیکتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سرّی فرانسه برای اسارت مردم الجزایر و جلّادی های صهیونیسم در قتل عام مردم فلسطین،در مبارزه و خطر و فرار و آوارگی دور دنیا زیست و سالها با قدرت قلم و شخصیّت علمی اش از آزادی مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسهء مسیحی و اسرائیل یهودی،دفاع های مردانه کرده و جانش را به خطر انداخت،با اینکه در فرانسه زندگی می کرد و نژادش یهودی بود،از فلان آخوند درباری که تاکنون هرچه فتوا داده است،در راه تفرقهء مسلمین بوده،یا کوبیدن هر حرکتی در میان مسلمین،و در یک سطر در تمام عمرش،علیه سالها جنایت صهیونیسم و چندسال قتل عام فرانسه و سالها استعمار و صدها سال استبداد،ننوشته و مقام آخوندی برایش مقام و نام و دکان نان و چماق دست بوده است،به مراتب به تشیّع نزدیک تر است.

 

ریشهء این ذلت و خمود و عجز را که در عمق وجدان و اراده و عقیدهء مردم ما رسوخ یافته است و شیعه را از سنی که هیچ،حتی از بودا و هندوی ملحد و مشرک هم بدبخت تر و ذلیل تر بار آورده است،من در عمل و فکر همین ملّا هائی می یابم که تشیع را به صورت یک «عقدهء روانی» در آورده اند،که تمام هدفش،به دست آوردن آزادیِ سبّ و لعن و مدح و منقبت است.حتی اگر این آزادی را با شمشیر هولاکو و جنایت صهیونیست ها و هم دستی صلیبی و صفوی به دست آورد!!!

 

ادامه دارد...


آنچه برای من بزرگترین امید تسلیت بخش نیرو دهنده است،این است که بر خلاف سالهای پیش،اکنون مسلم است که فردا،روشنفکران و رهبران فکری و سازندگان فرهنگ و فکر و جامعهء ما در آینده،ماتریالیست های غرب زده یا شرق زده،مارکسیست ها یا ناسیونالیست ها نخواهند بود.بلکه روشنفکرانی خواهند بود که اسلامِ «علی»وار و خط مشی «حسین»وار را به عنوان مکتب فکری نهضت اجتماعی و ایدئولوژی انقلابی خود انتخاب کرده اند.هم اکنون اسلام از چارچوب تنگ قرون وسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجر و طرز فکر منحط وجهان بینی انحرافی و خرافی و جهالت پرور و تقلید سازی،که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود،و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از اسلام،آزاد شده است.و هم اسلام آزاد،بتواند از کنج محراب ها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ،به صحنهء زندگی و فکر و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد.به خصوص قرآن را از قبرستان و دست آخوندهای قبرستانی،به متن صحنهء کشاکش های زمان بازآورد،و ابتکار هدایت و خلاقیت و ویرانگری و سازندگی را به دست وی سپارد.

 

اگر قرآن،«هدی للمتقین و للعالمین» است،مگر جز به این معنی است؟و مگر جز این است که ما در قبال آن چنین مسئولیتی داریم؟

 

و آیا تحقق چنین هدفی و انجام چنین مسئولیتی،با رعایت آن گونه مصلحت اندیشی های محلی و تقیّه پرستی های سنتی ممکن است؟

 

آیا،کسانی که هنوز در قرن حاضر جرأت نکنند از چند آخوند درباری سیصد سال پیش،که حاشیه نشین شاه سلطان حسین صفوی بوده اند،انتقاد علمی کنند،و حتی اهانت های وقیح و کثیف آنان را به ساحت مقدس خاندان پیغمبر(ص) و ائمهء اطهار(ع) ردّ نمایند،لیاقت آن را دارند که اسلام را در این عصر نجات دهند؟

 

ادامه دارد...


 این نهضتی که به سرعت دارد وجدان نسل جوان را فتح می کند؛و مهم تر از آن،امواج آن،سطح تودهء مردم مذهبی و سنتی و حتی بازار و روستا را فرا می گیرد؛و زمینه را برای یک حرکت اجتماعی بزرگ و عمیق بر اساس ایدئولوژی انقلابی اسلام،که همان تشیع علوی و ولایت خاندان و مکتب ائمهء راستین و خط مشی تاریخی شیعهء آزاد عدالتخواه ضدّ خلافت است،فراهم می سازد.
این مائیم که مسئولیت آن را داریم که اسلام را از صورت سنت های منجمد و شعائر موروثی و عادات مذهبی ناآگاه و خرافه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خوکرده به آن را می تواند قانع کند؛و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهاد های اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند؛به صورت یک ایدئولوژی مسئولیت آفرین خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و رهبران تعیین کنندهء زمان و زندگی و فکر و فرهنگ فردا،که تحولات اجتماعی را رهبری می کنند،نه تنها از آن نفرت نکنند؛و آن را سدّ ارتجاعی و سَمّ خرافی و عامل تضعیف و تخدیر اندیشه ها و اراده ها تلقی ننمایند؛بلکه به قدرت سازندگی و نقش مترقی و نیروی بیدار کننده و بسیج کنندهء آن ایمان پیدا کنند و به خاطر حقیقت یا حداقل مصلحت،بر آن تکیه کنند؛و به جای مبارزه با آن،به ترویج و تقویت آن بپردازند.

 

وجود عدهء زیادی افراد مؤمن،موفقیت یک ایمان به حساب نمی آید؛بلکه ارزش یک ایمان،به این است که زندگی کند و رشد و نموّ و تکثیر داشته باشد.وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجر درآمده و عقیم شده است،هرچند در حال حاضر،اکثریت تودهء عوام به آن وابسته باشند،مرده است و از دست رفته.زیرا نباید دید که پیروان یک مذهب در یک مملکت چند میلیون نفر است؛بلکه باید دید در صحنهء زندگی و زمان و فکر و حرکت و تحول جامعه و تغییر نسل و کُون و فساد عقاید و ارزشها و فرهنگ ها و نهاد های اجتماعی و سیر تاریخ به سوی فردا،این مذهب،حضور دارد یا نه؟

 

ادامه دارد...


قدرت قلم،روشنی اندیشه،رقّت روح،اخلاص نیّت،آشنائی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و دانستن فرهنگ انسانی اسلام شیعی و زیستن با آن روح که ویژهء حوزه بود،و یادگار صومعهء خالی آن روزها و سرچشمهء زایندهء آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها،و میراث آن تمدّنی که با علم و عشق و تقوا بنا شده بود،همگی در شما جمع است؛و می دانید که این صفات،بسیار کم با هم جمع می شوند؛و این«ویژگی»،آن چه را امروز«مسئولیّت» می نامند،بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق.

 

و امّا برادر!من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم،در این راه رفتم؛و با اینکه هر چه داشتم فدا کردم،از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم؛و در برابر خیلی از «بچّه ها» احساس حقارت می کنم.در عین حال،لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاس بخشیده است،که هرگز بدان نمی ارزم؛و می بینم که «وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ»

 

و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است به آن دچار شود،می گذرانم؛و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم.با این همه،تنها رنجم این است که نتوانستم کارم را تمام کنم،و بهتر بگویم،ادامه دهم.و این دریغی است که برایم خواهد ماند.

 

امّا رنج دیگرم،این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علّت همیشه،زندانی زمانه شده و به نابودی تهدید می شود.آن چه هم از من نشر یافته،به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت،خام و عجولانه و پر غلط و بد،چاپ شده است؛و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی،که فریادهائی از سرِ درد،نشانه هائی از یک راه،تکان هائی برای بیداری،ارائهء طریق،طرح هائی کلّی از یک مکتب،یک دعوت،جهات و ایده ها و بالأخره نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقّی کرد.آن هم در شرایطی تبعیدی،فشار،توطئه،فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.

 

آن ها همه باید تجدید نظر شود؛از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد؛غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.

 

اینک من،همهء اینها را،که ثمرهء عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همهء اندوخته ام و میراثم را،با این وصیّت شرعی،یک جا به دست شما می سپارم؛و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن.

 

فقط بپذیر،تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم،بتوانم با فراغت دل بپذیرم؛و مطمئنّ باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من،کاری از پیش نخواهند برد.و ودیعه ام را به دست کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است.

 

لطف خدا و سوز «علی(ع)»،تو را در این سکوت سیاه،به سخن آورد؛که دارد همه چیز از

 

دست می رود؛ملّت ما مسخ می شود؛و غدیر ما می خشکد؛و برج های بلند افتخار،در هجوم این غوغا و غارت،بی دفاع مانده است.

 

بغض هزارها درد،مجال سخنم نمی دهد؛و سرپرستی و تربیت این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم؛و تو را به خدا؛و خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

 

... پایان ...


برادرم،مرد آگاهی و ایمان،اخلاص و تقوا،دانش و دین،محمّدرضا حکیمی.

در این فصل بد،که هر خبری می رسد،شوم است؛و هرچه روی می دهد فاجعه؛و«هر دم از نو،غمی آید مبارکبادم»؛نام شما بر این دو «یادنامه»،برای من یادآور آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود،که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فرا بسته بودم؛در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت.

و آن آرزو،در یک کلمه،بازگشت شما به میدان بود – میدانی که اینچنین خالی مانده است،و در پیرامون،نسلی عاشق و تشنه،نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این«غوغا»،رویاروی این«دُن کیشوت»ها و «شُومن» های شبه هنری و شبه سیاسی و شبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است – سواری بیرون آید؛

شمشیر«علی»در دست و زبان«علی» در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوا و برگذشته از اُحُد و خندق و صفّین و صحرای طفّ و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سر برده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عبّاسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری و ایلخانی و ...در سیاهچال های دارالاماره های وحشت،شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خطّ کبود شلّاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدمخوارهای متمدّن را در این قرن های غارت و خواب،بر جان و تن خویش تجربه کرده و پرچم رسالت خونخواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت،راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طیّ کرده،و داغ فلسطین و بیت المقدّس و سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده؛و اینک،بر سیمای وارث «آدم» و «نوح» و «ابراهیم» و «موسی» و «عیسی» و «محمّد(ص)» و «علی» و «حسن» و «حسین» و...به مثابه یک «امّت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر،عصر جاهلیّت جدید را بشکند و از عزیزترین ارزش هائی که بی دفاع مانده اند؛و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود؛و این میراثِ گران و گرامی که دسترنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ما است،بر باد می رود؛قهرمانانه دفاع کند،به یاد آورد و نگاه دارد.

علیرغم «این سموم که بر طَرْفِ بوستان ما می گذرد»،هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست،هنوز نسل جوان که همهء توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود،تب و تاب حقّ پرستی را دارد؛و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور همداستانی احزاب است و داستان خندق – [إِذْ جَاؤُوکُم مِّن فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا: هنگامى که از بالاى [سر] شما و از زیر [پاى] شما آمدند و آنگاه که چشمها خیره شد و جانها به گلوگاهها رسید و به خدا گمانهایى [نابجا] مى‏بردید(احزاب-10)]در جست و جوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دو پای خویش.

و هنوز حوزهء علمیّهء ما – که سیصد سال است از درون،بیمار خواب و خرافه اش کرده اند،و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزآسای خویش را در خلق انسانهای بزرگ و نیرومند و خلّاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتّی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیّتی و تولید و تکثیر ماسک های مسخره و آدمک های مقوّائی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد؛و نقش انقلابی و انسانی ویژهء خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان،از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیشتر روستائی است،و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهرهء بزرگترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین جهت های زمان،و آنگاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد.

در چنین یأس و با چنین مایه های امید،خاموش ماندن کسی چون شما،پیداست که تا کجا یأس آور است.درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان،امیدبخش است.

ادامه دارد...