سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

روشنگری اجتماعی

چهل و یک) آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا پیام را بشنوی،تا حقیقت را اعتراف کنی،آنچه تو را به فرار می خواند،آنچه تو را به توجیه و تأویل های مصلحت جویانه می کشاند،و عشق به او،کور و کرت می کند؛ابراهیمی ای و ضعف اسماعیلی ات،تو را بازیچهء ابلیس می سازد.در قلهء بلند شرفی و سراپا فضیلت،در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش،از بلند فرود می آیی،برای از دست ندادنش،همهء دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی؛او اسماعیل توست،اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد،یا یک شیء،یا یک حالت،یک وضع،و حتی،یک نقطهء ضعف!

چهل و دو) ابراهیم،باز هم یک انسان می ماند.و نه انسان ذهنی ساخت فیلسوف ها و شاعر ها و عارف ها،انسانی عینی،واقعی.با همهء عواطف طبیعی بشری،انسانی ساخت خدا!

 

چهل و سه) امر ارشادی،امری است که اگر شارع هم نمی گفت،باز به حکم عقل لازم بود و به عبارت دیگر،امر ارشادی امری است که شارع به وسیلهء آن،انسان را به حکم عقل متوجه می سازد.

 

چهل و چهار) وقتی حقیقت در کنار زندگی قرار میگیرد،خیلی ها حق طلبند؛بی درد سر؛اما وقتی حق در برابر زندگی قرار می گیرد و حق پرستی اسباب زحمت می شود،آخرین فریب انسانی که هم آگاه است و هم مسئول،توجیه است.یافتن راهی که بتواند نگه دارد و بماند،اما وجدانش را هم به گونه ای تخدیر کند...

 

چهل و پنج) این مناسک،رسالهء عملیه نیست؛رسالهء فکریه است...در آخرین سفر،با خود اندیشیدم که چرا آنچه را کارگردان حج،خود معین نکرده است،من معین کنم؟اگر می بایست تعیین می شد،تعیین کرده بود،آیا اینکه این سه را تعیین نکرده است،خود یک نوع تعیین نیست؟یعنی در هر بتی،دو تای دیگر نیز نهفته است و در هر رمی،رمی آن دو بت دیگر را نیز نیت کن!

 

چهل و شش) آنچه باید ذبح می کردی،اسماعیل نبود،بند اسماعیل بود،دست آویز ابلیس،اسماعیل،خود محبوب خداست،عطیهء خداست،او را خدا خود به تو بخشید و اکنون خدا بود که فدیه اش را خود پرداخت!

 

چهل و هفت) بیش از یک میلیون مسلمان سراسر جهان،نباید حج را به پایان برند و بی آنکه به هم بیندیشند و با هم بر روی زمین پراکنده شوند و در لاک زندگی فردی و قومی خویش خزند.

 

چهل و هشت) زاهد نیز خودپرستی است چون مادّی.مادی تکنیک را وسیله می کند و زاهد،مذهب را،مادی علم را ابزار لذت خویش می کند و زاهد،خدا را و هر دو یک نوع بهشت را می طلبند:او در این دنیا و این در دنیای دیگر!

 

ادامه دارد...


سی و دو) بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه بدان می نگری!

سی و سه) ...سپس جاری شوید از همان جا که خلق جاری است.(بقره199)این قید به خاطر آن است که در جاهلیت بزرگان و اشراف در مسیری اختصاصی،کنار از بستر رودی که تودهء مردم در آن به سوی مشعر جاری بودند،حرکت می کردند.

سی و چهار) در عرفات،شناخت،جمع بود و در مشعر،شعور،مفرد!یعنی که واقعیت ها گوناگون است و بسیار،اما حقیقت،یکی است و راه یکی!راه مردم،که به سوی خدا می رود!

سی و پنج) قید هائی مانند خدمت یا خیانت و ...در شعور مطرح است،نیروئی که علم را به استخدام در می آورد،جهت می بخشد،فجور می آفریند یا تقوی،صلح یا جنگ،عدالت یا ظلم...

سی و شش) عرفات،مرحلهء آگاهی است،شناخت یک رابطهء عینی است.رابطهء ذهن با واقعیت خارج(جهان،برون ذات)چشم می خواهد و روشنائی؛اما شعور،مرحلهء خودآگاهی است،قدرت فهم است و این یک مسئلهء ذهنی،درون ذات.

سی و هفت) شگفتا!شعوری زادهء شناخت و زایندهء عشق،همسایهء دیوار به دیوار علم و ایمان:میانهء عرفات و منی!پس از عرفات و پیش از منی.

سی و هشت) دستورها دقیق،اجتناب نا پذیر و دو دو تا چهار تا است،حوصلهء تحمل توجیه و تأویل های صوفیانه و فیلسوفانه و زاهدانه را ندارد،کار دعا و توسل و شفاعت و ناله و استغاثه و نذر و نیاز و رشوهء مذهبی و کلاه شرعی و خدعهء فقهی و گشادبازی های ولایتی و خیال پردازی های فیلسوفانه و لاابالیگری های صوفیانه نیست،اطاعت محض است و عمل و اثر.مو به مو باید اجرا کنی.اطاعت،اینجا،بی چون و چرا است،هیچ راه گریزی نیست،هیچ چیزی جای آن را نمی گیرد،تقصیر تو را،در اینجا،هیچکس بر تو نمی بخشد،نمی تواند ببخشد...فراموش نکنی،در این کوهستان ها هیچ کس کاره ای نیست.ابراهیم (ع)و محمد(ص) اگر یک گلوله بر خطا زدند،یکی کمتر زدند،مسئولند،حج نکرده اند.اگر اشتباه کنی،باید جریمه بدهی،راه دیگری وجود ندارد،بافندگان کلاه شرعی،سرشان در اینجا بی کلاه است.

سی و نه) و تو؟زندانی چهار جبر،چهار زندان بزرگ!طبیعت و تاریخ و جامعه و خودت!رهائی از سه زندان اول،با علم،میسر است.اما علم از گشودن این چهارمین زندان،عاجز است،که آن سه زندان در بیرون از تو بود و این چهارمین،در درون تو است،در خود عالم بودن تو است!

چهل) سرنوشت تو،متنی است که اگر ندانی،دست های نویسندگان می نویسند،اگر بدانی،خود می توانی نوشت.

ادامه دارد...


بیست و چهار) ابراهیم وار زندگی کن،و در عصر خویش،معمار کعبهء ایمان باش،قوم خویش را از مرداب زندگی راکد و حیات مرده و آرام خواب و ذلت جور و ظلمت جهل،به حرکت آر،جهت بخش،به حج خوان،به طواف آر.

بیست و پنج) طواف،انسان است،خودباختهء حقیقت؛و سعی،بشر است،خودساختهء واقعیت؛طواف،انسان متعال؛و سعی،انسان مقتدر.

بیست و شش) و حج،جمع ضدین!حل تضادی که بشریت را در طول تاریخ گرفتار کرده است:ماتریالیسم یا ایده آلیسم؟عقل یا اشراق؟دنیا یا آخرت؟برخورداری یا زهد؟مائده های زمینی یا مائده های آسمانی؟مادیت یا معنویت؟اراده یا مشیّت؟و بالاخره،تکیه بر خدا یا بر خویش؟و خدای ابراهیم(ع) به تو می آموزد که:هردو!آموزشی نه با فلسفه،با عرفان،با علم،با کلمات،که با نمونه:یک انسان.

بیست و هفت) آهنگ کعبه کردن،حج نیست،قبلهء حج،کعبه نیست،در آغاز،چنین می پنداشتی،این خطاست،اکنون بیاموز که حج،به کعبه رفتن نیست،از کعبه رفتن است.....اکنون،تو،ای که در بلند ترین قلهء بندگی،به آزادی رسیده ای و در کمال بی خودی،به خود،شایستگی آن را یافته ای که بگویندت:از کعبه بگذر!تا کعبه،کعبه قبله بود تا جهت را گم نکنی،تا قبله های دیگر نفریبندت،در کعبه،قبله جای دیگر است،آهنگ آن جا کن،آهنگ سفری بزرگ،بزرگتر از سفر کعبه:حج اکبر!

بیست و هشت) همه جا سخن از حرکت است،حرکت ذاتی(گشتن) و حرکت انتقالی (بازگشتن)!و همه جا سخن از الیه است؛ نه فیه ! [انا لله و انا الیه راجعون] و این است که در منی رهایت می کند و این است که در بازگشت از عرفات،به کعبه نمی رسی!تا پشت دیوار مکه می آیی،که قرب هست و نیل نیست!پس حج،از کعبه تا عرفات رفتن است و از عرفات،به سوی کعبه تا منی بازگشتن!

بیست و نه) عرفات،سخن از شناخت است:علم؛مشعر،سخن از شعور است:فهم؛و منی،سخن از عشق است:ایمان!؛از کعبه ناگهان در عرفات: (انّا لله)؛و از عرفات،به سوی کعبه،منزل به منزل،در بازگشت: (انّا الیه راجعون)!پس عرفات،آغاز است،آغاز آفرینش ما در این جهان!

سی) عصیان یعنی که اراده ای در برابر ارادهء خداوند!یعنی که آزادی،در برابر جبر طبیعت،یعنی که انتخاب،پس مسئولیت،خودآگاهی و در نتیجه تبدیل باغِ سیری و سیرابی و بیدردی به زمینِ نیازمندی،عطش و رنج:هبوط!

سی و یک) همه می پندارند که اول باید شعور باشد،تا بتواند به شناخت برسد،بشناسد!اما آفرینندهء شناخت و شعور،برعکس،می گوید:از برخورد،برخورد دو جنس متضاد،تصادم دو اندیشه،پیوند و پیدایش نخستین تصادم و تفاهم،پایان زندگی فردی و آغاز نخستین اجتماع،خانواده،پیدایش عشق خودآگاه و به هر حال،یکی شدن دو انسان،شناخت پدید آمد و با آن،انسان در زمین،و سپس،سیر تکاملی شناخت،به شعور پیوست و علم،قدرت فهم را افزود و آگاهی،خودآگاهی زاد!عینیت،مایه و پایهء ذهنیت است و در رابطهء ذهن با عالم خارج و در اتصال با واقعیت،عقل رشد می کند و ادراک نیرو می گیرد و قدرتهای معنوی آدمی می شکفد.

ادامه دارد...


هجده) رهبانیتِ تو در صومعه نیست،در جامعه است.در صحنه است،که در ایثار،در اخلاص،در نفی خویش،در تحمل اسارت ها،محرومیت ها،شکنجه ها و درد ها و استقبال خطر ها و در صحنهء درگیری ها و به خاطر خلق است که به خدا می رسی،که:هر مذهبی رهبانیتی دارد و رهبانیت مذهب من،جهاد است.[پیامبر اکرم (ص)]

نوزده) تنها این جاست که می توانی کلی را به چشم ببینی.در بیرون کعبه،فرد واقعیت دارد،جزئی،عینی است،کلی،یک مفهوم ذهنی است،انسان یک معنی،یک ایده،یک مفهوم عقلی و ذهنی و منطقی است،در عالم خارج فقط انسانها هستند،که هر که هست حسن است یا حسین،زن است یا مرد،شرقی است یا غربی،و این جا،واقعیت ها همه محو شده اند،مفهوم کلی،حقیقت عقلی،یا ذهنی،واقعیت عینی خارجی یافته است.اکنون بر گِرد کعبه،فقط انسان است که طواف می کند،مردم و دگر هیچ!

 

بیست) در اینجا به تو می آموزند که تنها در نفی خویش،به اثبات می رسی،در خود را ذره ذره،اندک اندک،به دیگران ایثار کردن،به امت فدا کردن است که ذره ذره،اندک اندک،به خود می رسی،خود را کشف می کنی،به آن خود راستین ات پی می بری،چنانکه در خود را ناگهانی،انقلابی،به مرگ سپردن،در مرگ سرخ فنا شدن است که به شهادت می رسی،شهید می شوی و شهادت یعنی حضور،یعنی حیات و شهید یعنی همیشه حیّ و حاضر و ناظر بر وجود زندهء جاوید!

 

بیست و یک) سبیل الله یعنی سبیل الناس.هردو یکی است.از فردیت به سوی الله،سبیلی نیست.اگر می گوئی که پس عبادت های فرادی چرا؟برای آنکه خود را بسازی،بپروری،تا به آستانهء ایثار برسی،تا شایستگی از خود گذشتن برای جمع بیابی،تا انسان شوی،که فرد،فانی است،انسان باقی است،انسان خلیفهء خدا در طبیعت است،و تا خدا خداست،خلیفه اش هم هست،آیه اش هست،و تو در خود را این جاوید میراندن،زنده می شوی،جاودان می مانی.که قطرهء جدا از دریا،شبنم است،تنها در شب است،عمرش یک شب است،ساکن است،با نخستین لبخند نور،محو می شود.به رود پیوند تا جاودان شوی،تا جریان یابی،تا به دریا رسی.

 

بیست و دو) و سنت این بود که چون دستت،به بیعت،در دست کسی قرار می گرفت،از بیعت های پیشین آزاد می شد.و اکنون در لحظهء بزرگ انتخاب!انتخاب راه،هدف و سرنوشت خویش،در آغاز حرکت،در آستانهء ترک خویش و غرق در دیگران،پیوستن به مردم،هماهنگ شدن با جمع،باید با خدا بیعت کنی.خدا دست راست خویش را پیش تو آورده است،دست راستت را پیش آر،در بیعت او قرار گیر،با او هم پیمان شو،همهء پیمانها و پیوندهای پیشینت را بگسل،باطل کن،دستت را از بیعت با زور،زر،تزویر،از پیمان با خداوندان زمین،رؤسای قبایل،اشراف قریش،صاحبان بیوت!همه رها کن،آزاد شو!به جمع بپیوند؛اما نه به سیاست،که به عشق!

 

بیست و سه) شگفتا!اسماعیل و ابراهیم،دست اندر کار بنیاد کعبه.اسماعیل و ابراهیم!این از آتش گذشته و او از قربانگاه!و اینک هر دو مأمور خداوند،مسئول خلق،معمار کهن ترین معبد توحید در زمین،نخستین خانهء مردم و در تاریخ،خانهء آزاد،آزادی،کعبهء عشق،پرستش،حرم!رمزی از سراپردهء ستر و عفاف و ملکوت!

 

ادامه دارد...


نُه) مناسک حج،نه فقط رسالهء فقهی در آداب و اعمال حج است و نه فقط رسالهء فکری در فلسفهء این آداب و تفسیر و تحلیل این اعمال،بلکه این آداب و اعمال در حج،نام ویژه اش مناسک است و این نامی است که اسلام،خود بدان داده است و نشان می دهد که تعبیر من از حج – که می گویم مجموعه ای است از حرکات،حرکات دارای نظم وابسته به زمان و در جمع – با این تسمیه سازگار است.

ده) اگر یک هزارم تعصب و تکیه وسواسی که در فرم انجام حج اِعمال می شود،در فهم معنی و محتوای آن به عمل می آمد،حج می توانست هرسال،دورهء درسی باشد که صدها هزار نمایندهء آزاد و مشتاق را با روح حج و رسالت اسلام،آشنا کند.

یازده) حج یک حکم متشابه است.همچون آیهء متشابه!و غنی ترین و اساسی ترین معانی،در همین ظروف متشابهات پنهان است که در هر عصری و با هر کشفی،بطنی ازبطون بیشمار آن گشوده می شود و در دل این متشابهات است که آنچه را باید اندیشه های غوّاص قرن های آینده صید کنند،از چشم های کم سو و اندیشه های لغزان امروز و دیروز،پنهان کرده اند.

دوازده) در چشم من،احکام نیز همچون آیات،به محکم و متشابه تقسیم می شوند.جهاد یک حکم محکم است و حج،یک حکم متشابه!

سیزده) در یک کلمه،حج شبیه آفرینش است و در همان حال،شبیه تاریخ و در همان حال،شبیه توحید و در همان حال،شبیه مکتب و در همان حال،شبیه امت(به معنای جامعهء نمونهء اعتقادی)و بالاخره،حج نمایشی رمزی است از آفرینش انسان و نیز از مکتب اسلام...

چهارده) حج یعنی هجرت از خانهء خویش به خانهء خدا.ای فرزند آدم و خلیفهء خدا!تاریخ،زندگی،نظام ضد انسانی اجتماع،تو را مسخ کرده است.روح خدا را بجوی و بازگرد.از خانهء خویش به سوی خدا حج کن!

پانزده) همهء اینها که سالهاست انسان بودن خود را از یاد برده بودند و جن زدهء زور شده بودند و یا زور یا میز یا نام یا خاک یا خون...و موجودی شان را وجودشان می دیدند و درجه هایشان و لقب هایشان را خودشان می یافتند،اکنون همه خودشان شده اند،خودِ انسانی شان،همه یک نفر،انسان و دیگر هیچ،همه یک صفت:حاج!قصد کننده.و همین!

شانزده) نماز در میقات،یعنی اینکه:اینک من،ای خدا،نه دیگر بندهء نمرود،بندهء طاغوت،که در هیأت ابراهیم(ع)،نه دیگر در جامهء گرگ زور،روباه فریب،موش سکه پرست و نه میش ذلت و تسلیم،که در هیأت انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم.

هفده) کعبه،آن سنگ نشانی است که ره گم نشود،این تنها یک علامت بود،یک فلش،فقط به تو،جهت را می نمود،تو حج کرده ای،آهنگ کرده ای،آهنگ مطلق،حرکت به سوی ابدیت،حرکت ابدی،رو به او،نه تا کعبه،کعبه آخر راه نیست،آغاز راه است!

ادامه دارد...


 

یک) سخن از انحطاط و دگرگونی طبیعی یک مذهب نیست؛بلکه آنچه در اسلام روی داده است،وارونگی است و آنچنان دقیق که نمی تواند تصادفی باشد،یا زادهء عوامل ناخودآگاه طبیعی،بلکه بسیار آگاهانه و پخته و کامل...وجالب این است که در اینجا نیز تشیع،اختصاصا چنین سرنوشتی را دارد و پیداست که دو سرشت مشابه،دو سرنوشت مشابه را نیز داشته باشد و به تعبیر درست تر،همچنانکه تشیع،مترقی ترین تجلی رسالت اسلام است،در این وارونه سازی،طبیعی است که به صورت منحط ترین جلوه های فعلی آن گردد. اگر امامت نباشد،اگر رهبری نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است.

دو) مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی اسلام که آگاهی،آزادی،حرکت و عزّت پیروان خویش را تضمین می کند و بیش از همه،قدرت و مسئولیت اجتماعی ایجاد می کند عبارتند از:توحید و جهاد و حج.

سه) اما عملا اگر سخنی هست،تنها مباحثی ذهنی و دور از زندگی مردم و بیشتر،اثبات وجود خدا و نه توحید و عملا توحید یعنی هیچ.و بیشتر،به فرمان دشمن و دست کم به سود او!و جهاد،کلمه ای فراموش شده که به تاریخ سپرده شده است و امر به معروف و نهی از منکر که فلسفهء جهاد است،چماق تکفیری،نه بر سر دشمن،که بر سر دوست! و حج،زشت ترین و بی منطق ترین عملی که در میان مسلمانان هر سال تکرار می شود.

چهار) و مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی خاص تشیّع،که رهبری انسانی،روح آزادیخواهی و مسئولیت انقلابی را به مسلمانان،علی وار الهام می دهد،عبارتند از:امامت و عاشورا و انتظار.

پنج) و می بینیم که اولی شده است ابزار توسل در برابر تکلیف،دومی مکتب مصیبت!و سومی،فلسفهء تسلیم و توجیه ستم و جبر فساد،و محکومیت قبلی هر گامی در راه اصلاح و هر قیامی در راه عدالت!

شش) آیا یک روشنفکر می تواند به این بهانه که در برابر سرنوشت اسلام و تشیع،این علمای روحانی اند که مسئولیت دارند،از خودش سلب مسئولیت کند و به انتظاری بی ثمر،قرن های دیگر بنشیند و تنها با نق زدن های روشنفکرانه،ابراز وجود کند؟اگر اسلام - به ویژه در تلقی شیعی آن - یک رسالت است،نه یک رشتهء تخصصی در فلسفه یا علم،پس مردمند که مخاطب مستقیم آن اند و بس.روشنفکر آگاه است که در قبال آن،مستقیما مسئول است.

هفت) در میان ما،پیغمبر(ص) از همهء شخصیت های مذهبی مان مجهول تر است.نمونه اش 28 صفر که روز وفات پیغمبر(ص)است و شهادت امام حسن(ع)؛ولی ندیده ایم که در مراسم عزاداری امام،کسی از پیغمبر هم یادی کند!اسلام بی قرآن و بی پیغمبر هم که واقعا هم پختنش شاهکار است و به خورد مردم دادنش اعجاز!

هشت) علت تأکید بر زیارت پیغمیر(ص) بعد از حج این است که در حج،توحید را می آموزی و ایراهیم(ع) را می شناسی و در مدینه،اسلام را می آموزی و پیغمبر(ص) را می شناسی.وگرنه پیغمبر بی نیاز تر از آن است که به زیارت من و تو چشم داشته باشد و اسلام او نیز منطقی تر و جدّی تر از آن است که به آنچه در زندگی،بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر،در آخرت پاداش دهد و عملی که نه برای خلق،خدمتی باشد و نه برای خود،اصلاحی،ثواب داشته باشد.

ادامه دارد...


رسالت «زینب»،پیامی است به همهء انسانها؛به همهء کسانی که بر مرگ «حسین» می گریند؛و به همهء کسانی که در آستانهء «حسین»،سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند؛و به همهء کسانی که پیام «حسین» را،که : «زندگی هیچ نیست،جز عقیده و جهاد»،معترفند،پیام «زینب» به آن هاست که:

«ای همه! ای هر که با این خاندان پیوند و پیمان داری؛و ای هرکس که به پیام محمد(ص) مؤمنی؛خود بیندیش؛انتخاب کن!در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای،پیام شهیدان کربلا را بشنو.بشنو که گفته اند:کسانی می توانند خوب زندگی کنند،که می توانند خوب بمیرند.

بگو ای همهء کسانی که به پیام توحید،به پیام قرآن و به راه علی(ع) و خاندان او معتقدید؛خاندان ما پیام شان به شما،ای همهء کسانی که پس از ما می آئید،این است که،این خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را.زیرا هر کس چنان می میرد،که زندگی می کند.

و پیام اوست به همهء بشریت؛که:«اگر دین دارید،«دین»؛ و اگر دین ندارید،«حُرّیّت»-آزادگی بشری-مسئولیتی بر دوش شما نهاده است؛که به عنوان یک انسان دیندار،یا انسان آزاده،شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است،باشید.که شهیدان ما،ناظرند،آگاه اند،زنده اند و همیشه حاضرند و نمونهء عمل اند و الگو هستند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند.»

و «شهید» یعنی به همهء این معانی.

هر انقلابی،دو چهره دارد:«خون» و «پیام».

و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است و هر کسی که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه،مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه،باید بداند که در نبرد همیشهء تاریخ و همیشهء زمان و همه جای زمین – که همهء صحنه ها کربلاست و همهء ماهها محرّم و همهء روزها عاشورا- باید انتخاب کند:یا «خون» را،یا «پیام» را،یا «حسین» بودن را،یا «زینب» بودن را،یا آنچنان مُردن را،یا این چنین ماندن را.اگر نمی خواهد،از صحنه غایب باشد.

چگونه می شود از چنین معجزه ای که «حسین(ع)» در تاریخ بشر ساخته است و «زینب» پرداخته است،سخن گفت؟

آن چه می خواستم بگویم،حدیث مفصّلی است که در این مجمل می گویم،به عنوان رسالت«زینب»،«پس از شهادت حسین» که:

آن ها که رفتند،کاری «حسینی » کردند؛

و آن ها که ماندند،باید کاری «زینبی» کنند؛

و گر نه،«یزیدی» اند!

 

... پایان ...


شهادت،«حضور در صحنهء حق و باطلِ همیشهء تاریخ» است.

هر انقلابی،دو چهره دارد:

چهرهء اول:«خون».

چهرهء دوم:«پیام».

رسالت نخستین را «حسین(ع)» و یارانش،آن روز گزاردند:رسالت «خون» را.

رسالت دوم،رسالت «پیام» است،پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است.زبان گویای خونهای جوشان و تن های خاموش،در میان مُردگان متحرک،بدون است.این رسالت بر دوش های نحیف یک زن است،«زینب»!- زنی که مردانگی در رکاب او،جوانمردی آموخته است! – و رسالت زینب،دشوار تر و سنگین تر از رسالت برادرش.

آن هائی که شهامت و دلیری آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند.اما کار آن ها که از آن پس زنده می مانند،دشوار است و سنگین.و «زینب» مانده است؛کاروان اسیران در پی اش؛و صف های دشمن،تا افق در پیش راهش؛و رسالتِ رساندن پیام برادر بر دوش اش؛وارد شهر می شود.از صحنهء کربلا بر می گردد؛آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهن اش بوی گل های سرخ به مشام می رسد.وارد شهر جنایت،پایتخت قدرت،پایتخت ستم و جلّادی شده است؛آرام و پیروز،سراپا افتخار،بر سر قدرت و قساوت،بر سر بردگان مزدور و جلّادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می زند:

«سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد؛افتخار نبوّت،افتخار شهادت»!

«زینب»،رسالتِ رساندن پیام شهیدان زنده،اما خاموش را به دوش گرفته است.زیرا پس از شهیدان،او به جا مانده است؛و او است که باید زبان کسانی باشد که به تیغ جلّادان،زبان شان بریده است.

اگر یک «خون»،«پیام » نداشته باشد،در تاریخ،گنگ می ماند.و اگر یک «خون»،«پیام» خویش را به همهء نسل ها نگذارد؛جلّاد،«شهید» را،در حصار یک عصر و یک زمان،محصور کرده است.اگر «زینب»،پیام کربلا را به تاریخ،باز نگوید،کربلا در تاریخ می ماند.و کسانی که به این پیام نیازمندند،از آن محروم می مانند.و کسانی که با خون خویش،با همهء نسل ها سخن می گویند،سخن شان را کسی نمی شنود.این است که رسالت «زینب»،سنگین و دشوار است.

 

ادامه دارد...


نظر

 ما از وقتی که،به گفتهء جلال آل احمد،«سنّت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم؛مرگ سیاه را،به ناچار گردن نهاده ایم».

و از هنگامی که به جای شیعهء «علی» بودن،و از هنگامی که به جای شیعهء «حسین»بودن و شیعهء «زینب» بودن،یعنی «پیرو شهیدان بودن»،زنان و مردان ما،«عزادار شهیدان شده اند و بس»،در عزای همیشگی مانده ایم.

چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام «حسین» را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را؛پیامی که خطاب به همهء انسانها است.این که «حسین» فریاد می زند – پس از اینکه همهء عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر،در برابرش نمی بیند – فریاد می زند که:

«آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟»،« هل من ناصر ینصرنی»؟

مگر حسین(ع) نمی دانست که کسی نیست که او را یاری کند،زیرا تمام یارانش به خون غلتیده اند؟ این سؤال،سؤال از تاریخ فردای بشری است؛و این پرسش،پرسش از انسانهای آینده است؛و از همهء ماست.و این سؤال،انتظار «حسین(ع)» را از عاشقانس بیان می کند و دعوت شهادت او را به همهء کسانی که برای شهیدان،حرمت و عظمت قائلند،اعلام می نماید.

«شهید» نشان می دهد و می آموزد و پیام می دهد که در برابر ظلم و ستم،ای کسانی که می پندارید:«نتوانستن،انسان را از جهاد،معاف می کند»،و ای کسانی که می گوئید:«پیروزی بر خصم،هنگامی تحقق دارد،که بر خصم،غلبه شود»،نه! «شهید»،انسانی است که در عصرِ «نتوانستن و غلبه نیافتن»،با مرگ خویش،بر دشمن پیروز می شود؛و اگر دشمن اش را نمی شکند،رسوا می کند.

و شهید،قلب تاریخ است!

همچنانکه قلب،به رگهای خشک اندام بدن،خون و حیات و زندگی می دهد،جامعه ای که رو به مردن می رود؛جامعه ای که فرزندانش،ایمان خویش را به خویش از دست داده اند و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است؛جامعه ای که تسلیم را تمکین[قبول] کرده است؛جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است،و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود،باخته است؛و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش،باز مانده است؛«شهید»،همچون قلبی،به اندام های خشک و مُردهء بی رمق این جامعه،خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزهء شهادتش این است که به یک نسل،ایمان جدید به خویشتن را می بخشد.

«حسین»،یک درس بزرگتر از شهادتش را نیز به ما داده است؛و آن،نیمه تمام گذاشتن حج،و به سوی شهادت رفتن است.«حج»ی که،همهء اسلافش،اجدادش،جدّش و پدرش،برای احیای این سنت،جهاد کردند.این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند.

امام حسین(ع) مراسم حج را به پایان نمی برد،تا به همهء حج گزاران تاریخ،نمازگزاران تاریخ،مؤمنان به سنت «ابراهیم» بیاموزد که:

 اگر«امامت» نباشد؛اگر رهبری نباشد؛اگر «حسین» نباشد؛و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گِرد خانهء خدا،با چرخیدن گِرد بتخانه ،مساوی است!در آن لحظه که حسین(ع)،حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد،کسانی که به طواف،همچنان در غیبت «حسین» ادامه دادند،مساوی هستند با کسانی که در همان حال،بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند.

 وقتی در صحنهء حق و باطل نیستی؛وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی،هر کجا که می خواهی باش!چه به نماز ایستاده باشی،چه به شراب نشسته باشی،هر دو ،یکی است!

ادامه دارد...


نظر

اکنون شهیدان مُرده اند و ما مُرده ها،زنده هستیم.شهیدان، سخن شان را گفتند و ما کَر ها،مخاطب شان هستیم.آنها که شهامت و دلیری آن را داشتند که- وقتی نمی توانستند زنده بمانند-مرگ را انتخاب کنند،رفتند.ما- مظاهر ذلت و زبونی- بر «حسین» و «زینب»-مظاهر عزت و حیات-می گرییم.و این یک ستم دیگر تاریخ است،که ما زبونان،عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم.

امروز شهیدان،پیام خویش را با خون خود گذاشتند،و روی در روی ما،بر روی زمین نشستند تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند.

در فرهنگ ما،در مذهب ما،در تاریخ ما،تشیع،عزیز ترین گوهرهائی که بشریت آفریده است؛حیات بخش ترین ماده هائی که به تاریخ،حیات و تپش و تکان می دهد و خدائی ترین درس هائی که به انسان می آموزد،که می تواند تا «خدا» بالا رود،نهفته است.

اکنون شهیدان،کارشان را به پایان برده اند و خاموش رفته اند.همه شان،هر کدامشان،نقش خویش را خوب بازی کرده اند:معلم،مؤذّن،پیر،جوان،بزرگ،کوچک،زن،خدمتکار،آقا،اشرافی و کودک،هر کدام به نمایندگی و به عنوان نمونه و درسی به همهء کودکان و به همهء پیران و به همهء زنان و به همهء بزرگان و به همهء کوچکان!،مُردنی به این زیبائی و با این همه حیات را انتخاب کرده اند.

اکنون «حسین(ع)»،با همهء هستی اش آمده است تا در محکمهء تاریخ،در کنار فرات،شهادت بدهد.

شهادت بدهد،به سود همهء مظلومان تاریخ.

شهادت بدهد،به نفع محکومان این جلّاد حاکم بر تاریخ.

شهادت بدهد،که چگونه این جلّاد ضحّاک،مغز جوانان را در طول تاریخ می خورده است؛با «علی اکبر(ع)» شهادت بدهد!

و شهادت بدهد،که در نظام جنایت و در نظام های جنایت،چگونه قهرمانان می مردند،با خودش شهادت بدهد!

و شهادت بدهد که در نظام حاکم بر تاریخ،چگونه زنان،یا اسارت را باید انتخاب می کردند و ملعبهء حرمسرا ها می بودند؛یا اگر آزاده باید می ماندند،باید قافله دار اسیران باشند و بازماندهء شهیدان؛با «زینب» اش!

و شهادت بدهد،که در نظام ظلم و جور و جنایت،جلّاد جائر،بر کودکان شیرخوار تاریخ نیز، رحم نمی کرده است؛با کودک شیرخوارش!

و «حسین»،با همهء هستی اش آمده است تا در محکمهء جنایت تاریخ،به سود کسانی که،هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع می مردند،شهادت بدهد.

اکنون محکمه پایان یافته است؛و «حسین(ع)» و همهء عزیزانش و همهء هستی اش،با بهترین امکانی که خدا در اختیار مخلوقاتش قرار داده است،یعنی «شهادت»، رسالت عظیم الهی اش را انجام داده است.

یکی از بهترین و حیات بخش ترین سرمایه هائی که در تاریخ تشیع وجود دارد،«شهادت» است.

ادامه دارد...