سفارش تبلیغ
صبا
روشنگری اجتماعی

جایگاه عقلانیت از دیدگاه امام رضا(ع)

آیت‌الله مکارم شیرازی
یازدهم ذى‏ القعده سال 148 هجرى قمرى روز میلاد مسعود امام علی‌بن‌موسى‌الرضا علیهما السلام است.همان امامی که در فرازی برای شیعیانش  فرمود: «علینا إلقاء الأصول الیکم و علیکم التفرع‏؛ بر ماست که اصول کلى را به شما القا نماییم و استنباط فروع بر عهده شماست».این­گونه است که قسمت مهمى از احادیث شیعه (هزاران حدیث) از هشتمین امام، علی بن‌ موسى‌الرضا‌(ع) است و این به خاطر آن‏ است که آن بزرگوار در شرایطى از زمان و مکان قرار داشتند که فشار دشمنان بویژه بنى عباس‏ بر آن حضرت کمتر بود، به همین دلیل توانستند احادیث زیادى که از رسول خدا صلى الله علیه و آله به وسیله پدران و اجدادشان به آنها رسیده بود، در تمام ابواب معارف و احکام فقه اسلام از خود به یادگار بگذارند.
از سوی دیگر  قرآن مجید در حدود 70 آیه در مورد عقل‏ سخن می‌گوید و خداوند به‌اشکال مختلف مسلمانان را به تفکر و اندیشه‏ دعوت می‌کند، به نحوی که باید اسلام را دین عقل و خرد دانست.
این­گونه است که  اجتماع فکرى و فرهنگى بر گرد امام علی‌بن‌موسى الرضا (ع) در آن زمان تحقق یافت.بلکه، در این گونه اعصار، مرجع، علماى اسلام بودند که در رأس آنها ائمه اهل بیت علیهم السلام قرار داشتند.
بهره گیری از اندیشه‌های دیگران:
بی‌شک بر هر عاقلى لازم است که رأى عاقلان دیگر را (از طریق مشورت) به رأى خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خویش بیفزاید.
حال بعضى ممکن است تصور کنند حتماً باید با کسى مشورت کرد که عقل او از انسان قوى‏تر یا لااقل مساوى باشد در حالى که چنین نیست؛ انسان اگر دسترسى به چنین ‌اشخاصى پیدا نکند سزاوار است حتى با زیردستان خود مشورت کند، چنانکه مرحوم علامه مجلسى در حدیثى از بحارالانوار از امام علی‌بن‌موسى‏‌الرضا(ع) نقل مىکند که یکى از یارانش می‌گوید: خدمت آن حضرت بودیم، سخن از پدر بزرگوارش به میان آمد. فرمود: «عقل او قابل مقایسه با عقول دیگران نبود ولى با این حال گاهى با بعضى از غلامانش مشورت می‌کرد. بعضى به آن حضرت گفتند: شما با مثل چنین شخصى مشورت می‌کنید؟ فرمود: :«إن الله تبارک و تعالى ربّما فتح على لسانه؛ اى بسا خداوند متعال کلید حل مشکل را بر زبان او قرار دهد.
لذا مشورت‏ با صاحبان فکر و اندیشه‏ و متابعت کردن از آنها امری انکار ناپذیر است، البته در زمینه تأثیر سکوت‏ در تفکر عمیق و استوارى عقل در حدیثى از امام علی‌بن‌موسى‌الرضا(ع) آمده است‏: «از نشانه‌هاى فهم و عقل، داشتن آگاهى و بردبارى و سکوت است، سکوت درى از درهاى حکمت است».
بنابراین مهم خوب خواندن و تدبر و اندیشه است، امام رضا(ع)مى‏ فرماید: «آن مقدار بخوانید که در آن خشوع قلب و صفاى باطن و نشاط روحانى و معنوى باشد.»
عقلانیت و ایمان:
بی تردید پیشوایان دین، حافظان دین و نگهبانان اعتقاد و ایمان‏ مردم‏ هستند،از سوی دیگر بهترین راه براى از میان بردن مفاسد اخلاقى و اجتماعى، بالا بردن سطح فرهنگ و ایمان‏ مردم‏ است.
لذا در روایتی از امام رضا(ع) در تبیین این مسئله که از پدر و اجداد بزرگوارش و على (ع)نقل می‌کند که رسول خدا(ص) فرمودند: ایمان عبارت از شناخت قلبى و اقرار زبانى و عمل به وسیله اعضا و جوارح است، در حقیقت اینها ارکان ایمان به حساب مى ‏آیند.
در تبیین این مسئله باید گفت گاهى انسان کار خوبى انجام می‌دهد و یا دیگران کار خوبى انجام می‌دهند، اما در او اثر نمى‏ گذارد و گاهى کار بدى انجام می‌دهد و یا دیگران انجام مى‏دهند، اما در او تأثیرى ندارد و بى‏ تفاوت است، این نشانه عدم ایمان است، چون حقیقت ایمان آن چیزى است که به وجود انسان جهت بدهد و اگر جهت ندهد معلوم می‌شود که پایه و اساسى ندارد،در مقابل ،چیزى که هماهنگ باایمان اوست براى او جاذبه دارد و آنچه ناهماهنگ است براى او نفرت‏آور است که این نشانه ایمان است.
لذا اگر بخواهیم ایمانمان را آزمایش کنیم از همین معیار می‌توانیم استفاده کنیم که اگر کار بدى انجام دادیم تا شب ناراحت باشیم و اگر کار خوبى انجام دادیم هر وقت آن کار خیر را می‌بینیم خوشحال شویم که خدابه ما توفیق داده است، این دلیل بر ایمان ماست.
حال با این اوصاف به این نکته مى‌‏رسیم که اگر خلافى در عالم رخ داد و از دست آن فرد مجرم کارى ساخته نیست ولى در قلبش احساس ناراحتى می‌کند، این ناراحتى در مقابل گناه، مرحله‏ اى از توبه و پشیمانى است.
از این رو در حدیثى از امام علی‌بن‌موسى‌الرضا(ع) مى‌خوانیم که از جدش رسول خدا (ص)چنین نقل مىکند: «لیس شى‏ء احبّ الى الله من مؤمن تائب او مؤمنة تائبة؛ چیزى در نزد خدا محبوبتر از مرد یا زن با ایمانى که توبه کند نیست!».
همچنین باید اذعان کرد بالاترین‏ منزلگاه ایمان‏، پله‏اى است که هرکس به آنجا برسد، سعادتمند و پیروز می‌شود؛که در این میان حسن خلق، کلید بهشت، وسیله جلب رضاى خدا، نشانه بارز قدرت ایمان، و همطراز عبادت­‌هاى شبانه و روزانه معرفی شده است.
در حدیثى از امام رضا(ع)آمده است که پیامبر(ص) فرمود: «بر شما لازم است به سراغ حسن خلق بروید، زیرا حسن خلق سرانجام در بهشت است و از سوء خلق بپرهیزید که سوء خلق سرانجام در آتش است.»
عقلانیت و دینداری:
هنوز کم نیستند کسانى که گمان می‌کنند دیندارى‏ فقط براى آباد ساختن سراى آخرت و راحتى پس از مرگ است و اعمال نیک توشه ‏اى است براى سراى دیگر و به نقش مذهب پاک و اصیل در زندگى این جهان به کلى بى‏ اعتنا هستند و یا اهمیت کمى براى آن قائلند.
در حالى که مذهب پیش از آنکه سراى آخرت را آباد کند، آباد کننده سراى دنیا است، و اصولاً تا مذهب در این زندگى اثر نگذارد تاثیرى براى آن‏ زندگى نخواهد داشت! لذا مهم این است که بدانیم حقیقت‏ «عبادت» و دینداری چیست؟ آیا تنها انجام مراسمى مانند رکوع و سجود و قیام و قعود و نماز و روزه منظور است؟ یا حقیقتى است ماوراى اینها؟ هر چند عبادات رسمى نیز همگى واجد اهمیتند.
ناگفته پیداست حقیقت‏ عبادت‏ نهایت خضوع در برابر پروردگار است. کسى که شیرینى خضوع و تواضع در برابر خدا را دریابد در برابر خلق خدا نیز متواضع است. لیکن حلق? مفقود? تکمیل و تحقق این مهم را باید در حدیثى از امام علی‌بن‌موسى الرضا(ع) جستجو کرد که فرمود: «‏لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم انما العبادة التفکر فى امر الله عز و جل؛ عبادت به زیادى نماز و روزه نیست، عبادت واقعى تفکر در کار خداوند متعال و اسرار جهان آفرینش ‏است‏.
سرّ آن هم بر هر فرد با فکرى روشن است، چون در اثر تفکر در نظام عالم هستى و عجایب و شگفتى‏‌هاى آن، پایه ایمان و دانش انسان بالا رفته و در این هنگام اذکارى را که مى‏گوید همه از روى اخلاص و کمال معرفت خواهد بود، و البته یک چنین ذکر و عبادتى قابل مقایسه با غیر آن نیست.
عقلانیت و تبیین فلسفه و اسرار احکام و عبادات:
بدیهی است عبادت و بندگى، شیوه ‏نامه عملى می‌خواهد، همان چیزى که عقل از تهیه و تنظیم آن عاجز است و تنها خالق انسان است که با آگاهى از مصالح و مفاسد امور، مى ‏تواند جعل قانون کند و مقررات عملى و شیوه نامه بندگى را تدوین نماید.
 لذا باید دانست که فقه چیزى غیر از شیوه‌نامه‏ بندگى و آیین‏ نامه زندگى نمى ‏باشد. بلکه شیوه‌نامه‌اى است که توسط رسولان خدا بدست ما رسیده است و آیین‌نامه‌‌اى است که با بررسى آیات الهى و مطالعه در سنت و سیره رسول و اوصیاى وارثش تنظیم و تدوین می‌شود، همان حقیقتى که در بیان امام علی‌بن‌موسى‌الرضا(ع)تجلى یافته است آنجا که در جواب سؤال از علت وجوب شناخت پیامبران و ایمان به آنها و وجوب اطاعت از آنها مى ‏فرماید:«وقتى که انسان‏ها از طریق توانمندى ‏ها و استعدادهاى شخصى‏شان نتوانند مصالح خویش را تأمین کنند و از طرفى خداوند، قابل رؤیت ظاهرى نباشد و انسان‏‌ها نیز از ادراک او عاجز باشند چاره‌‏اى جز این نیست که پیامبر معصومى را واسطه بین خود و آنان قرار دهد تا آنها را از امر و نهى و ادبش آگاه سازد و به عوامل دستیابى به منافع و فاصله گرفتن از مضرات واقفشان کند.»
در ادامه روایت دیگر از آن حضرت نیز مؤید همین مطلب است، که فرمود: «بدانید که در رأس اطاعت خداى سبحان این مطلب قرار گرفته که ما باید در برابر تمام احکام و دستورات و قوانین الهى تسلیم شویم و همه آنها را اجرا کنیم، چه احکامى که فلسفه آنها را عقل ما درک مى‌‏کند و چه احکام و دستوراتى که فلسفه آنها را عقل ما نمى‌‏تواند درک کند ... و خداوند مردم را با اطاعت و بندگى خود با قوانین عقلانى و فوق عقل، امتحان مى‏کند، تا حجت بر مردم تمام شود و شبهه‏‌ها زدوده گردد».
همچنین آن امام بزرگوار در فرازی دیگر فرمودند: «تمام چیزهایى را که خداوند مباح کرده به خاطر مصلحت و منفعت بوده و هرچه را حرام کرده به خاطر مفسده و مضرات و خطرات آن بوده است».
با این تفاسیر امام رضا(ع) علیرغم فشارها و تنگناهای حکومت بنى عباس، در همان شرایط به ترویج فرهنگ اهل بیت و فقه آل محمد پرداختند.
آن حضرت در روایتی درباره آثار کلی عبادت فرمود: «اگر کسى بگوید: چرا خداوند به بندگانش دستور عبادات داده (مگر نیاز به عبادت آنها دارد؟) در پاسخ گفته مى‌شود، این به خاطر آن است که یاد خدا را به فراموشى نسپارند و ادب را در پیشگاه او ترک نکنند و از امر و نهى او غافل نشوند، چرا که در آن صلاح و قوام آنها است، و اگر مردم بدون پرستش و عبادت رها شوند، مدت زیادى بر آنها می‌گذرد (و از یاد خدا غافل مى‌شوند) لذا دلهاى آنها قساوت پیدا مى‌‌کند.»
در ادامه و در تبیین فلسف? نماز و در حدیثى از امام علی‌بن‌موسى الرضا(ع) مى‏‌خوانیم: «فلسفه نماز اقرار به ربوبیت خداوند متعال و نفى هرگونه شرک و قیام در برابر ذات پاک خداوند با تسلیم و تواضع و خضوع است.» همانگونه که در حدیث معروف از آن حضرت آمده است: «الصلاة قربان کل تقى؛ نماز وسیله تقرب هرپرهیزگارى است.»
آنگاه امام رضا(ع) در ادامه این سخن به شرح اجمالی درباره فلسفه نماز و روزه و زکات، پرداخته چنین می‌فرماید: (خداوند نماز را واجب کرد) به این جهت که ساییدن پیشانی­‌ها که بهترین جاى صورت است بر خاک، موجب تواضع و فروتنى است و گذاردن اعضاى پرارزش بدن بر زمین دلیل بر کوچک و چسبیدن شکم‌­ها به پشت، به هنگام روزه، مایه تواضع است و نیز پرداخت زکات، موجب صرف ثمرات زمین و غیر آن براى نیازمندان و مستمندان مى‏گردد. (و همه این امور، بندگان را از آفت کبر و غرور بازمى‌دارد و به تواضع و فروتنى دعوت مى‌‏کند)
همچنین در روایتى که محمدبن سنان‏ از امام هشتم حضرت علی‌بن‌موسى الرضا(ع) درباره علت تحریم ربا ،حضرت براى حرمت ربا دو دلیل ذکر فرموده است: نخست سخن خداوند متعال در قرآن مجید که از رباخوارى نهى کرده است، دیگر اینکه رباخوارى اکل مال به باطل است، سپس امام مثال می‌زند که اگر کسى یک درهم را به دو درهم بفروشد. در این معامله یک درهم در مقابل یک درهم قرار می‌گیرد اما درهم دومى که فروشنده از خریدار مى‌‏گیرد باطل است و دلیل عقلى و منطقى ندارد به همین جهت اکل مال به باطل است، از این رو رباخوارى حرام شده است، سپس چنین معامله‌اى را که باعث فساد اموال می‌شود به معامله انسان سفیه تشبیه می‌کند؛ یعنى معامله ربوى شبیه معامله سفهى است و معامله سفهى باطل است.»
سخن آخر:
در خاتمه باید گفت  تنها پیروى از معصومین می‌تواند انسان را از گمراهى و متابعت شیاطین به طور قطع باز دارد؛ چرا که افراد غیرمعصوم خود ممکن است لغزش پیدا کنند و گرفتار خطا و گناه شوند و بازیچه دست شیطان گردند!
بنابراین و با توجه به کلام نورانی امام على‌بن موسى‌الرضا(ع)که فرمود: «نحن اهل‌الذکر و نحن المسئولون؛ اهل ذکر مائیم و از ما باید سؤال کرد»، باید تأکید کرد  ائم? معصومین (ع)مصداق اتم و اکمل «اهل ذکر» هستند، زیرا علم آنها از علم پیامبر(ص) و خدا سرچشمه مى‏گیرد، علم آنها علمى است خالى از خطا و‌اشتباه، علمى است توأم با مقام عصمت.
اینگونه است که در دعاى پرمعنایى که بعد از زیارت امام على‌بن موسى الرضا(ع) به آن توصیه شده، می‌خوانیم: «کلما وفقتنى بخیر فأنت دلیلى علیه و طریقى إلیه؛ هرزمان مرا به کار نیکى توفیق دادى تو راهنماى من به سوى آن و نشان‌ دهنده مسیر من بودى.»


از:makarem.ir

 




      

مناظرهء پیامبر اکرم(ص) با گروهی از یهود:

روزی جمعی به حضور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمده و گفتند ما به قرآن اشکالی داریم، برای مناظره آمده‌ایم.

 پیامبر ـ صلّی الله علیه آله ـ فرمود: «اشکالتان چیست»؟
نخست گفتند: آیا تو فرستاده خدا هستی؟
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: آری
جمعیّت: اشکال ما از قرآن شما این است (در آیه 98 سوره انبیاء) می‌فرماید:

اِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ: «شما و آن‌چه (از معبودانی که) جز خدا می‌پرستید هیزم دوزخ می‌باشید».
اشکال ما این است که طبق این عبارت، باید حضرت مسیح ـ علیه السّلام ـ نیز اهل دوزخ باشد زیرا مسیح ـ علیه السّلام ـ را نیز عدّه‌ای می‌پرستند؟!
پیامبر با کمال میل و آرامش، سخنان آن‌ها را گوش کرد و سپس فرمود:
قرآن بر طبق متعارف کلام عرب نازل شده است، در کلام عرب کلمه
«مَنْ» نوعاً برای ذوی العقول (افراد صاحب عقل) استعمال می‌شود و کلمه «ما» نوعاً برای امور غیر ذوی العقول (مانند حیوانات و جمادات و گیاهان) امّا کلمه «اَلَّذِی» هم برای ذوی العقول و هم برای غیر ذوی‌العقول استعمال می‌شود، در آیه مورد اشکال شما، کلمه «ما» استعمال شده بنابراین معبودانی را می‌گوید که صاحب عقل نیستند مثل بتهائی که از چوب و سنگ و گل و… بنابراین معنی آیه‌ چنین می‌شود: «جایگاه شما غیر خداپرستان، و معبودهائی که از بت‌های مختلف ساخته‌اید، همگی در دوزخ می‌باشند». آن‌ها قانع شده پیامبر را تصدیق کردند و برخاستند و رفتند.

بحارالانوار، طبع جدید، ج 9، ص 282

 




      

ادامه از پست قبل:

نوع اول : اموری که بر فرض، انجام دهم دلیل نبوت من نمی‌شود و پیامبر خدا نمی‌تواند نادانی مردم را غنیمت بشمرد و به ادله‌ای رسالت خود را ثابت کند که واقعاً دلالتی ندارند.
نوع دوم: موجب نابودی تو است، و دلیل آوردن، برای گرایش به مذهب است، نه برای نابود کردن مردم.
نوع سوم: تحقق آن از نظر عقل امکان پذیر نیست.
نوع چهارم: اموری که ثابت می‌کند تو آدم لجبازی هستی که به هیچ وجه حاضر نیستی حقیقت را بپذیری، و کسی که به این بیماری مبتلا باشد، داروی آن بلای آسمانی، و یا دوزخ و یا شمشیر دوستان خدا است. امّا مطلب اولی را که به عنوان سند نبوت از من می‌خواستی (جاری ساختن چشمه) از سؤالت پیدا است که دلیل ارتباط انسان را با خدا نمی‌دانی، گیرم که من چنین کاری کردم، این دلیل نبوت من است؟
عبدالله: نه.
پیامبر(ص): خود تو، در طائف باغها داری، آیا قسمتی از این باغها پیش از این که به این صورت درآید زمین‌های سخت و ناهموار و بی آب نبود که با فعالیت‌های تو هموار شد و چشمه‌های آب در آن جاری گردید؟!
عبدالله: چرا.
پیامبر(ص): مانند تو کسانی دیگر هم هستند که نظیر باغ‌های تو را احداث کرده باشند؟
عبدالله: آری.
پیامبر(ص): با چنین عملی تو و آنها پیامبر شدید؟
عبدالله: نه.
پیامبر(ص): بنابراین جاری ساختن چشمه، سند نبوت محمد(ص) نمی‌تواند باشد، و این گفتهء تو در واقع مانند این است که بگوئی ما به تو گرایش پیدا نمی‌کنیم مگر این که بلند شوی و راه بروی، یا مانند مردم غذا بخوری. و اما درخواست دوم (که من دارای باغ خرما و انگور باشم) آیا تو و رفقایت در طائف چنین باغ‌هائی ندارید؟... و آیا با داشتن چنین باغ‌ها شما پیامبر شدید؟
عبدالله: نه.
پیامبر(ص): بنابراین چرا از پیامبر به عنوان دلیل ارتباط با خدا، چیزهائی را می‌خواهید که بر فرض انجام دادن دلالت بر صدق او نمی‌کند بلکه دلیل کذب اوست، چون به اموری استدلال می‌کند، که از نظر علمی نمی‌توان با آن استدلال کرد. و اما درخواست سوم: (فرو ریختن آسمان) موجب نابودی شما ـ و بلکه دیگران ـ می‌گردد، و پیامبر خدا، مهرش به تو بیش از این است، او تو را نابود نمی‌کند، بلکه با دلیل، حقیقت را به تو ثابت می‌نماید. ولی دلیل اثبات نبوت معجزه، به انتخاب مردم نیست چون مردم مصالح و مفاسد را نمی‌دانند... گاه کارهای محال و نشدنی را انتخاب می‌کنند. سپس: فرمود آیا طبیب، داروی بیماران را به انتخاب خود آنها واگذار می‌کند؟، مسلم اینطور نیست، بلکه آن داروئی که خود صلاح می‌داند می‌دهد، بیمار، بخواهد یا نخواهد.

و علاوه بر این، اگر کسی مدعی حقی بر دیگری است، قاضی نمی‌تواند به او بگوید دلیلی که می‌آوری باید مطابق میل خصم باشد. و به انتخاب او تعیین گردد، اگر چنین بود هیچ کس نمی‌توانست حق خود را ثابت کند. و اما درخواست چهارم : (احضار خدا و فرشتگان) نشدنی و محال است، و نیازی به توضیح ندارد، زیرا که آفریدگار، مانند آفریده نیست که بیاید، برود، حرکت کند، و در برابر چیزی قرار گیرد تا قابل احضار باشد... به بینم تو در طائف و مکه دارای زمین و باغ و مستغلات و کارمند نیستی؟

عبدالله: چرا
پیامبر(ص): آیا خودت شخصاً به کارهای آنجا رسیدگی می‌کنی یا نماینده‌ای داری؟
عبدالله: نماینده دارم.
پیامبر(ص): اگر کارمندان به نماینده‌ات بگویند، در صورتی ما نمایندگی تو را می‌پذیریم که شخصاً عبدالله همراه شما باشد صحیح است؟
عبدالله: نه.
پیامبر(ص): بنابراین این نمایندگان تو برای اثبات نمایندگی خویش باید چه کنند؟ آیا چنین نیست که اگر از طرف تو نشانهء درستی که دلالت بر صدق تو کند همراه داشته باشند، بر کارمندان لازم است آنها را تصدیق کنند؟
عبدالله: چرا، همینطور است.
پیامبر(ص): حالا اگر کارمندان، نماینده تو را نپذیرند و نماینده‌ات برگردد و بگوید اینها مایل هستند خودت همراه من بیائی «و تا نیائی نمی‌روم» آیا نماینده مخالف تو شمرده نمی‌شود؟ و تو به او نمی‌‌‌گوئی که تو تنها نماینده من هستی نه مشاور و فرمانده من؟
عبدالله: چرا.
پیامبر(ص): چگونه درخواستی را که از زارعین و نماینده خود صحیح نمی‌دانی، خودت از نماینده خداوند داری، این دلیل قاطعی است که تمام درخواستهای تو را باطل می‌سازد. و اما در مورد درخواست پنجم:(داشتن خانه‌ای زرین)، خبر داری که «پادشاه» مصر خانه‌هائی از طلا دارد؟
عبدالله: آری.
پیامبر(ص): او با داشتن آن خانه‌ها پیامبر شد؟
عبدالله: نه.
پیامبر(ص): به همین دلیل خانه‌های زرّین دلیل نبوت محمد هم نمی‌شود و محمد، نادانی تو را غنیمت نمی‌‌شمرد تا به این گونه دلیلها نبوت خود را ثابت کند.
و اما در مورد درخواست ششم: (بالا رفتن به آسمان و آوردن نامه) بالا رفتن به آسمان از پائین آمدن مشکل تر است، و تو گفتی اگر من به آسمان هم بالا روم ایمان نمی‌آوری (مگر پس از بازگشت) وقتی بالا رفتنم سبب ایمان تو نشود، بازگشتم هم همانطور است. علاوه بر این تو گفتی باید نامه‌ای هم از خدا بیاوری، و پس از انجام تمام درخواستها باز هم نمی‌دانم رسالت تو را می‌پذیرم یا نه. بنابراین با اعتراف خودت، تو آدم لجبازی هستی که با روشن شدن حقیقت هم حاضر به پذیرفتن آن نیستی، پس تنها داروی شفا بخش تو شمشیر مجاهدین است...
خداوند برای پاسخ تمام سئوال‌های تو، یک جمله به من وحی کرد که بگو: «سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؛ منزه است خدای من، من فقط انسانی هستم فرستادهء خدا »
از ساحت قدس پروردگارم دور است که به خواسته‌های افراد نادان، جامه عمل بپوشد، من هم انسانی مانند شما هستم که عنوان نمایندگی خدا را دارم، و بر من لازم نیست جز دلیلی که او به عنوان سند نبوت به من داده، دلیل دیگری بیاورم...

[1]وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ (فرقان-7)

[2] لَوْلَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا (فرقان-7)

[3]وَلَوْ شَاء اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلَائِکَةً (مؤمنون-24)قَالُوا لَوْ شَاء رَبُّنَا لَأَنزَلَ مَلَائِکَةً (فصلت-24)

[4]وَقَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ یَنبُوعًا (اسراء-90) أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِی السَّمَاء وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إَلاَّ بَشَرًا رَّسُولًا (اسراء-93)

[5]وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِم بَابًا مِّنَ السَّمَاءِ فَظَلُّواْ فِیهِ یَعْرُجُونَ * لَقَالُواْ إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَّسْحُورُونَ (حجر-14و 15)




      

مناظره پیامبر اسلام(ص) با اشراف قریش:

حکمت نبوت ـ نبوت پیامبراسلام(ص):
در ابتدای بعثت، روزی پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ در صحن کعبه نشسته بود، جماعتی از اشراف و بزرگان قریش مانند ابوالبختری، ابوجهل و عاص‌ ابن وائل و... وارد مسجد شدند. پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ مشغول یاد ‌دادن قرآن، و قوانین اسلام به چند نفر از یاران خود بود.
اشراف با دیدن پیامبر و یاران، به خود گفتند کم‌کم کار محمد(ص) بالا گرفته و فوق‌العاده مهم شده، خوب است برویم او را سرزنش کنیم و با او بحث نمائیم و با باطل نمودن آن چه آورده، او را نزد یارانش خوار و شرمسار نمائیم شاید با این وسیله، دست از گمراهی و عصیان و سرکشی خود بردارد. اگر از این راه هم نشد، چاره‌اش شمشیر است.
ابوجهل: بسیار خوب، ولی چه کسی می‌تواند با او بحث کند؟
عبدالله بن ابی امیه: من، آیا تو مرا به عنوان همتای نیرومند او در بحث قبول نداری؟
ابوجهل: چرا
همگی با هم به طرف پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ حرکت کردند، عبدالله شروع به سخن کرد و گفت: محمد تو ادعای خیلی بزرگی می‌کنی، و گفتار حیرت انگیزی داری، می‌پنداری تو فرستاد‌هء آفریدگار جهان هستی، ولی برای آفریدگار جهان شایسته نیست که کسی مانند تو را به عنوان رسالت انتخاب کند، زیرا تو هم مانند ما بشری هستی که می‌خوری و می‌آشامی و در بازارها راه میروی.[1] نگاه کن ببین پادشاه روم و ایران، برای سفارت، کسی را انتخاب می‌کنند که دارای ثروت کلان، اهمیت اجتماعی فوق العاده، دارای کاخها، خانه‌ها، خیمه‌ها، و دارای چندین برده و خدمتکار باشد. آفریدگار جهان که از این شاه‌ها مهمتر است، اینها بنده‌های او هستند و بنابراین او تو را با این فقر و تنگدستی به عنوان پیامبر انتخاب نمی‌کند و با این وضع اگر تو سفیر او بودی، حتماً فرشته‌ای همراهت می‌فرستاد تا ادعای تو را تصدیق کند، و ما آن فرشته را می‌دیدیم.[2] بلکه اساساً اگر خدا می‌خواست پیامبر بفرستد، فرشته‌‌ای را برای رسالت انتخاب می‌کرد [3] نه بشری مانند خود ما، تو را کسی جادو کرده و از این جهت خیال می‌کنی که پیامبری، ولی واقع این طور نیست.

 پیامبر(ص): حرف دیگری هم داری؟
عبدالله: آری، اگر خدا می‌خواست برای ما پیامبری بفرستد، حتماً ثروتمندترین، و پرنفوذ‌ترین افراد ما را انتخاب می‌کرد، نه تو را. این قرآن که به پندار تو، خداوند بر تو نازل کرده، چرا بر مرد بزرگ و با شخصیتی از مکه، مانند: ولید بن مغیره و یا از طائف، مانند: عروه بن مسعود فرود نیامده؟
پیامبر(ص): حرف دیگری هم داری؟
عبدالله: آری، ما هرگز گفته‌های تو را باور نمی‌کنیم مگر اینکه در مکه چشمه آبی جاری سازی. همانطور که می‌دانی سراسر این سرزمین را کوه و سنگ فرا گرفته ، اگر می‌خواهی ما به تو ایمان بیاوریم این سنگها را از این سرزمین بردار، و چاههای متعددی حفر کن، و چشمه‌های آبی در مکه جاری ساز که ما بی‌اندازه به آن محتاجیم.[4] یا باید باغی از خرما و انگور داشته باشی که مورد استفاده خودت و ما قرار گیرد، و در این باغها جوی‌های آب روان نمائی. یا آسمان را پاره پاره کنی و بر سر ما فروریزی. یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما حاضر سازی بطوری که ما آنها را مشاهده کنیم. یا خانه‌ای از طلا داشته باشی. یا به آسمان بالا روی، ولی بالا رفتن ترا هم باور نمی‌کنیم مگر اینکه نامه‌ای از خداوند بیاوری با این مضمون:
« این نامه از خداوند با اقتدار حکیم است، به عبدالله بن امیه و کسانی که با او هستند، من لازم دانم، شما به فرستاده من محمد(ص)، ایمان بیاورید و گفتارش را تصدیق کنید که او از پیش من آمده است». ولی پس از انجام تمام این کارها که گفتم، باز هم نمی‌دانم که شخص من رسالت تو را می‌پذیرد یا نه. بلکه اگر ما را به آسمان هم بالاببری و درهای آنرا باز و ما را در آن وارد سازی می‌گوئیم چشم بندی، و یا جادو کرده‌ای[5]
پیامبر(ص): سخن دیگری نداری؟
عبدالله: این همه ایراد گرفتم کافی نیست؟ نه، دیگر سخنی ندارم، در پاسخ این ایرادها آن چه به نظرت می‌رسد بگو، و از آن چه در دل داری، پرده بردار...
پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ، در اینجا خداوند را مخاطب قرار داده، چنین فرمود: «خدایا تو همه آوازها را می‌شنوی، و همه چیز را می‌دانی، می‌دانی که بندگانت چه گفتند». خداوند آیاتی بر او نازل کرد و پیامبر رو به عبدالله فرمود: «اینکه گفتی من بشری مانند شما هستم، غذا می‌خورم، راه می‌‌‌روم درست است، ولی امر رسالت به دست خدا است، چه می‌شود کرد، خدا مرا شایسته پیامبری دیده، و به رسالت انتخاب کرده است». اینکه گفتی پادشاهان،سفراء متشخص و ثروتمند انتخاب می‌کنند، چرا خدا مرا انتخاب کرده «معلوم می‌شود اصلاً هدف رسالت را نمی‌فهمی» خداوند من فقیر را انتخاب کرده، تا قدرت خود را به ما نشان دهد، که چگونه شما با داشتن تجهیزات کافی و نیرو نمی‌توانید مرا نابود کنید و از نفوذ من در جامعه جلوگیری نمائید. او بزودی مرا بر شما پیروز می‌کند، گروهی از شما را خواهم کشت و گروهی را در بند خواهم کشید و سپس شهر‌های شما را تحت کنترل من در می‌آورد... اینکه گفتی اگر پیامبر بودی فرشته‌ای همرا‌هت می‌آمد که رسالت تو را گواهی کند، بلکه اگر خدا بخواهد پیامبر بفرستد، فرشته‌ای می‌فرستد «این ایراد هم درست نیست، زیرا شما نمی‌توانید فرشته را ببینید، و بر فرض، قدرت دیدن فرشته را پیدا کنید می‌گوئید آن فرشته نیست، بلکه بشری مانند ما است، چون در این صورت لازم است بصورت انسانی بر شما ظاهر شود تا بتوانید با او تماس بگیرید و سخنش را بشنوید، و مقصود او را بفهمید، بنابراین آن وقت از کجا می‌فهمید که او راست می‌گوید؟ بلکه خداوند انسانی را به عنوان پیامبری انتخاب می‌کند، و به او معجزاتی می‌دهد که انسانهای دیگری که مانند او هستند به هیچ وجه توانائی انجام آن معجزات را ندارند، و این گواهی علمی خداوند بر پیامبری او است اگر فرشته‌ای بر شما ظاهر می‌شد و معجزاتی انجام می‌داد از آنجا که ماهیتش با شما تفاوت داشت، نمی‌توانستید باور کنید که این معجزات مستند به خدا است، و خداوند با دادن این معجزات رسالت او را عملاً گواهی نموده است... اما این‌که گفتی من در نتیجهء جادو گرفتار تخیل نبوت شده‌ام، خود می‌دانید قدرت تشخیص و تفکر من بهتر از شما است، آیا تا به حال از ابتدای کودکی من تا کنون که چهل سال دارم، دنائت، دروغ، جنایت، خطا در سخن، نابخردی در عقیده، از من مشاهده کرده‌اید؟ اما اینکه ایراد گرفتی که چرا قرآن بر مردی متشخص از مکه یا طائف نارل نشده؟ خدا مانند تو برای ثروت و ثروتمندی ارزش قائل نیست «هر کس که شایستگی واقعی داشته باشد او را رهبر جامعه قرار می‌دهد» و اما خواسته‌هائی را که به عنوان سند نبوت از من تقاضا کردی، این خواسته‌ها‌ چند نوع است: ادامه دارد....

 

 

 

 




      

 

گروه مادّیون (منکر خدا) گفتند:
«ما معتقدیم که پدیده‌های جهان، آغاز و پایانی ندارد، و جهان قدیم و همیشگی است، برای بحث در این باره به این‌جا آمده‌ایم، اگر با ما موافق هستی، معلوم است که تقدّم و برتری با ما است وگرنه، با شما مخالف خواهیم شد.»
پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ به آن‌ها رو کرد و فرمود: شما معتقدید که: پدیده‌ها بی آغازند و همیشه تا ابد وجود داشته و دارند؟
گروه منکر خدا: آری این عقیدهء ما است، زیرا ما حدوث و آغازی برای پدیده‌های ندیده‌ایم، و هم‌چنین فناء و پایانی برای آن‌ها مشاهده نکرده‌ایم، حکم می‌کنیم که پدیده‌های جهان همیشه بوده‌اند و خواهند بود.
پیامبر(ص): من از آن طرف از شما سؤال می‌کنم، آیا شما همیشگی و قدیم بودن و ابدیّت موجودات را دیده‌اید؟ اگر می‌گویید دیده‌ایم، باید شما با همین عقل و فکر و نیروی بدنی همیشه در ازل و ابد بوده باشید، تا بتوانید ازلیّت و ابدیّت همه موجودات را ببینید، و چنین ادّعائی برخلاف حسّ و واقعیّت عینی است و همه عقلای عالم شما را در این ادّعا تکذیب می‌کنند.
گروه منکر خدا: ما چنین ادعائی نداریم، که قدیم بودن و بقاء موجودات را دیده باشیم.
پیامبر(ص): بنابراین شما یک‌طرفه قضاوت نکنید، زیرا شما با اقرار خودتان نه موجودات را دیده‌اید و نه قدیم بودن آن‌ها را و هم‌چنین نه نابودی آن‌ها را دیده‌اید و نه بقاء آن‌ها را، پس چگونه می‌توانید، به یک طرف مطلب حکم کنید و بگوئید چون حدوث و فناء موجودات را ندیده‌ایم، پس آن‌ها قدیم و ابدی هستند؟
(سپس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ سؤالی از آن‌ها کرد که در ضمن محکوم کردن عقیده آن‌ها، ثابت کند که موجوادت، حادث هستند) فرمود:
آیا شما شب و روز را می‌بینید که یکی پشت سر دیگری همواره آمد و شد می‌کنند؟
گروه منکر خدا: آری.
پیامبر(ص): آیا شب و روز را چنین می‌بینید که همیشه از پیش بوده‌اند و در آینده خواهند بود.
گروه منکر خدا: آری.
پیامبر(ص): آیا به نظر شما امکان دارد که شب و روز در یک جا جمع شوند؟ و ترتیبشان بهم بخورد؟
گروه منکر خدا: نه
پیامبر(ص): پس در این صورت از همدیگر جدا هستند، وقتی که مدّت یکی تمام شد، نوبت به دیگری می‌رسد.
گروه منکر خدا: آری همین‌طور است.
پیامبر(ص): شما با این اقرار خودتان، به حدوث آن‌چه از شب و روز مقدّم می‌شود بی‌آن‌که آن‌را مشاهده کنید، حکم کردید، پس منکر قدرت خدا نشوید[1] سپس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چنین ادامه داد:
«آیا شب و روز به عقیده شما آغازی دارد یا آغازی ندارد و ازلی است؟ اگر بگوئید آغازی دارد منظور ما که همان حدوث است ثابت می‌شود و اگر بگوئید آغازی ندارد لازمه این سخن این است چیزی که پایان دارد، آغاز نداشته باشد.
(وقتی که شب و روز از جهت پایان محدود باشد، عقل می‌گوید از جهت آغاز نیز محدود خواهد بود، دلیل محدودیت پایان شب و روز این است که از هم جدا می‌شوند و سپری می‌گردند و سپس یکی پس از دیگری از نو پدید می‌آیند).
سپس فرمود: شما می‌گویید: جهان، قدیم است آیا این عقیده را به خوبی درک کرده‌اید یا نه؟
گروه منکر خدا: آری می‌دانیم که چه می‌گوئیم.
پیامبر(ص): آیا می‌بینید که موجودات جهان باهم پیوند دارند و در بقاء و وجود نیاز به همدیگر دارند، چنان‌که در یک ساختمان می‌بینیم، اجزاء آن ( از کاه و خاک و سنگ و آجر و آهک) با هم پیوند دارند و برای بقاء ساختمان به همدیگر نیاز دارند.
وقتی که همه اجزاء جهان چنین بود، چگونه می‌توانیم آن‌ها را قدیم و ثابت بدانیم[2] اگر براستی این اجزائی که به هم‌دیگر پیوند و نیاز دارند، قدیم باشند، اگر حادث می‌شدند چطوری بودند.
گروه منکر خدا از پاسخ دادن درماندند، و نتوانستند معنی و آثار حدوث را بیان کنند زیرا هرچه می‌خواستند در معنی حدوث بگویند قهراً به همان موجوداتی که به عقیده آن‌ها قدیم بود، تطبیق می‌کرد، از این رو، سخت سرافکنده شدند و گفتند به ما فرصت بده تا در این باره بیندیشیم.[3]

 _________________________
[1] ـ به عبارت روشن‌تر: با توجّه به جدائی شب و روز، پس از گذشته هر کدام، آن‌چه در زمان بعد، پیش می‌آید و سبقت می‌گیرد، حادث است.
[2] ـ یعنی نیاز آن‌ها به هم‌دیگر دلیل حدوث است.
[3]ـ نخست بر این اساس که «نیافتن، دلیل نبودن نیست» عدم مشاهده حدوث، دلیل بر ازلیت نیست چنان‌که عدم مشاهد‌ه فناء، دلیل ابدیّت نمی‌باشد.
دوم، ممکن است ما از راه حدوث فعلی، استدلال به حدوث غایب از سنخ حدوث فعلی کنیم، مانند حدوث فعلی شب و روز که حکایت از حدوث آن در گذشته و آینده نیز می‌کند.
سوم، حکم به محدود بودن حدوث ـ هر چند که افراد آن بسیار باشد.
چهارم، نیاز همه اجزاء موجودات جهان به همدیگر و پیوند آن‌ها، دلیل حدوث آن‌ها است، زیرا محال است که شیء قدیم، به چیزی نیاز داشته باشد.




      

گروه دوگانه پرست:

«ما معتقدیم جهان دو مرّبی و تدبیر کننده و دو مبدأ دارد یکی مبدأ نور و دیگری مبدأ ظلمت، برای مناظره به این‌جا آمده‌ایم، اگر در این بحث با ما هم عقیده شدی که البتّه برتری و سبقت با ما است و در صورت مخالفت، با تو مخالف خواهیم شد.»

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به آن‌ها فرمود: شما از چه نظر این عقیده را دارید؟

 دوگانه پرستان: ما می‌بینیم جهان از دو بخش تشکیل شده یا خیر و نیکو است و یا شرّ و بد، معلوم است که این دو ضد هم هستند از این رو معتقدیم که هر یک خالق جداگانه دارند زیرا یک خالق، دو عمل ضدّ هم را انجام نمی‌دهد، به‌عنوان مثال: محال است برف ایجاد حرارت کند چنان‌که محال است آتش ایجاد سردی کند، از این رو ثابت کردیم که در جهان دو آفریدگار قدیم یکی نور (مبدأ نیکی‌ها) و دیگری ظلمت (مبدأ بدی‌ها) وجود دارد.

پیامبر(ص): آیا شما تصدیق می‌کنید که در جهان رنگ‌های گوناگون از سیاه، سفید، سرخ، زرد، سبز و کبود هست و هر کدام ضد دیگری است، زیرا دو رقم از آن‌ها در یک‌جا جمع نمی‌شوند، چنان‌که حرارت و سردی دو ضدّند و محال است در یک جا جمع شوند؟!

دوگانه پرستان: آری تصدیق می‌کنیم!

پیامبر(ص): پس چرا به شماره هر رنگی، معتقد به یک خدا نیستید؟ مگر به عقیده شما هر ضدّی، خالق مستقل ندارد؟ بنابراین چرا به تعداد ضدها نمی‌گوئید خالق وجود دارد؟

 دوگانه پرستان در برابر این سؤال دندانشکن در ماندند و در فکر فرو رفتند.

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دنبال سخن را گرفت و فرمود: به عقیده شما، چگونه نور و ظلمت دست به دست هم دادند و این جهان را اداره می‌کنند با این‌که طبیعت نور صعود و ترقّی است و طبیعت ظلمت، تنزّل و فرود است، آیا دو مردی که یکی به طرف شرق می‌رود و دیگری به طرف غرب، به عقیده شما ممکن است این دو در حالی که پیوسته این‌گونه در حرکتند، در یک‌جا جمع بشوند؟

 دوگانه پرستان: نه امکان ندارد.

پیامبر(ص): بنابراین، چگونه نور و ظلمت که در دو خط متضاد هستند دست به دست هم دادند و با هم به تدبیر و اداره جهان پرداختند، آیا چنین چیزی امکان دارد که جهان از دو عاملی که ضدّ هم هستند پدید آید؛ مسلّماً ممکن نیست، پس این دو، مخلوق و حادث‌اند و در تحت تدبیر خداوند قادر و قدیم می‌باشند.

دوگانه‌پرستان در بن بست جواب خلل ناپذیر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ قرار گرفتند سرها را پائین افکنده گفتند: به ما فرصتی بده تا در این باره بیندیشیم!




      

مناظرهء پیامبر اکرم(ص) با نصاری نجران:

بخش با صفای «نجران»، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، این نقطه تنها منطقه مسیحی‌نشین حجاز بود که به عللی از بت‌پرستی دست کشیده و به آئین مسیح گرویده بودند.[1]
پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ به موازات مکاتبه با سران دول و مراکز مذهبی جهان، نامه‌ای به اسقف نجران [2]«ابو حارثه» نوشت و حلّی آن نامه، ساکنان نجران را به آئین اسلام و یا پرداخت جزیه[3]ملزم گردانید.

نمایندگان پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ وارد نجران شده، نامه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به اسقف نجران دادند. وی نامه را با دقت تمام خواند و برای تصمیم‌گیری در مورد پاسخ نامه، شورائی مرکب از شخصیت‌های بارز نجران تشکیل داد. یکی از افراد طرف مشورت «شرحبیل» نام داشت که به عقل و درایت و کاردانی معروفیت کامل داشت.

وی در پاسخ «اسقف» گفت: ما مکرر از پیشوایان مذهبی خود شنیده‌ایم که روزی منصب نبوّت از نسل اسحاق ـ علیه السّلام ـ انتقال خواهد یافت، و هیچ بعید نیست که محمد که اولاد اسماعیل است، همان پیامبر موعود باشد!

در پایان جلسه، شوری نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگی نجران به مدینه بروند تا از نزدیک با محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ تماس گرفته، دلائل نبوت او را مورد بررسی قرار دهند.

هیئت نمایندگی، طرف عصر در حالیکه لباس‌های تجمّلی ابریشمی بر تن و انگشترهای طلا بر دست و صلیب‌ها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده به پیامبراسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ سلام کردند. ولی وضع زننده و نامناسب آنان آنهم در مسجد، پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ را سخت ناراحت نمود. آنان احساس کردند که پیامبراسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ از آنان ناراحت شده است، اما علت ناراحتی را ندانستند. فورا با عثمان‌ بن عفان و عبدالرحمن‌ بن عوف، که سابقه آشنایی با آنان داشتند، تماس گرفتند، و جریان را به آنها گفتند. آنها اظهار داشتند که حلّ این گره به دست علی‌بن ابیطالب ـ علیه السّلام ـ است. وقتی به امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ مراجعه کردند، علی ـ علیه السّلام ـ در پاسخ آنها فرمود: «شما باید لباس‌های خود را تغییر دهید، و با وضع ساده، بدون زر و زیور به حضور حضرت بیائید. در این صورت، مورد احترام و تکریم قرار خواهید گرفت.»

نمایندگان نجران، با لباس‌ ساده و بدون طلاجات به محضر پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ شرفیات شده، سلام کردند. پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ با احترام خاص، پاسخ سلام آنان را داد، و برخی از هدایائی را که برای وی آورده بودند، پذیرفت. نمایندگان، پیش از آنکه وارد مذاکره شوند، اظهار کردند که وقت نماز آنان رسیده است. پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ اجازه داد که نمازهای خود را در مسجد مدینه، در حالیکه رو به مشرق ایستاده بودند بخوانند.[4]

بیان مناظره:
پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ : من شما را به آئین توحید و پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت می‌کنم. سپس آیاتی از قرآن برای آنان خواند.

نمایندگان نجران: اگر منظور از اسلام، ایمان به خدای یگانه جهان است، ما قبلاً به او ایمان آورده و به احکام وی عمل می‌کنیم.

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ : اسلام علائمی دارد، برخی از اعمال شما حاکی است که به اسلام واقعی نگرویده‌اید. چگونه می‌گوئید که خدای یگانه را پرستش می‌کنید، در صورتی که شما«عیسی» را می‌پرستید، و از خوردن گوشت خوک پرهیز نمی‌کنید و برای خدا فرزند معتقدید؟

نمایندگان نجران: ما او را خدای می‌دانیم، زیرا او مردگان را زنده کرد، و بیماران را شفا بخشید، و از گِل پرنده‌ای ساخت که آن را به پرواز درآورد، و تمام این اعمال حاکی است که او خداست!

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ : نه! او بنده خدا و مخلوق او است که او را در رحم مریم قرار داد، و این قدرت و توانائی را خدا به او داده بود.
یکی از نمایندگان: آری او فرزند خداوند است زیرا مادر او مریم، بدون اینکه با کسی ازدواج کند او را به دنیا آورد. پس ناچار باید پدر او همان، خدای جهان باشد.

در این موقع فرشته وحی نازل گردید و به پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ گفت که به آنان بگو: «وضع حضرت عیسی از این نظر مانند حضرت آدم ـ علیه السّلام ـ است که او با قدرت بی‌پایان خود، بدون اینکه دارای پدر و مادری باشد از خاک آفرید.[5]پس حضرت آدم برای این منصب شایسته‌تر است، زیرا او نه پدر داشت و نه مادر!

نمایندگان نجران که خود را در مناظره با پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ محکوم دیدند گفتند: «گفتگو با شما ما را قانع نمی‌کند. راه این است که در وقت معینی با یکدیگر مباهله کنیم، و بر دروغگو نفرین بفرستیم، و از خداوند بخواهیم دروغگو را هلاک و نابود کند.[6] [7]

چون زمان مباهله فرا رسید، ناگهان قیافه نورانی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ با چهار تن دیگر که سه تن از آنها، شاخه‌های شجره او بودند، نمایان گردید. همگی با حالت بهت زده و تحیّر به چهره یکدیگر نگاه کردند و از اینکه او با جگر گوشه‌های معصوم و بی‌گناه و یگانه دختر و یادگار خودرا به صحنه مباهله آورده است، انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد وگرنه یک فرد مردّد، هرگز عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی‌دهد.

اسقف نجران گفت: «من چهره‌هایی را می‌بینم که هر گاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگترین کوه‌ها را از جای بلند بکند، فوراً کنده می‌شود. بنابراین، هرگز صحیح نیست ما با این چهره‌های نورانی و افراد با فضیلت، مباهله نمائیم، زیرا بعید نیست که همه ما نابود شویم، و ممکن است دامنه عذاب گسترش پیدا کند، و همه مسیحیان جهان را بگیرد و بر روی زمین یک مسیحی باقی نماند!

هیأت نمایندگی با دیدن وضع یاد شده، وارد شور شدند و به اتفاق آراء تصویب کردند که هرگز وارد مباهله نشوند، و حاضر شدند که هر سال مبلغی به عنوان جزیه بپردازند و در برابر آن، حکومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع کند.

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ رضایت خود را اعلام کرد و فرمود: «عذاب، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از در ملاعنه و مباهله وارد می‌شدند صور انسانی خود را از دست داده و در آتشی که در بیابان برافروخته می‌شد، می‌سوختند و دامنه عذاب به سرزمین«نجران» کشیده می‌شد».سرگذشت مباهله پیامبر اسلام، با هیئت نمایندگی«نجران» از حوادث جالب و تکان دهنده و شگفت‌انگیز تاریخ اسلام می‌باشد. اگرچه برخی از مفسّران و سیره نویسان اهل سنت در نقل جزئیات آن کوتاهی ورزیده‌اند، ولی گروه زیادی مانند«زمخشری» در تفسیر «کشّاف»[8]و امام فخررازی در تفسیر معروف خود[9] و«ابن اثیر» در«الکامل»[10]در این باره داد سخن داده‌اند.

زمخشری گوید:

از عایشه نقل شده است که روز مباهله، پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ چهار تن از همراهان خود را زیر عبای مشکی رنگی وارد کرد و این آیه را تلاوت نمود: «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».[11]سپس زمخشری به بیان نکات آیه مباهله پرداخته و در پایان بحث می‌نویسد: «سرگذشت مباهله و مفاد این آیه، بزرگترین گواه بر فضیلت اصحاب کساء بوده و سندی زنده بر حقانیت آئین اسلام است».[12]

===============


[1] . یاقوت حموی در«معجم البلدان» ج5/267 ـ266 ، علل گرایش آنان را به آئین مسیح بیان کرده است.
[2] . اسقف، معرّب کلمه یونانی«ایسلوپ»، به معنای رقیب و ناظر است، و هم‌اکنون نشانه یک منصب روحانی مافوق کشیش می‌باشد.
[3] . جزیه، مالیاتی است که غیر مسلمانان به حاکم اسلامی، می‌پردازند تا در مقابل، جان و مال و ناموسشان محفوظ بماند.
[4] . «سیره حلبی» ج3 ص239.
[5] . «إِنَّ مَثَلَ عِیسى عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».(سوره آل عمران، آیه59).
[6] . از آیه مربوط به«مباهله» بر می‌آید که موضوع مباهله را خود پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ پیشنهاد کرد، چنانکه جمله« تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا » از آن حکایت دارد. آیه مباهله چنین است:« فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنلْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ » سوره آل عمران آیه 61.
[7] . بحارالانوار،ج21،ص32.
[8] . «کشّاف»،ج1، ص282 و283.
[9] . مفاتیح‌الغیب» ج2،ص471و472.
[10] . «الکامل»، ج2،ص112.
[11] . سوره احزاب، آیه 33.
[12] . فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام،ص495.




      

سپس رسول خدا(ص) روی به سوی گروه دوم کرده و فرمودند:

اگر شما معتقدید که به نیّت صورتهای گذشتگان خداپرست خود،سر بر آستان بت ها گذاشته و آنها را تعظیم می کنید،پس دیگر چه جائی برای اظهار بندگی به پروردگار جهانیان باقی می نهید؟

مگر نمی دانید که از جمله اسباب و لوازم تعظیم و عبادت خداوند این است که او را در این صفات با بندگان مساوی ندانیم؟مثلا اگر شما از سلطان مقتدری به اندازهء تعظیم و خضوعی که از نوکران او به جا می آورید،تجلیل کنید،به او اهانت نموده اید،و اگر فرد بزرگی را از نظر احترام و تعظیم با فرد کوچکی برابر بدانید،آیا به آن شخص توهین نکرده اید؟

گفتند آری...

فرمود:پس شما با برابر قرار دادن خضوع و عبادت خداوند با بتان،آیا به مقام عظمت و جلال پروردگار توهین نکرده اید؟آنان گفتند:در کار خود اندیشه خواهیم کرد.و سپس ساکت شدند.

سپس رسول خدا(ص) روی به سوی گروه سوم کرده و فرمودند:

شما جماعت مسلمان را با خودتان مقایسه نمودید،در حالی که ما همچون شما نیستیم.زیرا ما بندگان خدا،آفریده و دست پروردهء اوئیم،گوش به فرمان و تسلیم نواهی او هستیم و خداوند را همان گونه که اراده فرموده،عبادت می کنیم و چون ما را به کاری امر فرمود،همان را انجام می دهیم و نباید از آن اوامر تجاوز کرده و بنا بر میل و تشخیص خودمان عمل کنیم،زیرا در این صورت ممکن است با آن خصوصیات پسندیده واقع شود ولی امکان دارد با نحوهء دیگر در نهایت درجهء کراهیّت یا حرمت قرار گیرد.با اینکه ما را از اظهار نظر در مقابل دستورهایش نهی فرموده است.

آری چون فرموده است هنگام عبادت به جانب کعبه متوجه باشیم،امتثال امر نموده و اطاعت می کنیم،سپس فرموده در سایر شهرها نیز به محاذات کعبه،او را عبادت کنیم ما نیز پذیرفتیم و از حدود اوامر او تجاوز نکردیم.

و در مسئلهء سجدهء فرشتگان بر آدم،خداوند متعال،سجده را بر خود آدم امر فرمود،نه بر صورت او،و از آنجا که سجده را بر فرشتگان فرض نموده،این تکلیف بر آنان بوده،نه بر بنی آدم،پس هر مقایسه ای بیجا است و چه می دانید شاید از این عمل خودسرانهء شما ناراضی باشد.

آنگاه پیامبر(ص) فرمود:اگر کسی شما را در روز معینی به خانه اش دعوت کند،آیا این حق را دارید که پس از قبول دعوت در روز دیگری به خانهء او بروید؟ و یا به خانهء دیگر او بی دعوت بروید؟و یا اگر کسی که شما لباس،یا برده،یا مرکبی عطا کند،می توانید برگیرید؟گفتند آری.فرمود:آیا می شود لباس،برده،یا مرکب دیگر او را تصرف نمائید؟

گفتند: خیر،زیرا معلوم نیست در قسمت دوم مانند قسمت نخست مجاز باشیم.

فرمود:آیا تصرف بی اجازه در امور خداوند بدتر است یا در امور بندگان خدا؟

گفتند:بلکه خداوند مقدم و اولی است که بی اجازهء او در امورش تصرف نکنیم.

فرمود:پس برای چه اینگونه عمل می کنید و چه زمان شما را امر به سجده به این صورت ها نمود؟

بت پرستان گفتند:در کار خود به دقت می اندیشیم و لب فرو بستند.




      

گروه بت پرست:ما معتقدیم بت های ما خدایان ما هستند،آمده ایم در این باره بحث و گفت و گو کنیم...

پیامبر اسلام- صلّی الله علیه و آله و سلّم :شما چرا از پرستش خدا رو گردانده و این بت ها را می پرستید؟

بت پرستان:ما به وسیلهء این بت ها به پیشگاه خدا تقرّب می جوئیم.

پیامبر(ص): آیا این بت ها شنونده هستند؟و آیا این بت ها از فرمان خدا اطاعت می کنند و به عبادت و پرستش او به سر می برند؟تا شما با احترام کردن به آنها،به پیشگاه خدا تقرّب جوئید؟

بت پرستان: نه اینها شنونده و فرمانبر و پرستش کنندهء خدا نیستند!

پیامبر(ص):آیا شما آنها را با دست خود نتراشیده اید و نساخته اید؟

بت پرستان:چرا،با دست خود ساخته ایم.

پیامبر(ص):بنابراین سازنده و صانع آنها شما هستید،سزاوار این است که آن ها شما را بپرستند؛نه شما آنها را،وانگهی خداوندی که به مصالح و عواقب امور شما و به وظائف و مسئولیت های شما آگاه و خبیر است،باید فرمان پرستش بت ها را به شما بدهد در صورتی که خدا چنین فرمانی نداده است.

وقتی سخن پیامبر(ص) به اینجا رسید،بت پرستان با همدیگر اختلاف پیدا کردند.

عده ای گفتند:خداوند در هیاکل و کالبد مردانی که به صورت این بت هاست حلول کرده است و منظور ما از پرستش و توجه به بت ها،احترامی از آن هیاکل است.

عده ای دیگر گفتند:این بت ها را شبیه صورت های اشخاص پرهیزکار و مطیع خدا از پیشینیان ساخته ایم،این ها را به خاطر تعظیم و احترام خدا می پرستیم!

دستهء سوم گفتند:وقتی که خداوند آدم را آفرید و به فرشتگان فرمان داد آدم را سجده کنند،ما (انسانها) سزاوارتر بودیم که آدم را سجده کنیم و چون در آن زمان نبودیم و در نتیجه از این سجده محروم شدیم،امروز شبیه صورت آدم را ساخته ایم و آن را به عنوان تقرّب به پیشگاه خدا سجده می کنیم تا محرومیّت سابق جبران گردد،چنانکه فرشتگان با سجده کردن به آدم،به پیشگاه خدا تقرّب جستند.

و همانگونه که شما با دست خود محراب هائی ساخته اید و در آن به قصد محاذات با کعبه سجده می کنید و در مقابل کعبه به قصد تعظیم و احترام خدا سجده و عبادت می نمائید،ما هم در مقابل این بت ها،در حقیقت احترام از خدا می کنیم.

پیامبر(ص) به هر سه دسته رو کرد و فرمود:همهء شما راه خطا و انحراف را می پیمائید و از حقیقت دورید.آنگاه به نوبت و جداگانه متوجه هر سه دسته شد و به ترتیب ذیل جواب فرمود.

نخست به دستهء اول رو کرد و فرمود:

اما شما که می گوئید خداوند در هیاکل مردانی که به صورت این بت ها بودند حلول کرده،از این رو ما این بت ها را شبیه آن مردان ساخته ایم و می پرستیم،شما با این بیان،خداوند را مانند مخلوقات تعریف کرده اید و او را محدود و حادث دانسته اید.آیا خداوند جهان در چیزی حلول می کند و آن چیز (که محدود است) خدا را در جوف خود می گنجاند؟بنابراین پس چه فرقی است بین خدا و سایر اموری که در جسم ها حلول می کنند مانند رنگ و طعم و بو و نرمی و غلظت و سنگینی و سبُکی؟

روی این اساس چگونه می گوئید آن جسم که محل حلول واقع شده،حادث و محدود است؛ولی خدا که در درون آن قرار گرفته،قدیم و نامحدود است؛در صورتی که باید عکس آن باشد یعنی احاطه کننده،قدیم باشد و احاطه شده،حادث.

وانگهی چگونه ممکن است خداوندی که همیشه قبل از موجودات جهان مستقل و غنی بوده،و قبل از محل وجود داشته،نیاز به محل داشته باشد و خود را در آن محل قرار دهد؟

و نظر به اینکه شما با عقیده به حلول خدا در موجودات،خدا را همچون صفات موجودات،حادث و محدود فرض کردید،لازمهء این فرض این است که وجود خدا قابل تغییر و زوال است،زیرا هر چیزی که حادث و محدود باشد،قابل تغییر و زوال است.

و اگر شما معتقدید که حلول کردن موجب تغییر و زوال نیست،باید اموری همچون حرکت،سکون،رنگ های مختلف سیاه و سفید و سرخ و ... رانیز موجب تغییر و زوال ندانید،سپس بگوئید رواست که هرگونه عوارض و حالات بر وجود خدا عارض گردد و در نتیجه خدا را همچون موجودات محدود و حادث، توصیف کنید و شبیه مخلوقات بدانید.
وقتی که عقیده حلول خدا در میان هیاکل، بی‌اساس و پوچ بود، بت‌پرستی هم به این عقیده مبتنی است، طبعاً باطل و بی‌اساس خواهد بود.....ادامه دارد...




      

گروه مسیحی:ما معتقدیم حضرت عیسی(علیه السّلام) پسر خداست و خدا با او متحد شده است...

پیامبر اسلام- صلّی الله علیه و آله و سلّم :شما می گوئید خداوندِ قدیم،با پسرش حضرت مسیح متحد شده است،منظورتان از این سخن چیست؟آیا منظورتان این است که خدا از قدیم بودن،تنزّل کرده و یک موجود حادث ( نو پدید) گشته و با موجودی حادث (به نام عیسی) متحد گشته یا برعکس،عیسی که موجودی حادث و محدود است،ترقّی کرده و با پروردگار قدیم،یکی شده و یا منظور شما از اتحاد،از جهت احترام و شرافت حضرت عیسی(ع) است؟!

اگر سخن اول را بگوئید،یعنی وجود قدیم مبدّل به وجود حادث شده،این که محال است،زیرا از نظر عقلی،محال است یک شیء ازلی و نامحدود،حادث و محدود گردد.

اگر سخن دوم را بگوئید،آن نیز محال است،زیرا از نظر عقلی تبدیل شیء محدود و حادث به شیء نامحدود و ازلی،محال است.و اگر سخن سوم را بگوئید،معنی سخن سوم این است که عیسی مانند سایر بندگان حادث است؛ولی بندهء مورد احترام و ممتاز خداست.در این صورت نیز و برابر بودن خدای قدیم با عیسی(ع) قابل قبول نخواهد بود.

گروه مسیحی:چون خداوند حضرت مسیح (ع) را مشمول امتیازات خاصی کرده است و معجزات و امور عجیبی را در اختیار او قرار داده،از این رو او را به عنوان پسر خود برگزیده است و این پسر بودن به خاطر شرافت و احترام به اوست!

پیامبر(ص):عین این مطلب را در گفت و گو با گروه یهودی داشتیم و شنیدید که اگر بنا باشد خدا عیسی را به خاطر امتیازش پسر خود بداند،کسانی را که مقام بالاتر از عیسی دارند یا در ردیف عیسی هستند باید پدر یا استاد یا عموی خود بداند...

گروه مسیحی ، در برابر این اشکال جوابی نداشتند،نزدیک بود که از گردونهء بحث خارج کردند که یکی از آنها گفت:

آیا شما ابراهیم(ع) را خلیل خدا(دوست خدا) نمی دانید؟

پیامبر(ص):آری میدانیم.

مسیحی:بر همین اساس ما هم عیسی را پسر خدا می دانیم،چرا ما را از این عقیده منع می کنید؟

پیامبر(ص):این دو لقب باهم تفاوت دارند:کلمهء خلیل در اصل لغت از خَلّه ( بر وزن ذَرّه) گرفته شده به معنی فقر و نیاز است:نظر به اینکه حضرت ابراهیم بی نهایت به خدا متوجه بود و با عفّت نفس و بی نیازی از غیر،خود را تنها فقیر و نیازمند درگاه خدا می دانست،خدا او را «خلیل» خود دانست.شما به خصوص داستان به آتش افکندن ابراهیم را به نظر بیاورید.وقتی که (به دستور نمرود) او را در میان منجنیق گذاشتند تا در دل انبوه آتش بیفکنند،و جبرئیل از طرف خدا به سوی او آمد و در فضا با او ملاقات کرد،به او گفت از طرف خدا آمده ام تو را یاری کنم،ابراهیم به او گفت من نیازی به غیر خدا ندارم،یاری او برای من کافی است،او نیکو نگهبان است،خداوند از این رو او را «خلیل» خود نامید،خلیل یعنی فقیر و محتاج خدا و بریده از خلق خدا.

و اگر کلمهء خلیل را از مادّهء خِلّه (بر وزن پلّه) بدانیم،به معنی تحقیق در خلال معانی و توجه به اسرار و رموز حقایق و آفرینش است،در این صورت ابراهیم،خلیل بود، یعنی به اسرار و لطائف آفرینش و حقایق امور آگاه بود،و چنین معنی،موجب تشبیه مخلوق به خالق نمی گردد،از این رو اگر ابراهیم،تنها محتاج خدا نمیشد،و آگاه به اسرار نبود،خلیل نیز نبود،ولی در موضوع توالد و تناسل،بین پدر و پسر،رابطه و پیوندی ذاتی هست،حتی اگر پدر،پسر را از خود براند و پیوندش را از او قطع کند،باز پسر اوست و پیوند پدری و پسری دارند.

وانگهی اگر دلیل شما همین است که چون ابراهیم،خلیل خداست،پس عیسی پسر خداست،بنابراین بگوئید موسی نیز پسر خداست،بلکه همانگونه که به گروه یهود گفتم،اگر بنا است درجهء مقام افراد باعث این نسبت ها شود،بگوئید موسی،پدر،استاد،عمو، رئیس و مولای خداست...ولی هیچ گاه چنین نمی گوئید.

یکی از مسیحیان گفت:در کتاب انجیل که بر حضرت عیسی(ع) نازل شده،آمده که حضرت عیسی گوید:من به سوی پدر خود و پدر شما می روم...بنابراین در این عبارت عیسی خود را پسر خدا معرفی کرده است!

پیامبر(ص):اگر شما کتاب انجیل را قبول دارید،طبق این سخن عیسی،باید همهء مردم را پسر خدا بدانید زیرا عیسی می گوید:من به سوی پدر خود و پدر شما می روم...مفهوم این جمله این است که هم من پسر خدایم،هم شما.

از طرفی این عبارت،سخن شما را که گفتید: (در مورد اینکه چون عیسی دارای امتیازات و شرافت و احترام خاصّی است،خداوند او را به عنوان پسر خود خوانده است)مردود می شمرد،زیرا حضرت عیسی در این سخن،تنها خود را پسر خدا نمی داند؛بلکه همگان را پسر خدا می داند.

بنابراین،ملاک پسر بودن،امتیازات و ویژگی های فوق العادهء عیسی نیست،زیرا سایر مردم هم در عین اینکه فاقد این امتیازات هستند،از زبان عیسی به عنوان پسر خدا خوانده شده اند.بنابراین به هر شخص مؤمن و خداپرست می توان گفت:او پسر خداست.شما سخن عیسی را نقل می کنید ولی بر خلاف آن سخن می گوئید.

چرا شما واژهء پدر و پسر را که در سخن عیسی(ع)آمده است،بر غیر معنای معمولی آن حمل می کنید،شاید منظور عیسی،که می گوید من به سوی پدر خود و پدر شما می روم،همان معنای معمولی اش باشد یعنی من به سوی حضرت آدم و نوح که پدر همه است می روم و خداوند مرا نزد آنها می برد،آدم و نوح پدر همهء ماست،بنابراین چرا از معنای ظاهری و حقیقی الفاظ دوری کنیم و برای آنها معنای دیگر اتّخاذ نمائیم؟

گروه مسیحی،آنچنان مرعوب و محکوم سخنان مستدل پیامبر اکرم – صلّی الله علیه و آله و سلّم – شدند که گفتند:ما تا امروز کسی را ندیده بودیم که اینچنین ماهرانه با ما مجادله و بحث کند که تو با ما کردی،به ما فرصتی بده تا در اینباره بیندیشیم...




      
   1   2   3   4   5   >>   >