سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روشنگری اجتماعی

نظر

در فرار به تاریخ،از هراس تنهائی در حال،برادرم عین القضات[همدانی] را یافتم،که در آغاز شکفتن – به جُرم آگاهی و احساس و گستاخی اندیشه – در 33 سالگی،شمع آجین اش کردند!

که در روزگار جهل،شعور،خود جُرم است؛و در جمع مستضعفان و زبونان،بلندی روح و دلیری دل،و در سرزمین غدیرها – به تعبیر بودا - «خود جزیره بودن»(اوپا) گناهی نابخشودنی است.

بسیار بوده است که «بثّ الشکوی» ای از خویش را می خوانده اتم و می یافته ام که برادرم عین القضات نوشته؛آنچنان که این نوشته را در «بثّ الشکوی»های او خواندم،و چنین یافتم که من نوشته ام.که «خویشاوندی»،خود،«یک دیگریِ» دو «خویشاوند» است.

این «بثّ الشکوی» ها،نه کتاب است و نه مقالات؛«صمیمانه ترین نامه ها،نامه هائی است که به «هیچ کس» می نویسیم»؛و «سخنی از حقیقت سرشار است،که هیچ مصلحتی،گفتن آن را ایجاب نمی کند».و این ها است «حرف هائی که – به گفتهء شاندل – هرکسی برای نگفتن دارد».

در اوج آگاهی،آدمی خود را زندانی چهار «زندگی» می یابد:«طبیعت»،«تاریخ»،«جامعه» و «خویش»!و سخن،گفتن از «معانی و عواطف» و «دردها و نیازها»ی آدمی است،که در هر یک از این چهار زندگی اش،بر گونه ای است:هرگاه در «هستی» سخن می گوید،سخن اش فلسفه است.گاه در تاریخ و سخن اش انسان است.و گاه در جامعه و سخن اش سیاست؛و گاه در خویشتن و سخن اش شعر.

و من،همهء عمر،آن چه گفته ام،از سیاست گفته ام.«ما» بوده است،که در «من» از خویش سخن می گفته است،و از زمینه و زمانهء خویش؛و مخاطبم،لاجرم،مردم عصر من و سرزمین من.

و امّا گاه،خود را موجودی می یافته ام در «این دنیای بزرگ»؛و گاه مردی در «انتهای زمان»،با این تاریخ شگفت که «در من جاری است»؛و گاه «مردی در خویش».و در این لحظات،از آن چه همواره در ناخودآگاهی،جزئی از آن کلّ و بُعدی از آن ذات بوده ام،جدا می شده ام،و تنها و مجرّد؛و «من» می شده ام،و در برابرِ «بودن»؛و من می شده ام،و در من «زیستن»؛و من میشده ام،و با من،«خویشتن»!

و در این«آن»های شگفت و هراسناک،معانی و عواطف غریب در من حلول می کرده اند،و دردها و نیازهای ناشناس در من می روئیده اند،و بی من،کالبد می گرفته اند،و خود،سخن می شده اند؛و در این جا است که کلمه،نه دیگر «نشانهء دلالت»،که به گفتهء سارتر:«شیء» و «مفهوم»،نه مدلول و مقصود،که صفت و ماهیت لفظ؛و واژه ها،نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایت گر،که به تعبیر شاندل:«پاره های بودن آدمی»می شوند؛و لاجرم،بی آداب و ترتیبِ«انتقال» و بی قید و بندِ«مخاطب»؛که «حرف زدن»است و نه«گفتن».

و از این است که بدعت و غرابت«سبک»و«زبان»در این نوشته ها،بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را – که در این حال از هم تفکیک ناپذیرند – دیریاب تر کرده است.و ناچار به همان اندازه که ناقدان متداول بازار،طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند،جویندگان صادق معانی،بی«دو بُعد دریافت» و نیز بی«دو سرمایهء فرهنگ»،جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمالاً زیبائی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرائی توصیف و تشبیهی،در آن هیچ نخواهند یافت.که کویر است و «چشم های شهری»،در آن،جز طلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز،هیچ نمی بینند.

این کتاب،به تعبیر سارتر،«شعر»ها،و به معنی فارسی کلمه،«غزل»ها و «نفثة المصدور» های یک سینهء مجروح و «بثّ الشکوی»های یک «روح کویری» است.

و این کویر،هم «جهان من» است و هم«تاریخ من» و هم «میهن من» و هم«دل من»،«خویشتن غریب من»،«زیستن بایر و آتشناک من» و بالأخره،«داستان من» است.و این کویر تشنه و مزموز و گدازان و منتظر و غمگینِ«بودن»!

خوانندهء این سخنان نباید خود را «مخاطب» انگارد،که این سخنان،بی مخاطب است؛باید«بیننده» و «جوینده»ء آن باشد.الفاظ و عبارات را «نخواند»؛معانی و عواطفِ«جمله گشته»و«کلمه شده» را «لمس کند»،«بچشد»،«ببوید»؛نه آنچنان که«نامه»ای را «می خواند»،آن چنان که «سرگذشتی» را«می بیند»؛نه آنچنان که به «خطاب»گوینده ای«گوش می دهد»،آن چنان که «آوای موسیقی»ای را «می شنود»؛آنچنان که تنهائی دردمند را می بیند،که«خود را می نالد»...

که در «کویر» هیچ نیست،نه حرفی،نه کسی.تندبادی سرگشته و بی آرام،در این بی کرانگیِ تشنه،همچون روحی تنها و سرگردان،می وزد و می نالد و می جوید و فریاد می کشد.

و تو،چند گامی از «حاشیه»،به درون آی و چشم هایت را با هر دو دست ات سایه کن و بی آنکه بخواهی «نقد فنّی»کنی،به تماشای سرنوشت اش بنشین.از زاویهء نگاه من،به این دنیا بنگر!با کاروان دل من،با زاد فرهنگ من،بر روی جادّهء تاریخ من،و با تازیانهء رنج ها و شوق های من،بر سینهء این کویر بران!

تا به «بوی سخن ام»،نه به «دلالت الفاظم»،به دل این کویرها راه یابی و در صمیم این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهائی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبادی های وحشی کویر را تماشا کنی؛و از آنجا به «ماوراء الطّبیعه»ء این «دنیا» و به «غیبِ»این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیبدا و همه روزمرّه،سر کشی و آن گاه،به نفرین و یا آفرین من بنشینی.

به هر حال خوانندهء صادق کویر،ای دوست،ای دشمن دانا،این «شقشقیّه» را – همچنانکه «شقشقیّه»ء خویش – مشنو،ببین!مخوان!بیاب!

و پیش از آن که بیندیشی،تا چه بگوئی؟بیندیش،که چه می گویم؟

... پایان ...