سفارش تبلیغ
صبا
روشنگری اجتماعی

قرآن می فرماید:

 

ان السمع والبصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا،گوش و چشم و دل - احساس - همه مسئولند.

 

یعنی مسئولیت بر جزء جزء و بُعد بُعد روح و اندام آدمی بار است.

 

کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته.مسئولیت مخصوص رهبر نیست،به روحانی و روشنفکر اختصاص ندارد،در این جمع،هر فردی مسئول رهبری همه است  و این درست سخن معروف سارتر است که بزرگترین نقطهء برجسته و ممتاز اگزیستانسیالیسم اوست و پایهء اخلاق و ملاک ادعای او که اگزیستانسیالیسم،اومانیسم است و فلسفهء مثبت و عینی:"هر کسی با انتخابی که می کند- چون دوست دارد که همهء مردم نیز از او پیروی کنند و چنان کنند - با هر انتخابش،برای همهء بشریت گوئی قانونی کلی وضع می کند و از اینجاست که مسئولیت هر فرد انسانی در زندگی اجتماعی اش به اندازهء مسئولیت به عهده گرفتن سرنوشت همهء انسانها،دلهره آور و سنگین است".

 

سارتر ملاک خیر و شر را حُسن نیت(Bone sens)آدمی در عمل می داند - چون ملاکی در خارج قائل نیست - بدین معنی که شما دو نوع انتخاب یا عمل می کنید.در یک حالت،عملی می کنید که دوست دارید فقط خودتان کرده باشید و هیچکس دیگری نکند و در حالتی عملی می کنید و می خواهید همه چنان کنند.پس در این حالت شما انگار قاعدهء کلی برای همهء بشریت وضع می کنید.

 

اسلام در توصیف عالم بی عمل- که باز مثل بسیاری از مفاهیم عالی،ورد زبان است و تکرار می شود،بی آنکه از نوع عمل سخنی به میان آید و اگر هم می آید باز مقصود عمل بی علم است یعنی عمل برای خود عمل - که مقصودش دانشمندی است که نسبت به زمان و سرنوشت توده و گذشت جامعه و روح و فرهنگ و ایمان و عواملی که به گمراهی و تخدیر و انحراف ذهنی مردم می انجامد احساس مسئولیتی ندارد،حتی آنچه را که ما نزاکت ادبی!می گوئیم ترک می کند و می گوید:

 

مثل الذین حملواالتوراة ثم لم یحملواها کمثل الحمار....کمثل الکلب:عالم مذهبی غیر مسئول همچون خر است....همانند سگ است!

 

ادامه دارد...




      

 

راه،نه برای راه،بلکه برای رسیدن به هدف،و مذهب نه برای مذهب بلکه راهی به سوی هدف.اما امروز،مذهب برای مذهب است که ارج دارد و این است که اعتقاد به مذهب،از معتقد به آن مذهب،سلب مسئولیت می کند.آنهم از کدام مذهب؟از خود اسلام که اصولا عمیق ترین و روشن ترین و قاطع ترین بیان را برای نشان دادن مسئولیت انسان انتخاب می کند،زیرا وقتی عقاید مذهبی،شعائر مذهبی و احکام مذهبی،خود هدف شد،هر که مذهب داشت به هدف رسیده است و دیگر مسئولیتی بارش نیست.

 

نماز برای نماز به این معنی است که هرکه نماز گذاشت،مسئولیتش را انجام داده است؛اما قرآن که می گوید:ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر،به این معنی است که نماز وسیلهء نفی و نهی زشتی و بدی است و اگر نماز کسی چنین نقشی نداشت و این نتیجه ها از آن برنیامد،نماز گزار و بی نماز،یکی است.اتومبیلی که مرا به جائی نبرد،با اتومبیل نداشتن یکی است.اتومبیل برای اتومبیل یعنی چه؟

 

مذهب مسئولیت: در اسلام،انسان موجودی است که امانت دار خداست و برگیرندهء امانتی که خدا بر زمین و آسمان و کوهها عرضه کرد و نپذیرفتند.امانت را انسان برداشت،یعنی مسئولیت را پذیرفت که امانت همان مسئولیت است.پس انسان به خاطر انسان نیست،انسان آزاد غیر مسئول نیست،آزاد مسئول است،نه مجبور است و نه آزاد.

 

در قرآن و در اعتقادات ما،اساس مسئولیت با شدت و وضوحی تمام مطرح است-اما امروز معنایش را چنان منقلب کرده اند که به راستی معجزه است!-مثلا اینکه در قیامت دست و پا و چشم و گوش آدمی،عملی را که کرده اند،شهادت می دهند،بیان کنندهء این است که جزء جزء و اندام اندام فرد انسانی،در برابر رسالت انسانی اش مسئولند.آنوقت امروز بحث در این است که آیا پس از اینکه استخوان انسان پوسید و شبههء آکل و مأکول در باره اش اجرا شد،می تواند سؤال را پاسخ گوید؟آیا دست و پا با کلمات و الفاظ و آواز،شهادت می دهند یا نه،به زبان حال خود حرفشان را بیان می کنند؟...تحقیقات رفته است در جهت حل مشکل تکنیکی شهادت در قیامت!

 

مؤمنین می گویند بله،دست و پا و دل و چشم و گوش به زبان فصیح عربی شهادت می دهند و حرف می زنند و روشنفکران می گویند:نه،از لحاظ فیزیولوژی درست نیست،بعد از مردن،این اعضاء،مادهء کانی می شوند و وارد بدن گیاهی و حیوانی و انسانی دیگر می شوند و اصلا علم امروز ثابت کرده که دست و پا و گوش و چشم نمی توانند سخن بگویند.می بینیم که نظریات چگونه است که هر کدامش را هم که نفی و اثبات کنیم به ارزشی دست نیافته ایم.چرا که اینجا سخن بر سر مسئولیت است و شدت و سنگینی و حساسیت مسئولیت فرد،حتی عضو عضو فرد!و این مباحث خیلی علمی و تحقیقات علمائی و دعوای متدین و متجدد،نتیجه اش فقط این است که معنی اصلی این آیه شده است هیچ!

ادامه دارد...




      

مذهب و تمام اصطلاحات مشابهی که احساس دینی را در فرهنگ اسلامی و ابراهیمی نشان می دهد- بر خلاف اصطلاح مشابهش در لاتین(Religion) - به مفهوم راه است.سلک،راههای پیچ و خم دار کوهستانی است - مثل سانتیه(Sentier) - طریقت،راهی است از منطقه ای به منطقه ای،مثل راههای سفر.شریعت،راه آب است،راهی که از کنارهء بلند رودخانه پایین می آید تا سطح آب،تا برداشتن آب ممکن گردد و دست تشنهء نیازمندی که در طلب آب آمده است،به آب برسد.[جالب است که صفت پیغمبر:شارع و حتی احکام و قوانین و آورده های پیغمبر نیز شرع نامیده می شود].

 

صراط در لغت - به معنی اولیه اش - راهی است که به معبد می رود.مذهب نیز از ذهب به معنی رفتن است،یعنی راه و روش،راه رفتن. دین نیز یکی از معانی اش راه است.امت که جامعهء اسلامی است از ریشهء ام به معنی آهنگ و راه است.امامت نیز همریشهء امت است و به معنی راهنمونی و راهبری است و عبادت به معنی هموار شدن و هموار کردن راه است(عُبِدَالطریق).حج به معنی آهنگ و قصد جائی کردن است و طواف بر گرد محوری حرکت کردن.و سعی،از نقطه ای به نقطه ای،در کوشش برای یافتن مطلوبی دویدن است.و سبیل،مطلقا به معنی راه است.

 

می بینیم اصطلاحات رایجی که اساسی ترین مبانی اسلامی را بیان می کند و حتی اصطلاحاتی که بر خود دین اطلاق می شود،در فرهنگ نخستین اسلام،همه به معنی راه و حرکت در راه است و این فلسفهء مذهب و همهء عقاید و اعمالی را که مذهب مطرح می کند نشان می دهد.راه یعنی وسیله ای که باید از آن عبور کرد و به مقصدی رسید،نه اینکه در راه ایستاد و به تجلیل های بی حقیقت و بی هدف پرداخت.که این بدان می ماند که از راه،نه به عنوان وسیله ای برای رسیدن به مقصود و مقصدی،بلکه برای نفس راه استفاده کنیم و به تزئین کردن و چراغانی کردن و آراستنش بپردازیم.

 

این یعنی راه برای راه،یعنی رفتن،نه برای رسیدن،بلکه برای قدم زدن،بی هدف،بی دلیل،بی نتیجه.و اگر تمام عمرمان را در راه باشیم اما در آن بایستیم و یا قدم بزنیم و به رفتن و رسیدن نیندیشیم،یک گام هم راه به جائی نمی بریم.همچنان که نبرده ایم و این است معنی سخن علی وار علی که:آنها که بی دانش و ناآگاه عبادت می کنند،همچون خر گردندهء خراس اند،راه می پیمایند و به جائی نمی رسند صبح تا شام در حرکتند و در راه،اما در پایان راه به همان نقطه می رسند که آغاز کرده بودند.معنی عبادت برای عبادت،مذهب برای مذهب و راه برای راه،این است.

 

ادامه دارد...




      

این است نویسندهء غیر مسئول و این است فاجعه ای که هنر برای هنر می سازد که نه تنها هنر را از خدمت انسان آزاد می کند،بلکه به خدمت ضد انسان و در کار انحطاط و سرگرمی انسانش می گمارد.چنین است که امروز هنر عبارت شده است از خوراکهائی که هنرمندان برای کسانی تهیه می کنند که نمی دانند بعد از سیری دیگر چه بخورند و وقتشان را چگونه بگذرانند؟و نویسندگان خوراکهای جنسی و پلیسی و سرگرمی های ذهنی و خیال پردازی های فکری می سازند برای کسانی که فارغ از زندگی مادی،در اندیشهء اشتغال اوقات فراغت شان اند و پر کردن پوچی زندگی شان!

 

و تحقیقات دانشگاهی علما با مردم و سرنوشت مردم تماسی ندارد و به خاطر حقیقت علم!بزرگترین ابزارها را به دست دشمنان انسان می دهند.این است که از این همه پیشرفت هنر و نقاشی و موسیقی و علم و شعر و ادب و تکنیک و فیزیک،هیچکس از توده را بهره ای نیست.گرچه بسیارند کسانی که وضع زندگی شان بهتر شده است،اما اینها مصرفی هایند نه تولیدی ها.

 

هنر برای هنر،علم برای علم و مذهب برای مذهب.و همچنان که هنر برای هنر،تجلیل از هنر می نماید و علم برای علم،تجلیل از علم،و به خدمت انسان گماردن هنر و علم،تحقیر هنر و علم می نماید،مذهب برای مذهب نیز،اصالت دادن به مذهب می شود و به خدمت کمال انسانی در آمدنش،وسیله کردن مذهب و تحقیر مذهب است!اما در چنین تجلیلی عامیانه یا عوامفریبانه و در زیر این جلال دروغین،حقیقت و حیات مذهب،منجمد و تعطیل می شود.همچنان که حقیقت و حیات هنر و علم.

 

این است که امروز می بینیم مذهب،شعائر مذهبی،مراسم دینی،عبادات،سنت ها و حتی مخارج و ابزار احساسات مذهبی - در اسلام،مسیحیت... - بیشتر از گذشته است،مسجد پیامبر را مقایسه کنید با مساجدی که هریک شاهکاری از هنر و ذوق و نبوغ و طلا و سرمایه است.این تجلیل از مسجد است،اما در حقیقت خالی کردن مسجد است از محتوا.مذهب به خاطر مذهب،نماز به خاطر نماز،روزه به خاطر روزه،حب علی به خاطر حب علی،قرآن به خاطر قرآن...یعنی علی و قرآن و روزه و نماز و تشیع و اسلام را تجلیل کردن،اما از مصرف انداختن.یعنی آنچه را که وسیلهء نجات است،در طاقچه و قاب طلائی گذاشتن و هی در برابرش خم و راست شدن و تعظیم و تجلیل و سجده کردن،بی آنکه هیچ دردی دوا شود.این است،مذهب برای مذهب!

 

ادامه دارد...




      

من به عنوان کسی که از نظر طبقاتی وابسته به تودهء روستائی این کشور است - یا لااقل بوده است - می دیدم که در همان لحظاتی که دهقان،تمامی عمرش را فدای لذت جوئی های ارباب می کرد و ناموسش بازیچهء خان و خانزاده بود و وجودش ابزار دست خان و شلاق خان،نویسندگان عالی و هنرمندان پراحساس و شعرای حساس ما در انجمن های ادبی بسیار موقّر و محترم!تهران در کار خلق چه آثار عظیمی بودند!دردشان همه قافیه ای بود که درست جا بیفتد و صدای اعد،اعد همپالکی ها را درآورد.و محققین و دانشمندان بزرگمان - به قول خودشان - در همین عصر،پانزده سال مدام کوشیدند و تمامی متنهای اسلامی و ادبی هزار سال اخیر را زیر و رو کردند و به این نتیجهء شورانگیز رسیدند که:کلمهء زلیخا در هیچ یک از متون قدیمه یافت نشد!

 

الان هم رساله های دانشکده های ادبیات ما را نگاه کنید،هنوز شیوهء تحقیق همان است که ادوارد براون و قزوینی تعلیم دادند و روح و بینش از آنهم کهنه تر است،میراث سیبویه است که پس از عمری تحقیق در دم احتضار،حسرتش همه این که:مت و فی قلبی شائبه حتی(می میرم در حالی که در قلبم این ابهام و شائبه است که آیا کلمهء حتی حرف جر بود؟اسم بود؟چی بود؟)درد بزرگ ادبیات و تحقیق غیر مسئول ما را می بینید؟قدمای سنگین و بیش و کم مذهبی و پایبند مبانی اخلاقی و اصول انسانی و غیره اینها بودند،موج نوی های مُزلّف کافه تریاهای جدید را که خودتان می بینید.کار اساسی نیما و انقلابیون ادبی ما در شعر،این نبود که وزن شعر را شکستند و سخن را از قید مکرر قافیه رها کردند؛این بود که روح شعر و جهت نگاه و احساس شاعر را دگرگون ساختند و این زبان خدائی را از قید حصارهای بلند به کوچه آوردند و چنان نیرومند و موفق که گوئی اساسا در قالب شعر نیمائی نمی توان مدیحه سرود!

 

نویسندگان احساساتی و نازک دلی که فرو افتادن برگی - که مورد ستم و تاراج باد خزانی قرار گرفته است - چشمانشان را به اشک می نشاند - چون محمد حجازی و علی دشتی - فقط یکبار گذارشان به ده ما افتاد و ما با شگفتی و شادی خبر را استقبال کردیم که نویسندگان و ادبای بزرگ تهرانی قدم از محافل گرم ادبی،پا به روستا گذاشته اند و از چشم فتنه و روی زیبا و دست و دل ممدوح و غمزهء معشوق،لحظه ای فراغت یافته اند و به سراغ ما سوختگان کویر و قربانیان رنج و کار و گرسنگی آمده اند؟!اما نه گرسنگی مان را احساس کردند و صدای تازیانه ها را شنیدند و رنجمان را کشیدند و نه زندگی مان را دیدند،دیدیم که فقط و فقط به جست و جوی زیبا خانمی آمدند که نمی دانم از کجا به ده ما افتاده بود و قصه باز همان قصهء اسافل اعضاء زیبا است و شیخ حسین مزینانی(زیبای حجازی را بخوانید).

 

ادامه دارد...

 




      

و شعری که از حمایت پیامبر(ص) و اسلام برخوردار می شود،شعری است مسئول و متعهد که در خدمت هدف و ایده آل مردم و در کار نجات و آگاهی توده هاست.پس تو به عنوان یک شاعر و هنرمند باید تکلیف خود و مردم را روشن کنی و مرزهای اعتقادیت را مشخص سازی.که هنرمند آزاد،فریبی بیش نیست،یا باید به خلق بپیوندی و کمر به نجاتشان ببندی،یا به دشمنان خلق و فضیلت و آزادی...راه سومی نیست.

 

و ببینید که چه کوششی شده است - و می شود - تا مسئولیت را از دوش نویسنده و هنرمند بردارند. و اگر فرصت تحلیلی می بود می دیدیم که تمامی پریشانی ها و بدبختی هایمان اگر مستقیما به این دلیل نباشد که این قدرتها و اثرهای علمی و هنری در خدمت مردم قرار نگرفته است،لااقل این هست که اگر اینها مسئولیت انسانی می داشتند،سرنوشت شان به گونه ای دیگر بود.

 

اسلام که رفت و فقط مسلمین ماندند،مؤمنین و شخصیت های دینی ما هم آن روح و جهت بینش اسلام را گم کردند و فقط شعائر را فهمیدند و احکام فردی را.دلشان به این خوش بود که سلطان محمود به جنگ هندیان نامسلمان می رود و سلطان محمد خدابنده شیعه می شود و گوهرشاد خانم ملکهء مغولی مسجد گوهرشاد را می سازد - بالاتر از اینها را دیگر نمی فهمیدند.همین قدر که فلان قلدر ستمکار با حفظ رژیم و رویه و زندگی فرعونی اش،ختنه بکند و طی تشریفاتی به دین مبین اسلام مشرف شود و به تعظیم شعائر بی ضرر بپردازد و اسم غارت هایش را جهاد بگذارد و از یزید بدتر عمل بکند و برای حسین،روضه برپا بکند،دلهای مؤمنین و مؤمنات شاد و اسلام،آباد می شد.

 

همین قدرتها بودند که منشی و شاعر را به آخور می بستند و می پروردند و ثمره اش این شد که خروارها قصیده و غزل و قطعه و مثنوی و رباعی و ترجیع بند و مستزاد و غیره که ثمرهء نبوغ هنری و قدرت زیباآفرین ادبی این ملت و این فرهنگ است،یک پول به درد مردم نخورد:یا قصیده باشد در مدح ممدوح و یا غزل در وصف معشوق.آنها هم که دامن از دنیا در کشیده اند و از دستگاه ها بیرون آمده اند،باز به سراغ مردم و درد و نیاز مردم نیامده اند،به گوشهء انزوای عرفان و تقوی و زهد خزیده و با دل خود به گفت و گو ها!مشغول شده و شبها تا صبح ستاره می شمرده اند و یا بال در بال خلسه،به طیران آدمی،از سطح خاک پرواز کرده و مردم را با دنیای پست خود گذاشته و با معراج روحانی خود،تنهائی،به عالم هور قلیائی می رفته اند و آنجاها مشغول عملیات می شده اند.

 

ادامه دارد...




      

مذهبی که چنان شدید و با بدترین تعبیرات به شعر و شاعر حمله می کند،از سوی دیگر چنان به دفاع از شعر برمیخیزد که باور کردنی نیست.حسان ابن ثابت شاعری است که جز شعر گفتن کاری نمی داند،آنقدر که در جنگ خندق که تمام مجاهدین،بیرون از شهر در کنار خندق با دشمن مقابل اند و زنان در میان حصار،او در جمع زنان است! و تازه وقتی صفیه دختر عبدالمطلب،یهودی ای از بنی قریظه را به جاسوسی در پای حصار زنان می بیند و دفعش را از حسان می خواهد،جواب می شنود که:شعر اگر خواسته باشید،از ما ساخته است اما این کار...! و چون خود صفیه پایین می رود و با نیزه اش او را می کشد و بالا می آید و به حسان می گوید تو مردی،برو و لباسهایش را به غنیمت بردار،می شنود:چنین کاری را البته که می کنم!

 

همین حسان شاعر،از پیامبر اسلام(ص)چنان تجلیلی می بیند که هیچ شهید و مجاهدی ندیده است.یکی اینکه از میان دو کنیزی که حاکم مصر برای پیامبر می فرستد - با نام های ماریه و سیرین - ماریه را خود به زنی می گیرد - که ابراهیم از اوست - و سیرین را به حسان میدهد.و دیگر آنکه کاخی را که یکی از اشراف به پیامبر هدیه می دهد - که از قصرهای ییلاقی اطراف مدینه بوده است - این تنها کاخ را به حسان می بخشد. و یکبار به صلهء شعر کعب ابن زهیر،خرقهء خویش بیرون می کند و بر کعب می پوشاند.

 

و همین پیامبری که می گوید چرک از شعر بهتر است می گوید: و ان من الشعر لحکمة و یکبار در برابر شعری که حسان سروده بود فرمود:انما نفث روح القدس علی لسانک.اینهمه ستایش هنر از جانب مذهبی که آنهمه شعر و شاعر را دشنام می گوید،آنهم برای کسی که هنرش فقط و فقط شعر است!؟در تحلیل چرائی آن تهدید و این تأیید،فقط این را می توان گفت که پیامبر در برابر شعر غیر مسئول، و شعری که در خدمت هوسهای شخصی و احساسات فردی،و در خدمت اشرافیت است - چنانکه شعر جاهلی بود - می ایستد و چنان می جنگد که نسلش را قطع می کند و بعدهاست که خلفا می آیند و دستگاههای دلقک بازی و حاجب سازی و شاعر پروری آغاز به کار می کند تا جائی که آدمی چون سلطان محمود،فقط چهل و پنج هزار رأس شاعر در دربار خویش می پرورد!

 

ادامه دارد...

 




      

سلب مسئولیت از علم،ادب،شعر و هنر،اصل فریب قدرتهای مسلط بر بشریت است تا انسان را از بزرگترین سرمایه ها و عوامل نجات و رفاه و ترقی محروم کند و دانشمندان و هنرمندان را - که بزرگترین سرمایهء زندگی بشریت اند - از متن جامعه بیرون براند و در لابراتوار ها و کلاسهای دربستهء دانشگاهها محصور کند و به نوعی پارسائی آبرومندانه - به نفع خویش - ناگزیرشان سازد.

 

این است که می بینیم در دوره های دیکتاتوری و قلدری در تاریخ،انزوا طلبی و عزلت گزینی و پارسائی منفی و زهدگرائی و گوشه نشینی اجتماعی،این همه ترویج می شود تا جامعه،بهترین و پاک ترین روح هایش را نبیند و آن همه در زوایای خانه ها و غارها و رهبانیت های بی دلیل،بپوسند تا آنهائی که بر مردم مسلطند و در جامعه،ترکتازی می کنند،تنها با مردم عوام کالانعامی سروکار داشته باشند که از بهترین اندیشه ها و پاک ترین روح هایشان خالی اند.

 

شاید لفظ و تعبیر مسئولیت،نو باشد،اما تکیه ای که رهبران و روح اسلام بر مسئولیت هنر و علم و ادب -و حتی شعر- دارند،بیش از آنی است که امروز در دنیا مطرح است و تناقض ها و تضادهائی که بدون طرح مسئلهء مسئولیت،احساس می کنیم،یکی از اساسی ترین و درخشان ترین ملاک های تأکید و اصرار و تعصب اسلام است بر مسئولیت در علم،شعر،هنر،اندیشه و تحقیق.که تنها وجه ممکن هنر و علم را در خدمت اجتماع و ایمان می داند و شکل مخالفش را با شدت نفی می کند.

 

شعر جاهلیت،هنر برای هنر و شعر برای شعر است،شعر امرؤالقیس- و تمام شعرای جاهلی،معلّقات سبعه -که هنوز هم در ردیف زیباترین قصائد شعری جهان به حساب می آید،بر اساس ملاک شعر برای خود شعر به وجود آمد؛اما اسلام(قرآن به صراحت - شعرا را گمراهان دنبال می افتند- و مسلمین عملا و نظرا)چنانش کوبید که هرگز تاب سر بر آوردن نیافت.

و بعد از اسلام نیز -به قول طه حسین- شعرای جاهلی،شعر برای شعر سرودن را رها نکردند،اما در برابر منطق توده ای اسلام نتوانستند سر از خرقهء زربفت اشرافیشان در آرند.اما اینان که اکنون به نام شعرای جاهلی معروفند،واقعا شعرای جاهلی نبودند که مسلمانان شاعری بودند که شعر را برای شعر می سرودند و روح اسلام نفی شان می کرد و پیامبر اسلام(ص)می گفت:حتی دل مرد پر از چرک باشد بهتر که پر از شعر.

ادامه دارد...




      

از جامعه شناس  می پرسی که جامعهء بشری را سرمایه داری می سازد یا غیر سرمایه داری؟ و جواب می شنوی که: اینها به من مربوط نیست.من فقط می گویم که سرمایه داری چگونه پدیده ای است،چگونه به وجود آمد و چه تحولاتی یافت و چه انواعی دارد.اینکه بد است یا خوب،باید نگاهش داشت یا ویرانش کرد به من مربوط نیست.من گرسنگی را می توانم تجزیه و تحلیل کنم،اما نشان دادن راه سیر کردن گرسنگان کار من نیست.می بینید که چگونه با سرپوش زیبای حقیقت علمی و آزادی و عدم تعهد و مسئولیت عالم و با شعار آزاد شدن دانشمند و دانش،توده های انسانی و بشریت و جامعه هائی را که از ناهنجاری و تبعیض و تصادم و تضاد رنج می برند و راه نجاتی می جویند،از آگاهیها و روشنگریها و یاری هائی که علم - و به خصوص جامعه شناسی - می تواند ببخشد،محروم می کنند؟

 

در این صورت،علم در خدمت مردم نیست.فیزیکدان فقط می خواهد حقایق علم را کشف کند و جامعه شناس فقط در اندیشهء تجزیه و تحلیل واقعیت های اجتماعی است و هیچ کار دیگرشان نیست.روانشناسی و تعلیم و تربیت و اقتصاد و... نیز چنینند.وقتی علم از دسترس مردم دور شد و از هدایت مردم و تعهد مسئولیت سر باز زد و منزوی و گوشه نشین و پارسا شد،لقمهء بسیار چربی می شود که به سادگی در اختیار قدرتها قرار می گیرد. همچنان که امروز،علم آزاد شده از پیرایهء ایدئولوژی - و هر مکتب و مذهبی - بیش از همه در اختیار دشمنان مردم،دشمنان ایمان و هدف و دشمنان نجات بشریت قرار گرفته است.

 

هنر را برای هنر دوست بداریم،یعنی مردم را با لذت ها و زیبائی های مجرد سرگرم کردن و هنر را نیز سرگرم خلق این تفنن های ذوقی کردن،که فقط کسانی بتوانند از آن لذت ببرند که در رفاه مادی و اجتماعی به سر می برند و می خواهند فراغتشان را به فعالیت های هنری بپردازند و خلاصه شکم گنده های خرپولی که در مزایده ها و گالری ها،تابلوهای هنری می خرند به قیمت هائی که آوازه اش بپیچد!آنها که از هنر فقط پول دارند و هنر مکیدن و کید! این است که می بینیم هنر در خدمت هنر،به هنر در خدمت اشرافیت و رفاه تبدیل می شود.و تابلوی آن نقاشی که برای دل خویش نقاشی می کند،بی توجه به آنکه مردم بپسندند یا نپسندند و به درد مردم بخورد یا نخورد،فقط و فقط طعمهء دهان مناقصه و مزایده هائی است که به کاخ میلیاردر ها می انجامد.

ادامه دارد...




      

بحث اساسی ای که در جهان امروز مطرح است،مسئلهء مسئولیت را بیش از آنچه که ما در فارسی از این کلمه می فهمیم،ارزش و تعمق بخشیده است.اصل اعتقاد به اصالت مسئولیت یا آزادی هنرمند،بزرگترین تصادم میان دو قطب فکری جهان را - در شرق و غرب - سبب شده است.آیا هنرمند کسی است که ارزشهای مجرد ذهنی را آنچنان که خود می گزیند،و بر اساس ملاکهائی که خود می پسندد،خلق می کند؟و یا هنرمند،آفریننده و خلّاقی است که پیش از اصالت دادن به اثر هنری خویش،خود را مسئول انجام تعهدی می داند و اثرش را وسیله ای برای رسیدن به هدفی که رسالت خویش می شمارد؟

 

این دو تعریف،دانشمندان و متفکران،به خصوص هنرمندان و نویسندگان جهان را به دو قطب متضاد تقسیم کرده است. و اصل هنر برای هنر را در برابر هنر برای انسان - و برای ترقی و نجات و آزادی انسان و اجتماع - نشانده است.آیا علم به خاطر خود علم است یا به عنوان وسیله ای در خدمت نیاز انسانها،توده های مردم و جامعه های بشری؟آیا کسی که توانست اثری پدید آورد که احساسی را برانگیزد و با عناصر کلام،قطعهء زیبائی بسازد،شاعر است؟یا شاعر کسی است که تمامی قدرتهای بیان را به کار می گیرد تا انسانها را در نیل به هدفها - و آگاهی بخشیدنشان به زندگی و احساس،و مسئولیت ها و ناهنجاریهای سرگذشت و سرنوشتشان - یاری کند؟کدام یک از اینها واقعیت است؟از قول نیچه در یک جمله می گویم:

هنر برای هنر،علم برای علم و شعر برای شعر،فریبی است برای پوشاندن"نعش بودن" هنرمند یا دانشمند و  آبرومندانه  جلوه دادن گریزش از تعهد مسئولیت های اجتماعی!

 

در قرن بیستم فاجعه ای بزرگ،بسیار عمیق و هنرمندانه طرح شد و علم به خاطر خود علم ارزش یافت،نه در خدمت اثبات یا انکار مذهب،مکتب،ایدئولوژی و حق و باطل.من جامعه شناس،جامعه شناسی ام را وسیله قرار نمی دهم تا برای مردم مکتب بسازم،راه حل پیشنهاد کنم و به وسیلهء آگاهی های علمی جامعه شناسی ام،به رهائی و نجات هدایت شان کنم...چون جامعه شناسی تکنیک نیست که راه حل نشان بدهد.پیغمبری نیست که هدایت کند و مسئول اثبات و انکار مکتب یا هدفی نیست.کار جامعه شناسی محدود به این است که واقعیتی را در جامعه - یا واقعیتی را به نام جامعه - تجزیه و تحلیل-آنالیز-کند.فقط بگوید پدیده ای که در جهان به وجود می آید،عواقبی چنین دارد و حالتی که در جامعه هست،به علت این عوامل یا علل است.و چون راه نجات بپرسی،می گوید:مسئول راهنمائی نیستم،این کار فلسفه است و ایدئولوژی و مذهب...و چون از عالم بجوئی،پاسخ می شنوی که:جواب به آنچه که می پرسی،علم را نوکر هدفهای خاصی می کند،در صورتی که علم،آزاد است!

 

ادامه دارد...