کتاب های شاندل

«شاندل»،نویسندهء فرانسوی زبان که من بیش از هر نویسنده و متفکّری،از نظر هنری و هم فکری – چه علمی،چه اعتقادی – تحت تأثیر شگفت اویم.

شاندل در سال 1933 [1312 ش] در طلمسن الجزایر به دنیا آمد.مادرش ریشهء مغولی داشت و پدرش آمیزه ای از عرب(مادر) و فرانسوی(پدر) بود.مادرش تا پایان عمر،روح ایلاتی و عشایری خود را حفظ کرده بود و خُلق و خوی زنان خانواده های رؤسا و خوانین ایلات کوهستان های عبوس و مغرور شرق الجزایر را داشت.امّا پدرش که از خانوادهء علمای روحانی فرقهء پروتستان بود،تربیت عالی مذهبی و علمی گرفته بود و مردی هوشمند،پرجوش،متفکّر و پاکدامن بود که زندگی اش را همه در کشمکش های سیاسی و فکری به خاطر جامعهء الجزایر و عقاید اجتماعی و مذهبی خویش داده بود و جز نام و کتاب و ایمان،هیچ نیندوخته بود.همهء موفّقیّت هایش در طول زندگی،این بود که از همهء منزل های بر سر راه عمر،گذشته بود و پایش در لجنی فرو نرفته بود و دامنش به پلیدی ای نیالوده بود.

شاندل در این خانواده زاد و رشد کرد و بار آمد.لطافت عرفانی آمیخته با خشونت و تحمّل و آمیخته با نرمی روح و ظریف بینیِ نژاد زرد را از «مادر» و اندیشهء علمی و منطقی و روح سیاسی و اخلاقی را از «پدر» به ارث گرفته بود؛و خود نیز این میراث ها را پرورشی دیگر داده بود و بر آن نیز،چیزهائی افزوده بود؛و مجموعهء آن داشته ها و ساخته ها،شاندل [شریعتی]* بود.نویسنده ای که به گفتهء محمّد قزوینی،هرگاه که اثری از او را می خوانم،در دل آرزو می کنم که ای کاش نویسندهء آن،من می بودم.

*شاندل(shandel )در زبان فرانسوی،معادل (candle)در انگلیسی به معنای «شمع»،عنوان یک شخصیّت خیالی است که دکتر شریعتی،آن را برای بیان برخی اندیشه های خود،پدید آورده است.«شاندل»،همزبان آشنائی بوده است برای روح غریب و تنهای شریعتی.«شمع» نیز کلمه ای است مرکّب از سه حرف نخستین نام او:شریعتی مزینانی،علی!

از آثار معروف او یکی:«Les cahiers gris »(دفترهای خاکستری) در سه جلد بود که در حادثه ای از میان رفت؛و پی از نابودی آنها،شاندل که پریشانی و غم،او را تا سرحدّ جنون کشاند،نوشتن اثر دیگری را آغاز کرد که ناتمام ماند به نام:گفت و گو های تنهائی،در دو جلد که بنا به یادداشت هائی که قرار است پس از مرگش منتشر کنند،شگفت آور ترین و پردرد ترین و مالیخولیا ترین نوشته های سراسر عمر نویسندگی او به شمار می آمده است.

این دو نسخه را پیش از چاپ با خود به سفر جزایر جنوب می برد و در آن جا،شبی که در اتاق هتلش نزدیک رودخانهء نوراک دور [رود کارون]تنها نشسته بود و یک بار دیگر آن صفحه ها را می خواند،ناگهان به هم آمد و نیمه شب،هتل را ترک کرد و به قایقی نشست و به جزیرهء کوچکی میان دو رودخانه به نام «Paradis» رفت و ساعتی در کوچه باغ های خلوت و شب گرفته و اسرار آمیز جزیره،که تنهائی را پرمعنی تر می کنند و غربت را حسّاس تر و بودن را سنگین تر،قدم زد و اندیشید و به نوشته هایش اندیشید و به دو جلد کتابش و خواننده اش و مخاطبش و به خودش و ...

ناگهان صدای خفیفی از سینهء آب برآمد و محو شد!شاندل به سرعت خود را به کنار قایق رساند و نشست و شتاب زده و هراسان برگشت،دستش خالی بود.

می گریخت تا از ترس غم،که به تعقیبش آمده بود و سر در دنبال اش کرده بود،به آغوش خواب پناه برد!این دو جلد،به گفتهء خود وی،تنها کتابی بود در دنیا،که هیچ کش نخواند و هرگز نخواهد خواند.

ادامه دارد...