سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

روشنگری اجتماعی

من به عنوان کسی که از نظر طبقاتی وابسته به تودهء روستائی این کشور است - یا لااقل بوده است - می دیدم که در همان لحظاتی که دهقان،تمامی عمرش را فدای لذت جوئی های ارباب می کرد و ناموسش بازیچهء خان و خانزاده بود و وجودش ابزار دست خان و شلاق خان،نویسندگان عالی و هنرمندان پراحساس و شعرای حساس ما در انجمن های ادبی بسیار موقّر و محترم!تهران در کار خلق چه آثار عظیمی بودند!دردشان همه قافیه ای بود که درست جا بیفتد و صدای اعد،اعد همپالکی ها را درآورد.و محققین و دانشمندان بزرگمان - به قول خودشان - در همین عصر،پانزده سال مدام کوشیدند و تمامی متنهای اسلامی و ادبی هزار سال اخیر را زیر و رو کردند و به این نتیجهء شورانگیز رسیدند که:کلمهء زلیخا در هیچ یک از متون قدیمه یافت نشد!

 

الان هم رساله های دانشکده های ادبیات ما را نگاه کنید،هنوز شیوهء تحقیق همان است که ادوارد براون و قزوینی تعلیم دادند و روح و بینش از آنهم کهنه تر است،میراث سیبویه است که پس از عمری تحقیق در دم احتضار،حسرتش همه این که:مت و فی قلبی شائبه حتی(می میرم در حالی که در قلبم این ابهام و شائبه است که آیا کلمهء حتی حرف جر بود؟اسم بود؟چی بود؟)درد بزرگ ادبیات و تحقیق غیر مسئول ما را می بینید؟قدمای سنگین و بیش و کم مذهبی و پایبند مبانی اخلاقی و اصول انسانی و غیره اینها بودند،موج نوی های مُزلّف کافه تریاهای جدید را که خودتان می بینید.کار اساسی نیما و انقلابیون ادبی ما در شعر،این نبود که وزن شعر را شکستند و سخن را از قید مکرر قافیه رها کردند؛این بود که روح شعر و جهت نگاه و احساس شاعر را دگرگون ساختند و این زبان خدائی را از قید حصارهای بلند به کوچه آوردند و چنان نیرومند و موفق که گوئی اساسا در قالب شعر نیمائی نمی توان مدیحه سرود!

 

نویسندگان احساساتی و نازک دلی که فرو افتادن برگی - که مورد ستم و تاراج باد خزانی قرار گرفته است - چشمانشان را به اشک می نشاند - چون محمد حجازی و علی دشتی - فقط یکبار گذارشان به ده ما افتاد و ما با شگفتی و شادی خبر را استقبال کردیم که نویسندگان و ادبای بزرگ تهرانی قدم از محافل گرم ادبی،پا به روستا گذاشته اند و از چشم فتنه و روی زیبا و دست و دل ممدوح و غمزهء معشوق،لحظه ای فراغت یافته اند و به سراغ ما سوختگان کویر و قربانیان رنج و کار و گرسنگی آمده اند؟!اما نه گرسنگی مان را احساس کردند و صدای تازیانه ها را شنیدند و رنجمان را کشیدند و نه زندگی مان را دیدند،دیدیم که فقط و فقط به جست و جوی زیبا خانمی آمدند که نمی دانم از کجا به ده ما افتاده بود و قصه باز همان قصهء اسافل اعضاء زیبا است و شیخ حسین مزینانی(زیبای حجازی را بخوانید).

 

ادامه دارد...