سفارش تبلیغ
صبا
روشنگری اجتماعی

 

این نشان می دهد که مشیّت الهی نیز بر این است و خداوند اراده کرده است که دین خویش را از دست دُکّان داران و دین فروشان حرفه ای،که نشان دادند سطح شعور و میزان شرف شان چیست،نجات دهد؛و اسلام را از انحصار نسل فرسوده و منحط و عوام عقب ماندهء رو به زوال در آورد و در زمان طرح کند و بر وجدان زنده و بیدار و مغز آگاه و دانشمند این نسل عرضه کند و ایمان را از مُرداب گندیده و راکد افکار پوسیده و کتابهای پوسیده و قالب های پوسیده بیرون آورد و جاری سازد و سرزمین های حاصلخیز فردا را سیراب نماید و مزرعه های سرسبز در اندیشه ها و احساس ها برویاند.

اندیشه های فردا،ادبیان فردا و بینش روشنفکران فردای ما،دیگر بیزار از مذهب نخواهد بود.مذهب،از قبرستان به شهر،باز آمده است و از پیرامون ضریح های مطهر،به متن زندگی و از تَه بازار،به قلب دانشگاه،و از مجموعهء شعر و شعائر و دعا و ثنا و گریه و زاری و تکرار مکرّرات و اوراد و اذکار مبهمِ عادت شدهء بی ثمر،به صورت یک ایمان خودآگاه جوشان سازندهء به حرکت در آورنده ای که قدرت ایجاد می کند و نهضت و بیداری می دهد و ارزش می آفریند و نسلی نو و عصری نو می سازد.

بی شک،نهضت اجتماعی فردای ما،نهضتی نه ماتریالیستی خواهد بود و نه ناسیونالیستی.نهضتی خواهد بود بر پایهء اسلام بیدار و مترقی،و حزبی با ایدئولوژی تشیع علوی.

من که همیشه به ناچیزی خود اعتراف داشته ام و همیشه خود را غرقهء الطاف خداوند می دیده ام – هیچ گاه همچون امروز – نعمت خدا را اینچنین تمام نمی یافته ام و هیچ گاه همچون امروز یقین نداشته ام که موفقیت قطعی و وسیع اقدامات مان را در سطح زمان و فتح اندام فکری جامعه مان،ارادهء خداوند تضمین کرده است.

اسلام فردا،دیگر اسلام ملّاهای متحجر نخواهد بود؛اسلام قم و مشهد نیز تغییر خواهد کرد.طلّاب نشان داده اند که دیگر به آنچه که بر آنها دیکته می کنند،باور ندارند.نسل تحصیل کردهء جدید نیز نشان داد که علیرغم همهء کوشش هائی که سالهاست انجام می شود تا او را با مذهب بیگانه سازند و از اسلام و تشیع بیزار،دعوت اسلام ناب محمدی(ص) و تشیع علوی(ع) را عاشقانه پاسخ می گوید و همچون مُبَلِّغی مسئول و آگاه و مصمم به میدان آمده است.

اسلام فردا،دیگر اسلام ادعیه و اذکار تکراری و نامفهوم و مبهم نیست؛بلکه اسلام قرآن و نهج البلاغه است.تشیع فردا،تشیع شاه سلطان حسین صفوی نیست؛تشیع حسین(ع) است.مذهب فردا،دیگر مذهب جهل و جور و تعصب و عوام زدگی و کهنگی و تلقین و عادت و تکرار و گریه و ضعف و ذلت و زبونی نیست؛بلکه مذهب شعور و عدل و آگاهی و آزادی و نهضت و حرکت انقلابی و سازندگی و علم و تمدن و هنر و ادب و جامعه و مسئولیت و پیشرفت و نواندیشی و آینده گرائی و تسلط بر زمان و بر سرنوشت تاریخ است.

و اما من،به عنوان معلم یا نویسنده یا گوینده ای،احساس می کنم که خداوند،مسئولیت خطیری بر ما عرضه کرده است و گوئی فرمان های صریح او را می شنوم که می گوید:ناامید مشو،سست مشو،به زندگی بر مگرد،به راهی دیگر مرو،به خانه رو مکن،شغل را رها کن،زن و فرزند را رها کن،خود را از یاد ببر،و آنچه از عمر باقی است،در هر کجای دنیا،در هر شرایطی از اوضاع و در هر شکلی از کار،نثار این راه کن! 

ادامه دارد...




      

 

اسلامِ فردا،اسلامِ قرآن است:

من امروز،که در این گوشه،تنها نشسته ام و پنهان،و هر لحظه در انتظار حادثه،مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد،و در بی کسی،بیشتر می فهمد که خدا تنها کس هر کسی است؛خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می کند،حس می کنم،می بینم.دست های لطیف و حمایت گرش را بر روی شانه هایم لمس می کنم،و از این همه لطف و مهر،که به این بندهء حقیر و بی ارج،ارزانی داشته است،غرق هیجان و خجلت ام.

راستی که این خدا چه قدر مهربان و فهمیده و بازیگر است!!!مگر ما کی بودیم که در برابر این همه قدرت قاسطین و خیانت ناکثین و تعصب هولناک مارقین،بتوانیم بایستیم؟زور فرعونی و زر قارونی و فتوای بلعمی،دست به دست هم دادند؛و ساحران،ریسمان های بندگی و ذلت به سیماب فریب آلودند[سیماب=جیوه]؛و دوستان نیز دشمن کامی ها کردند و ما ماندیم و تنها و با دست های خالی در وسط میدان و از چهار سو به تیر گرفته،و از پایگاه دین و دنیا بر ما یورش برده و سنگ خورده و باید نابود می شدیم و بدنام،منفور دین و دنیا،و برای همیشه پایمال!

اما نمی توانیم،هنوز نمی توانیم درست بفهمیم که خدا چه کرد و چه ها کرد؟که امروز می بینیم این چند فرد تنهای بی پناه و بی پایگاه را از کام این همه دام و دد نجات داد و مشت های آسمان کوب و قوی را گونه گون کرد،و خوش وجهه ها را ناگهان رسوا کرد و توطئه ها را همه یک جا بر باد داد و عربده جو ها را یکباره خاموش ساخت و چیره دستان را به دست های خویش در هم شکست و در برابر این همه قدرت سایه و آیه،ما بی سایه و آیه ها را افتخاری بخشید،که هرگز نه انتظارش را داشتیم و نه لیاقت اش را.

اکنون سپیده سر زده است و صبح بر آمده و شب سراسیمه و شتاب زده می میرد و من افق را تماشا می کنم و آفتابی در دلم سر می زند و صبحی می شکفد و گوئی می بینم که روز،آغاز می شود و شب می رود و همه چیز روشن می گردد.تنها صبر باید و یقین.

آفتاب دارد بر می خیزد و من چشم بر چشم افق سپیده دوخته ام و همچون کسی که در زیر باران تند بهاری ایستاده باشد،خود را با همهء ناچیزی،بیش تر از همیشه غرق لطف و نوازش های او حس می کنم.و در این تنهائی و خلوت مضطرب و متزلزلی که هر دَم تهدید می شود،بیش از تمام آن شب های پرشکوه،به موفقیت مان و آیندهء بزرگ و پر افتخارمان یقین دارم؛یقینی که به طلوع خورشید همین امروز صبح دارم.

برای ما که صاحبکار اصلی مان خداست،وقتی مطمئن باشیم که در آنچه او خواسته است،آگاهانه اندیشیده ایم و پاک عمل کرده ایم،هر حادثه ای که پیش آید،بازی ای بیش نخواهد بود.این که «آگاهانه اندیشیده ایم»،اثر تغییر دهنده و وسیعی که در جامعه گذاشته و جهت فکری یک نسل را در مدتی کوتاه عوض کرده است؛گواه آن است که وظیفه را درست تشخیص داده ایم و دقیق عمل کرده ایم و اقتضای زمان و ضرورت زمینه را یافته ایم.

ادامه دارد...




      

«علی(ع)»،آن مسیح مثلث است!:

من اکنون،پیش از هر وقت،رنج آن روح طوفانی و دربند را که می فرمود:«صبر کردم،صبر کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد»،احساس می کنم.رنج او را دارم،بی آنکه عظمت و قدرت آن روح را داشته باشم.

همچون دانه ای در میان دو سنگ آسیای زندگی ام،سائیده می شوم و له می شوم و سرنوشتی جز تنور گدازان و حلقوم بلعندهء این روزگار،که چون گرگی هار و ناشتا است،در پیش ندارم.مجروح بستری شده و به تخت بسته ای که پرستار بیمارستان نیز رنجش می دهد.شرح حال عجیبی است!

روحی که در شور و شوق زمانه رشد کرده،و پرندهء ناآرامی که از همهء مرغ های خانگی نفرت دارد،و جان بی قراری که در تب و تاب جهد و جهاد عصر خویش و در جوش و خروش نسل خویش پرورده،و همواره برای مردم زیسته،و در هوای مردم دم زده،و هیچ گاه خانه زاد و خانگی نبوده است،و با حیوانات اهلی بیگانه بوده است،و از آخور و اصطبل می گریخته است...

خواستم بگویم که «دردها» و «حرفها»ی بسیاری داشتم و دارم،که زمانه،مجال به در انداختنش را نداد!

آرزویم این بود،که پس از تجربهء همهء راهها و رسم ها و مکتب ها و مذهب ها،با اندیشه ای روشن و جانی آزاد و دلی سرشار از اندوخته ها و احساس ها،به عمق روح آدمی سر بکشم؛و در سینهء این شطّ پر شوکت تاریخ فرو روم،و سرچشمه های زلال حقیقت و جوهر راستین و پاک انسانیت را کشف کنم؛و دور از این کوچه ها و خیابان ها و اتوبان های پیش ساخته و رایج،راه تازه ای را که روح جهان و تائوی طبیعت و مسیر فطرت انسانی بر آن روان است،پیدا کنم.آن چه ملت ما به آن محتاج است؛آن چه انسان را از حاکمیت و مالکیت و فریب،نجات می دهد.

همه می روند و مهندس میشوند،پزشک می شوند،حقوقدان می شوند،فیزیکدان و شیمیدان می شوند و می آیند.اگر ملتی از این مقوله ها کمبودی داشته باشد،می تواند با پول بخرد و وارد کند.همهء روشنفکران ما می روند و کمونیست می شوند،سوسیالیست می شوند،اگزیستانسیالیست می شوند،لیبرال و دموکرات می شوند،ماتریالیست می شوند،نیهیلیست می شوند،ناسیونالیست می شوند،یا چیزی نمی شوند.همچنان مؤمن و یا کافر،زاهد یا فاسد می مانند،و مثل حاجی ها فقط با یک تیتر توخالی و یک چمدان توپُر بر می گردند و پروانهء کسبی همراه دارند،و از یک کنار،همه،یک «لیسانس غذائی» برای خود و خانواده سوغات می آورند.این ها هیچ کدام،نه کار تازه ای است و نه دوای دردی.به قول فرانتس فانون:«ما نمی خواهیم از آفریقا،یک اروپای دیگر بسازیم؛تجربهء آمریکا،هفت جدّ ما را بس است!(ما از جامعهء خودمان،یک اروپای شرقی دیگری هم نمی خواهیم بسازیم.تجربهء روسیهء بی مَرد و یا چین با آن جمعیت اش که در آن فقط یک مَرد بیشتر وجود ندارد؛تمامی بشریت مظلوم را بس است).ما میخواهیم یک اندیشهء نو،یک نژاد نو بیافرینیم،و بکوشیم تا یک انسان تازه بر روی پاهای خویش به پا ایستد»!

بر روی پاهای خویش به پا ایستادن،برای ما که از پا افتاده ایم،و به دیگران و دیگر ها تکیه داریم و یا تکیه می جوئیم،خیلی معنی دارد.این کدام انسان است؟انسانی است که مولوی و بودا و مزدک را،ما در چهره اش یک جا باز می شناسیم.

رسیدن به جهان بینی و مسلکی که این هر سه در آن باهم سازش و آمیزش خوش آهنگ و زیبا و طبیعی یافته باشند،کاری است که رنج و جهاد و اخلاص و ایثار و نبوغ و دانش و آگاهی و تجربه و پشتکار بسیاری را می طلبد.کشف این راه و کوفتن آن و ارائهء آن به روشنفکران آزادی،که بن بست ها را در پایان همهء راه های دیگر احساس کرده اند و با این همه از جست و جو باز نایستاده اند،کار یک تَن و یک جمع و یک نسل تنها نیز نیست.اما برای آغاز سخن گفتن از آن،من امیدوار بودم،که بیش از این بتوانم کار کنم و عمرم را نثار آن سازم.

امامت انسان امروز،که تشنهء مسیحی دیگر و نجات بخشی دیگر و ایمانی دیگر است،این «تثلیث» است.تثلیثی که زیربنای طبیعی و حتمی توحید است؛و به راستی که علی(ع)،آن مسیح مثلث است،که یکی است و در عین حال،سه تا؛سه تا است و در عین حال،یکی.

ادامه دارد...




      

و اسلام،تولدی دوباره می یابد:

به روشنی محسوس است که اسلام دارد تولدی دوباره می یابد.عوامل این «بعثت اسلامی وجدان ها»که عمق و دامنهء بسیاری گرفته است،متعدد است؛و این جا جای طرح و تفسیرش نیست.اما فکر می کنم مؤثر ترین عامل،به بن بست رسیدن روشنفکران این عصر است و شکست علم و ناتوانی ایدئولوژی ها و به ویژه آشکار شدن نارسائی ها و کژی های سوسیالیسم مارکسیستی و سوسیال دموکراسی غربی است که امیدهای بزرگی در میان همهء انساندوستان و عدالتخواهان و جویندگان راه نجات نهائی مردم ِبرانگیخته بود.و در نهایت به استالینیسم و مائوئیسم منجر شده.یا رژیم هائی چون اشمیت و گیموله و کالاهان!و علم هم که به جای آن که جانشین شایسته تری برای مذهب شود – که ادعا می کرد –سر از بمب اتمی درآورد و غلامی سرمایه داری و زور؛و در نتیجه،از انسان جدید،بدبختی غنی و وحشی ای متمدن ساخت.

تمام این تجربه های تلخ،زمینه را برای طلوع دوبارهء ایمان،مساعد کرده است،که انسان هیچگاه نمی تواند دغدغهء حقیقت یابی،حق طلبی و آرزوی«فلاح» را در وجدان خویش بمیراند.

یکی دیگر از علل و عوامل این بازگشت به سوی خدا و جست و جوی ایمان در این نسل سرکش و حق طلب و حقیقت پرست،این است که دیگر،«مذهب» را از پسِ این پرده های زشت و کهنه و کافر ارتجاع نمی بیند،پرده هائی که صد ها لکهء تیره و چرکین ریا و تخدیر و جهل و تعصب و خرافه و توجیه و محافظه کاری و مصلحت پرستی و سازشکاری و رکود و جمود و تنگ اندیشی و تعبّد و تقلید و تحقیر عقل و اراده و تلاش انسان و قرابت نامشروع با قدرت و ثروت حاکم،بر آن افتاده بود.

این پرده ها اکنون فرو افتاده و ایمان،بی حجاب و بی نقاب،چهرهء زیبا و شسته و روشن خویش را بر دیده و دل انسانهای صاحبدل و صاحبنظر نمایانده است.و خدا،بی واسطهء سایه ها و آیه هایش ظاهر شده و جانها را پُر می کند،و قلب ها را گرم و افق ها را روشن و قبر ها را بر می شوراند و کفن های پوسیده را بر میدراند و تابوت های خشک و تنگ را در هم میشکند و کالبد های مُرده را جان میبخشد.و «آن» - آن نمیدانم چه ای که معجزهء خلقت و حیات و حرکت و فضیلت در میان بنی آدم،از او سر می زند – نازل شده است،و فرشتگان،و نیز آن «روح»،باریدن گرفته اند از همه سو! شب قدر است و مطلع فجر نزدیک.

من به لطف خدای بزرگ که از این همه محبت های اعجازگرش نسبت به خودم شرمنده ام و احساس آن،قلب مرا به درد می آورد،و روحم را از هیجان به انفجار می کشاند،بی آنکه شایستگی اش را داشته باشم،به راهی افتاده ام که لحظه ای از عمرم را برای زندگی کردن و خوش بخت شدن حرام نمی کنم؛و توفیق های او،ضعف هایم را جبران می کند.و چه لذتی بالاتر از اینکه،عمر ناچیزی که در هر صورت اش،می گذرد،این چنین بگذرد؟

و شما،اکنون که این نسل،تشنه است و نیازمند،و این همه برای دست یافتن به حقیقتی از ایمان و معنائی از قرآن و سخنی از نهج البلاغه،در تب و تاب است،و چشم به راه شما و چند تنی چون شما،دریغ است که ساعات شب و روزتان،جز به اطعام معنوی جوانان گرسنه و تشنه و مشتاق بگذرد.به هر حال،من به عنوان یکی از دست پروردگان علم و تقوا و ایمان شما،می دانم که زندگی ام را چگونه بگذرانم،و هرگز در هدر دادن عمرم،که با عمر شما قابل قیاس نیست،سخاوت به خرج نمی دهم.شما می توانید خدائی ترین کلمات خدا و «محمد(ص)» و «علی(ع)» را به این نسل،که شب و روز با سکس و پول و مصرف و پوچی و یا ماتریالیسم تغذیه می شود،برسانید.و خدا و «محمد(ص)» و «علی(ع)» و همهء دردمندان این نسل،چشم به راه و متوقع و منتظر شمایند.

ادامه دارد...




      

سالهاست که از اولین گامی که سید جمال الدین اسد آبادی برداشت،می گذرد؛و گام دوم را کسی بر نداشته است.قرن هاست که مسیحیت منحطّ،اعتراض کرده است و چند قرن است که رنسانس و حتی دنیای اسلامی غیر شیعه،چند دهه است که از قید شیوخ متعصب «الازهر» رها شده اند.و اکنون اسلام،در میان روشنفکران و دانشمندان و نویسندگان و شاعران و محققان و هنرمندان نسل جدید،پایگاهی اصیل و مستقل و نیرومند دارد.در جامعهء ما،نویسنده بودن و حتی روشنفکر بودن،با مذهبی بودن مغایر است!

زمان می گذرد و نسل جدید را به سرعت تبدیل می کنند.اگر «مذهب» را از انحصار همین قالب های تکراری «طبق معمول سنواتی» نجات ندهیم،و آن را به یک حرکت بدل نسازیم،مذهب با مرگ نسل فرتوت و تیپ فرسوده ای که هم چون عادتی کهن به آن وفادار مانده اند،خواهد مرد.وجود این عناصر بد اندیش و مشکوک و آلوده ای که «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا»،این مرگ را تسریع خواهد کرد.

درست است که خداوند،حافظ دین خویش است و نباید برای از دست رفتن اصل دین،دلسوزی کرد و نگران بود،ولی ما برای مردم خودمان و آیندهء مردم خودمان دل می سوزانیم؛که فردا نسلی پوک و پوچ،که نمونه هایش را از الان می بینیم،مردم ما را خواهند ساخت.

حیف است این مردم،پس از چهارده قرن فرهنگ اسلامی و یک تاریخ پر از معانی و فضایل انسانی و سرشار از تکاپوی جهاد و شهادت و قرن ها تلاش برای تکامل و حق پرستی و عدالت،تبدیل شود به قومی فقیر و خالی از محتوا و بریده از گذشته؛که چون یک ملت نوساختهء آفریقائی یا استرالیائی،باید از صفر شروع کند!

از این همه ذلت،و ذلت و ضعف، و ضعف و تسلیم،و تسلیم و خلق و خوی دُم جُنبانی در برابر قدرت و برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان،و وحشی گری در برابر ضعف و پارس کردن به فرمان ارباب،به ستوه آمده ام.

تحمل پذیر نیست که ملتی متمدن،که از برجسته ترین ملت های عزیز تاریخ بوده است و ملتی که در اسلام،بزرگترین فخر را کسب کرده است و ملتی که در جهان،ادعای محبت و پیروی علی(ع) را دارد،ذلت و زبونی یابد.

سیر حوادث،در این راهی که بر آن گام بر میدارم،به تدریج مرا با تمامی وجود،مسئول کرده است.این که می گویم «با تمامی وجود»،ناشی از این خودآگاهی و علم حضوری است که می بینم،در وجود من،دیگر جائی برای زندگی و هیچ احساس دیگری نیست.

چنین احساس می کنم که گوئی،حتی تمایل غریزی به زنده ماندن هم،در من مُرده است.حمل مصدر بر اسم ذات را،که یک اصل ادبی است و صنعتی در بیان،من همانند یک اصل روانشناسی و صفتی در خویش حس می کنم.پیش از این شاید – بیش و کم – درست بود که به صفاتی چون نویسنده،سخنران،مترجم،روشنفکر مذهبی،معلم,متعصب،آزادیخواه،متعهد،باسواد،بی سواد،محقق،مقلد،مترقی،مرتجع و ...توصیفم کنند.اما اکنون فقط یک حالت ام،و آن «بی تابی» است.بی تابی ای که عناصری از شتاب زدگی و وحشت را در خود دارد.

و چگونه خدا را سپاس بگذارم که «پیش ار آن که بمیرم،مُرده ام»؛و هیچ بندی و باری بر پا و بر دوش ندارم.و در «خوب مردن»،چیزی ندارم که دغدغهء از دست دادنش،مرا زبون کند.

ادامه دارد...




      

من می خواهم نسل روشنفکر و مبارز این عصر را دعوت کنم به اینکه به تشیع باز گردند؛که مذهب امامت است و عدالت.و ائمهء شیعه را به عنوان نمونه های برتر و الگوهای جاودان و متعالی آزادی و برابری و جهاد و شهادت و عصمت بپذیرد.

امام احمد ابن حنبل که پسرش را به جرم اینکه یک سال،قاضی شده،وقتی می بیند خمیرمایه از خانهء پسرش آورده اند و نان پخته اند،نان را نمی خورد و وقتی می شنود نان را به دجله انداخته اند،هرگز لب به ماهی دجله نمی زند؛و نیز ابوحنیفه که چوب می خورد تا پُست قبول نکند،و به وفاداری نسبت به حق امامت خاندان پیغمبر،از تعقیب خلیفهء عباسی متواری می شود،به نظر من از خیلی از آخوندهای ما که به دربار سلاطین رفت و آمد دارند،شیعی تر می باشند.

«گوروویچ» یهودی ماتریالیست کمونیست،به خاطر آنکه تمام عمر را علیه جاهلیت فاشیسم هیتلر و دیکتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سرّی فرانسه برای اسارت مردم الجزایر و جلادی های صهیونیسم در قتل عام مردم فلسطین،در مبارزه و خطر و فرار و آوارگی دور دنیا زیست و سالها با قدرت قلم و شخصیت علمی اش از آزادی مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسهء مسیحی و اسرائیل یهودی،دفاع های مردانه کرده و جانش را به خطر انداخت،با اینکه در فرانسه زندگی می کرد و نژادش یهودی بود،از فلان آخوند درباری که تاکنون هرچه فتوا داده است،در راه تفرقهء مسلمین بوده،یا کوبیدن هر حرکتی در میان مسلمین،و در یک سطر در تمام عمرش،علیه سالها جنایت صهیونیسم و چندسال قتل عام فرانسه و سالها استعمار و صدها سال استبداد،ننوشته و مقام آخوندی برایش مقام نام و دکان نان و چماق دست بوده است،به مراتب به تشیع نزدیک تر است.

ریشهء این ذلت و خمود و عجز را که در عمق وجدان و اراده و عقیدهء مردم ما رسوخ یافته است و شیعه را از سنی که هیچ،حتی از بودا و هندوی ملحد و مشرک هم بدبخت تر و ذلیل تر بار آورده است،من در عمل و فکر همین ملا هائی می یابم که تشیع را به صورت یک «عقدهء روانی» در آورده اند،که تمام هدفش،به دست آوردن آزادی و سبّ و لعن و مدح و منقبت است.حتی اگر این آزادی را با شمشیر هولاکو و جنایت صهیونیست ها و هم دستی صلیبی و صفوی به دست آورد!!!

من علت تمام این بدبختی و این روح ذلت پذیری را در دو چیز می بینم:یکی تقیّه در برابر حاکم و دیگری،ریا در برابر عوام! پس مجال ظهور حقیقت کجاست؟

در اینجا،خدا گواه من است،که من بر شهامت و یا قدرت خودم تکیه نمی کنم،که نه شهامت دارم و نه قدرت.بلکه بر شدت دردم تکیه می کنم،که خیانت این ها و اسلاف اینها به این مردم و این تاریخ و این تشیع عزیزِ عزت بخش و این خاندان معصومِ فاطمه(س) و این ائمهء بزرگ(ع) که می توانست ایمان و تشیع شان،ملت ما را رستگارترین و انسان ترین مردم جهان کند.

و این سرگذشت سرخ شهیدان شیعه و علمای بزرگ و مجاهد و آزادمرد شیعه، زنده ماندن را برایم محال و نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است.

دیگر نمی توانم به دنبال شغل و کارم بروم.نمی توانم لحظه ای به فردای زندگی ام فکر کنم.این رنج،مرا بی تاب تر و ناتوان تر از آن کرده است که بتوانم به خود بیندیشم و آرام بگیرم و حساب و کتاب کنم.حتی نمی توانم محققانه و خاطر جمع،به تحقیقات علمی بپردازم.حتی مطالعه کردن که کار همیشگی ام بوده است،برایم مشکل شده است.دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از «فاجعه» باخبر کنم.این را هم که محروم ام:

«سنگ ها را بسته و سگ ها را رهانیده اند».

نه می توانم حرف بزنم و نه بنویسم.عقدهء درد،دارد خفه ام می کند.اگر نسبت به این شیعه،بی تفاوت بودم،به خیانت اینان می توانستم کاری نداشته باشم.تقیّه کنم و رعایت مصلحت.سیاست بازی را بلدم،اما قدرت انجام آن را ندارم.می گویند:

«بله،ولی هنوز زود است و فعلا به مصلحت نیست !!!».

ادامه دارد...




      

اسلامِ علی وار،خط مشیِ حسین وار:

این نهضتی که به سرعت دارد وجدان نسل جوان را فتح می کند؛و مهم تر از آن،امواج آن،سطح تودهء مردم مذهبی و سنتی و حتی بازار و روستا را فرا می گیرد؛و زمینه را برای یک حرکت اجتماعی بزرگ و عمیق بر اساس ایدئولوژی انقلابی اسلام،که همان تشیع علوی و ولایت خاندان و مکتب ائمهء راستین و خط مشی تاریخی شیعهء آزاد عدالتخواه ضدّ خلافت است،فراهم می سازد.
این مائیم که مسئولیت آن را داریم که اسلام را از صورت سنت های منجمد و شعائر موروثی و عادات مذهبی ناآگاه و خرافه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خوکرده به آن را می تواند قانع کند؛و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهاد های اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند؛به صورت یک ایدئولوژی مسئولیت آفرین خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و رهبران تعیین کنندهء زمان و زندگی و فکر و فرهنگ فردا،که تحولات اجتماعی را رهبری می کنند،نه تنها از آن نفرت نکنند؛و آن را سدّ ارتجاعی و سَمّ خرافی و عامل تضعیف و تخدیر اندیشه ها و اراده ها تلقی ننمایند؛بلکه به قدرت سازندگی و نقش مترقی و نیروی بیدار کننده و بسیج کنندهء آن ایمان پیدا کنند و به خاطر حقیقت یا حداقل مصلحت،بر آن تکیه کنند؛و به جای مبارزه با آن،به ترویج و تقویت آن بپردازند.

وجود عدهء زیادی افراد مؤمن،موفقیت یک ایمان به حساب نمی آید؛بلکه ارزش یک ایمان،به این است که زندگی کند و رشد و نموّ و تکثیر داشته باشد.وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجر درآمده و عقیم شده است،هرچند در حال حاضر،اکثریت تودهء عوام به آن وابسته باشند،مرده است و از دست رفته.زیرا نباید دید که پیروان یک مذهب در یک مملکت چند میلیون نفر است؛بلکه باید دید در صحنهء زندگی و زمان و فکر و حرکت و تحول جامعه و تغییر نسل و کُون و فساد عقاید و ارزشها و فرهنگ ها و نهاد های اجتماعی و سیر تاریخ به سوی فردا،این مذهب،حضور دارد یا نه؟

آنچه برای من بزرگترین امید تسلیت بخش نیرو دهنده است،این است که بر خلاف سالهای پیش،اکنون مسلم است که فردا،روشنفکران و رهبران فکری و سازندگان فرهنگ و فکر و جامعهء ما در آینده،ماتریالیست های غرب زده یا شرق زده،مارکسیست ها یا ناسیونالیست ها نخواهند بود.بلکه روشنفکرانی خواهند بود که اسلامِ «علی»وار و خط مشی «حسین»وار را به عنوان مکتب فکری نهضت اجتماعی و ایدئولوژی انقلابی خود انتخاب کرده اند.هم اکنون اسلام از چارچوب تنگ قرون وسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجر و طرز فکر منحط وجهان بینی انحرافی و خرافی و جهالت پرور و تقلید سازی،که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود،و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از اسلام،آزاد شده است.و هم اسلام آزاد،بتواند از کنج محراب ها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ،به صحنهء زندگی و فکر و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد.به خصوص قرآن را از قبرستان و دست آخوندهای قبرستانی،به متن صحنهء کشاکش های زمان بازآورد،و ابتکار هدایت و خلاقیت و ویرانگری و سازندگی را به دست وی سپارد.

اگر قرآن،«هدی للمتقین و للعالمین» است،مگر جز به این معنی است؟و مگر جز این است که ما در قبال آن چنین مسئولیتی داریم؟

و آیا تحقق چنین هدفی و انجام چنین مسئولیتی،با رعایت آن گونه مصلحت اندیشی های محلی و تقیّه پرستی های سنتی ممکن است؟

آیا،کسانی که هنوز در قرن حاضر جرأت نکنند از چند آخوند درباری سیصد سال پیش،که حاشیه نشین شاه سلطان حسین صفوی بوده اند،انتقاد علمی کنند،و حتی اهانت های وقیح و کثیف آنان را به ساحت مقدس خاندان پیغمبر(ص) و ائمهء اطهار(ع) رد نمایند،لیاقت آن را دارند که اسلام را در این عصر نجات دهند؟

ادامه دارد...




      

اول) ایثار:

آنچه ستون اساسی و عمود خیمهء انسان بودن،یا اخلاق است،در یک کلمه،«ایثار» است؛کلمه ای که در هیچ زبانی وجود ندارد،که با این همه کوتاهی و دقت،این قدر معنا را القاء کند.

ایثار،یعنی «انتخاب منافع و مصالح دیگر و دیگران،بر منافع و مصالح خویش.ایثار،عملی است در اوج اخلاق،آنزمان که کسی در دوراهی «خود» و «دیگران» قرار می گیرد.

ایثار،مسئلهء بسیار بزرگی است.اما مهم تر از خودِ عمل – که فرد واقعا منافع خویش را سخاوتمندانه و پارسایانه و بی نظر و بی چشمداشت،به دیگری و دیگران ببخشد و خود را محکوم و محروم بگذارد – توجیه منطقی و عقلی این عمل است.هیچ فلسفه و هیچ مکتب جامعه شناسی و انسان شناسی وجود ندارد که بتواند چنین عملی را توجیه و تفسیر و تحلیل عقلی بکند و منطقی نشان اش بدهد؛عملی را که فرد در آن جا دیگری را بر خود بر می گزیند و هیچ پاداشی نمی خواهد،نه معنوی،نه مادی.

ایثار،فرمانی است برای بخشیدن همه چیز و گرفتن هیچ چیز؛یعنی:ای فرد! بمیر تا دیگران بمانند.اسارت را بپذیر،تا دیگران به آزادی برسند.زندگی ات را در خدمت مردم،به رنج و بدبختی و محرومیت،و دور شدن از همهء لذت ها بگذران؛و همهء بدبختی ها را استقبال و تحمل کن،و اینگونه تلخ و محروم زندگی کن،تا نسل بعد و نسلهای بعدی بتوانند خوب زندگی کنند.

بنابراین،اخلاق،در اوجش،«ایثار» است:ایثار مال،ایثار آسایش،ایثار امنیت،ایثار لذت،ایثار برخورداری،ایثار عشق،و در نهایت،ایثار جان است برای دیگران.

و اگر فلسفه و مکتب و مذهبی نتواند ایثار را توجیه کند؛و اگر در یک جهان بینی،«ایثار»،مفهوم منطقی نداشته باشد و موجه نباشد؛و یا اگر مذهبی،جهان بینی ای،فلسفه یا مکتبی – مادی و غیر مادی – نتواند به فرد بگوید که:«فدای جامعه باش و خود را قربانی بقای دیگران کن » و چون دلیل بخواهند،نتواند که برای فکر و عمل و بینش او،علت و رابطه و ضامنی از خارج طرح کند که فرد بر اساس آن برای نجات دیگران،خود را به آتش بیفکند؛بی پایه است و اخلاقش اساسی ندارد.زیرا،اگر فداکاری در راه مردم و جان دادن برای هدف،تجلی غریزهء فداکاری و قهرمانی در انسان باشد – آنچنان که در زنبور عسل و در ملکهء کندو که تن به مرگ می دهد – فداکاری،«ارزش» خود را از دست می دهد؛هرچند برای جامعه،بسیار سودمند باشد.

دوم) ملاک خیر و شرّ:

وقتی فرد،عملی می کند که دوست دارد دیگران هم آن عمل را انجام دهند،عمل اش «خیر» است؛و وقتی کاری می کند که دوست دارد هیچ کس چنان کاری نکند،و فقط او باشد،عمل اش «شر» است.«سارتر» چنین توجیهی می کند،چون می گوید:جهان،عبث و پوچ است؛در هستی،خدا و هدف و حساب و نظارتی نیست؛و چون عامل خیر و شر معنا ندارد و ضابطه ای نیست که بر اساس آن،اعمالمان را توجیه و تنظیم کنیم،پس مبنای خیر و شر،مبنائی درونی است،بر اساس قضاوت و احساس شخصی.

«سارتر» تا اینجا را درست آمده است؛اما به این فکر نکرده است که،اگر فقط من هستم که انتخاب می کنم،و جز خواست و تشخیص من،ضابطه و معیاری نیست؛و من به جای همه و برای همه است که انتخاب و عمل می کنم – و بر این اساس،هر فردی مسئول عموم است – پس چه عاملی وادارم می کند که «شرّ سودمند» را نفی،و «خیر زیانمند و خطرناک» را انتخاب کنم؟

اگر ملاک خیر و شر و انتخاب و اخلاق،خودِ من هستم،پس هیچ کس حق سرزنش و نصیحت و محکوم کردن ام را ندارد.و اگر هیچ عامل خارجی ای وجود ندارد که خیر و شرِّ عمل مرا با آن بسنجد،چه عامل و ضابطه ای محکوم می کند،اگر با علم به خیر بودن این،و شر بودن آن،شر را انتخاب کنم؟پس بعد از اصل خیر و شر،اصل «آمر» و «ناهی» مطرح می شود،یعنی «ضامن اجرای خارجی در انتخاب اخلاقی».

سوم) «آمر» و «ناهی»:

سومین اصل اخلاق،عامل امر کننده و نهی کننده است؛چون اگر تنها من ملاک باشم،و چنین نیروئی در خارج از من وجود نداشته باشد،هرگز «خیر»ی را انتخاب نمی کنم که برایم خطرناک و زیانمند و مرگ آور است؛و «شرّ»ی را نفی نمی کنم که سود و لذت و آسایش ام در آن است.

پس اخلاق،بر اساس «ایثار»،«علم به خیر و شرّ» و تعیین عامل مافوق فردی است که در لحظهء انتخاب،فرد را امر یا نهی می کند.

ادامه دارد...

 

 




      

فلسفهء اخلاق،بر اساس جهان بینی توحید:

این بحث،همیشه در تاریخ و فرهنگ و فلسفه و دین،مطرح بوده – و اکنون نیز بیش از همیشه مطرح است – که آدمی چگونه باید زندگی کند؟و چگونه رفتاری باید داشته باشد؟و بیش از این دو سؤال،پرسش حساس تری مطرح است که:«چگونه باید باشد؟»یعنی،«چگونه باید بشود؟»

در این پرسش های اساسی،که مجموعا اخلاق و یا انسان شناسی مطرح است،می خواهم این مسئله را عنوان کنم که توحید،به عنوان یک اعتقاد،و به خصوص به عنوان یک جهان بینی،چه نقشی دارد؛و برای آن ها که به توحید معتقدند،مسئلهء اخلاق و مسئلهء خیر و شر و مسئلهء فداکاری و ایثار و مسئلهء ارزش ها،در نتیجه کیفیت رفتار اجتماعی و یا کیفیت زندگی انسانی و فردی،در رابطه با دیگری و دیگران چگونه است.

در تعریف حقیقی و درست،اخلاق،به معنای طرح ابعاد اصلی و اساسی شخصیت انسان ایده آل است؛و بحث اخلاقی،یحثی است که مسئلهء ارزش ها را توجیه می کند.ارزش،مفاهیم یا مصداق های خاصی است که با سود،مغایر – و گاهی متضاد – است.

ارزش،عبارت از رابطهء خاصی است که انسان با شیء،فرد،و یا یک رفتار خاص دارد،که در آن سود و نفع نیست؛بلکه به صورت زیان و نفی سود و نفع،مطرح است.

در اخلاق قدیم و جدید،از بیان ارسطو گرفته تا سارتر،سخن از خیر و شر می رود؛یعنی اخلاق،علمی است که دعوت به «خیر» و نهی از «شرّ» می کند.یکی از ابعاد تشخیص،برای تحقق اخلاق،خیر و شر است.اما اگر اخلاق،فقط بحث خیر و شر باشد،به صورت یک علم ذهنی و کلامی و فلسفی در می آید؛و فقط به درد تدریس می خورد و ذره ای تأثیر در زندگی اجتماعی و فردی نخواهد داشت.

بنابراین،مشکل اخلاق،مشکل تشخیص خیر و شر نیست،بلکه مشکلِ خودِ آدم است؛مشکل انسانی است که در برابر خیر و شر قرار گرفته است؛مشکلِ انتخاب کنندهء خیر و شر،نه تمییز خیر و شر و تقسیم امور به خیر و شر!

آن چه که در تمدن امروز و فرهنگ انسان معاصر،اساسی ترین خطر را به وجود آورده،و مهم ترین مسئله ای است که همهء اندیشمندان به آن می اندیشند،مسئلهء بحران اخلاقی است،و فرو ریختن همهء ارزشهای انسانی و اخلاقی.بحران فلسفی و فکری و فرهنگی انسان امروز،بحران اخلاقی است.به دلیل اینکه «ایثار» قابل توجیه نیست؛و در اخلاق مادی،عاملی بیرونی وجود ندارد تا فرد را علیرغم میل خود،به انتخاب «خیر» وادار کند.

اساسا اعتقاد به ارزش های اخلاقی و اصل ایثار،برای انسان عقلی و منطق دکارتی امروز،قابل توجیه نیست؛و فلسفه های جدید نتوانسته اند اخلاقی متناسب با جهان بینی و منطبق با ارزشهای انسانی و توجیه کننده برای بشر امروز بسازند و جانشین مذهب کنند.زیرا همیشه مذهب،زیربنای اخلاق بوده است و اکنون با کنار گذاشتن مذهب،همهء پایه های اخلاقی فرو ریخته است.چه،اخلاق،روبنای مذهب است.

به قول ژان ایزوله،از ابتدای تاریخ فلسفه تا امروز،همهء کوشش ها این بوده است که بدون خدا،مکتبی اخلاقی طرح کنند و اخلاق را از زیربنا و پایگاه مذهبی اش جدا کنند و بر خود اخلاق،یا بر انسان دوستی،یا بر فلسفهء ماتریالیسم و یبا بر منطق،استوارش کنند.اما همهء کوشش ها بی ثمر مانده؛و هرگاه که خواسته اند اخلاق را از زیربنای همیشگی اش جدا کنند،فرو ریخته است.

اخلاق که بحث «چگونه زیستن» و «چگونه بودن» آدمی است – آن چنان که من می اندیشم – بر سه اصل استوار است.و هر مکتبی – چه مذهبی و چه غیر مذهبی،معنوی یا مادی،ایده آلیستی یا رئالیستی – باید این سه اصل را طرح و روشن کند؛که اگر طرح نشود،یا مبهم بماند،اخلاق،استوار و قابل تحقق نیست.و اما آن سه پایه یا سه اصل:

ایثار – ملاک خیر و شرّ – آمر و ناهی

ادامه دارد...




      

در صورتی که،بنا بر اصلی که از نفس توحید بر می آید،نه تنها بین این دو تضادی نیست،بلکه معاش و معاد،دنیا و آخرت،هماهنگ و علت و معلول همند،که «الدُّنیا مَزرَعَةُ الاخرة»،توحیدِ میان دنیا و آخرت را نشان می دهد،و دنیا و آخرتی که با هم تضاد داشتند؛یعنی نشان می دهد،آن کس که دنیایش بر اساس بدبختی است،آخرت اش هم بدبخت تر خواهد بود؛تا خیال نکند که بهشت،توجیه و جبران ضعف و ذلت او در دنیا است؛و خیال نکند آن چیزی را که در اینجا کوشش کرده و نتوانسته به دست بیاورد،در آن دنیا خواهد گرفت.کسی که در اینجا کور است،در آنجا هم کور است؛و کسی که در اینجا زندگی مادی ندارد،زندگی معنوی و سرنوشت خدائی هم نخواهد داشت.دنیا و آخرت،علت و معلول همند.بهشت،عبارت از باغی است که بذرش را در زندگی این جهانی می کاریم.

«وحی» بر انسان از غیب،که ما فکر می کنیم یک مسئلهء متافیزیکی است،در قرآن،همچون پرتو نور صبحگاهی است بر چشم،مثل آمدن باران است در کام تشنهء یک گل.معجز و غیبی،و علمی و محسوس،هر دو،آیه اند:یک قانون و یک ناموس،یک حقیقت،یک علت بر هر دو حکومت می کند،و ساخت یک خالق است.در صورتی که ما به غلط می پنداریم که هر چه در طبیعت است،پست است،و خدا نمی تواند در پدیده های طبیعی باشد؛و تنها بعد از مرگ است که وارد سرزمین خدا می شویم.برای همین هم هست که وقتی می گوئیم:«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»،یعنی،بعد از مرگ،ما به طرف خدا می رویم،و پیش از مرگ،این طرف ها خدا نیست،طبیعتِ مادی است،پست است،حقیر است!!!

در حالی که خدا در قرآن،نه به صورت اشراقی و عرفانی معرفی شده؛که با نفی طبیعت،خوانندهء قرآن به خدا برسد؛و نه به صورت فلسفی و استدلال ذهنی،که در درون طبیعت و با اصول ذهنی اثبات بشود.بلکه برعکس،این کتابی که بیش از هر کتاب دیگر،بر طبیعت و پدیده های طبیعی تکیه دارد؛خوانندهء خودش را دعوت می کند که با بیرون آمدن از ذهنیت درونی اش و با غرق شدن آگاهانه و نگرش درست پدیده های مادی طبیعی،خدا را بفهمد و ببیند.

این نه نفی طبیعت،و صوفیانه به درون خود خزیدن است،برای شنیدن صدای خدا؛و نه همچون علم،انسان را از درون در سطح پدیده های مادی محبوس نگه داشتن است.بلکه برعکس،دعوت کردن انسان آگاه است،که عمق پدیده های مادی طبیعت را بشکافد؛و از طریق ماده،به معنا برسد؛و در متن طبیعت،حقیقت را سیر کند؛و از دنیا،به خدا برسد.

همهء هستی از این دو حقیقت ساخته شده است:یکی «سنّت» و دیگری «آیه».وقتی قرآن می گوید سنت،مقصود قوانینی علمی است که بر فرد،بر زندگی،بر جهان،بر تاریخ بشری،بر جامعه ها و بر طبیعت حاکم است.«آیه»،پدیده های اجتماعی،انسانی یا مادی است؛خودِ پدیده ها است.

قرآن،روابط میان پدیده ها را «سنت» می گوید،و خودِ پدیده ها را «آیه».این که هر جامعه ای وقتی به عیّاشی بیفتد،سقوط می کند؛یا وقتی آثار سقوط در جامعه ای به وجود آمد،عوامل سقوط به عیاشی رو می کند – جامعه و تفنّن – یک سنت است،قانون است.اما شب یک آیه است،پشّه یک آیه است،آمدن شب و روز آیه است،باران آیه است،نور آیه است،زمین و آسمان آیه است.لیستی از آیه ها،در آخر سورهء روم،پشت سر هم آمده است.

«آیه» عبارت است از نشانه ای از ذات حقیقی و واقعی.آیه،خود ذاتا و مستقلا معنا ندارد؛اشاره و سایه ای است از یک ذات غیر محسوس غیبی.پس تمام جهان،آیه است.

در جهان بینی توحیدی،دنیا و هستی،تقسیم می شود به محسوس و نامحسوس،و «شهادت» و «غیب».و «غیب» تقسیم می شود به غیبِ نادانستنی – که جز خدا،آن را نمی داند – و غیبِ دانستنی – که ما فعلا آن را نمی دانیم – و شهادت،تقسیم می شود به آیه و سنت.

آیه،عبارت است از همهء مظاهری که در جهان وجود دارد،و نشانه ای از وجود مطلق غیبی در علوم انسانی یا علوم طبیعی است.و سنت،عبارت است از روابط میان پدیده ها یا آیه ها،که به صورت قوانین حاکم بر جهان انسانی یا طبیعی،علوم را می سازد.این،جهان بینی مبتنی بر توحید،از زبان قرآن است.

ادامه دارد...