کتاب،سنّت،علم،زمان:

می توانیم مبانی اسلام شناسی و اجتهاد فکری و فقهی را اصلاح کنیم.برای اسلام شناسی نیز،در قبال قدما،از شیوه های پیشرفته و تجربه شدهء تحقیق علمی جدید بهره گیریم.شیوه های تحقیقی و متدولوژی علمی ای که امروز،موفق و مؤثر بودن آنها را،این همه پیشرفت های علمی به ثبوت رسانیده است؛و تمدن و دانش جدید،بزرگترین موفقیت های خیره کننده و سریع خود را مدیون اصلاح و تغییر شیوه های بررسی و تحقیق در عصر جدید می داند.

از نظر مبانی اجتهاد نیز،«قرآن و سنّت»،اصول ثابت و منابع تغییر ناپذیر شناخت ما هستند.ولی پایه هائی را که علما و متکلمین و اصولیون قدیم ما نهاده اند،که البته در عصر خودشان بسیار مترقّی و حتی افتخار آمیز بوده است،چرا نتوان هماهنگ با رشد فکری و علمی و تکامل معنوی و اجتماعی بشر تغییر داد و اصلاح و یا تکمیل کرد؟هیچ عاملی جز تعصب و یا توقف فکری در همان قرون پیشین،ما را به چنین جمودی و رکودی دعوت نمی کند،و روح اجتهاد،با این جزم اندیشی و بینش تقلیدی،آن هم دربارهء «اصول اجتهاد» و شیوه های اجتهادی،که باید در مسیر تغییر و تکامل جامعه و اندیشهء انسانی تغییر و تکامل یابد،مغایر است.

این است که من،به جای دو اصل «عقل» و «اجماع»،«علم» و «زمان» را پیشنهاد می کنم.به خصوص که این با روح و بینش شیعه و علمای مترقی و اصیل شیعی هماهنگ تر است.چه،باب اجتهاد را که مذهب ما باز گذاشته است؛و این بزرگترین عامل حیات و حرکت و نو ماندن مداوم مذهب در هر زمانی و زمینی است و نیز مخالفتی که شیعه،همیشه با اشاعره و ظاهریّه و اخباریون و دیگر متعصبان قشری داشته،و دستوری که امام زمان(عج) به علمای آگاه و مسئول شیعه برای همیشه صادر فرموده اند که: «حوادث واقعه» را با ملاک های علمی مکتب شیعی ارزیابی کنند،و در برابر آن،نظر علمی و جبهه گیری علمی خود و مردم را مشخص سازند.و توجهی که علمای ما به «عرف»،«ضرورت»،«تساهل» و علمی بودن و وجود شرایط و امکانات مساعد و مقتضیات و واقعیت گرائی داشته اند؛و تکیه ای که بر همین «عقل» به عنوان اصلی در کنار «شرع» و همسایه و همکار «کتاب و سنت» می کرده اند و بسیار قرائن و دلایل دیگر،همه حکایت از آن دارد که تجدید و تکمیل و تغییر و اصلاح و نوگرائی معقول و مترقی،و البته محتاطانه و مطمئن،در وسایل و روش ها و اَشکال کار علمی و تحقیقی و اجتهادی در اسلام،به ویژه با بینش شیعی،مجاز است و بیشتر از مجاز!

به خصوص که در این موضوع خاص،دو اصل «عقل» و «اجماع»،در فرهنگ فقهی شیعه،هیچ گاه قاطعیت مطلق و تردیدناپذیر را نداشته و «اِن قُلت» های زیادی دربارهء میزان و میدان عمل و عملکرد «اجماع» وجود دارد،که اجماع تا چه حد می تواند ملاک باشد و آن هم اجماع چه کسانی؟در چه شرایطی و چه مسائلی و...؟

گذشته از آن،«عقلِ» فکر شیعه،به همان اندازه که در برابر اشاعره،یک گرایش عقلی محسوب می شود،اما همیشه در برابر معتزله،که بینش مطلقا عقلی داشتند،بسیار محتاط عمل می کرد. با نزدیکی فکری که با این جناح داشته،می کوشیده تا فاصلهء خود را از این جهت حفظ کند و مخالفت شدید فقهای ما با «اهل رأی» و «اصل قیاس» که حتی آن را منطق ابلیس می خواند!و ابوحنیفه را به شدت می کوبید،از همین جاست.که گذشته از اینها،اگر عقل،به معنی فهم و شعور منطقی  انسان است،که اصل اصول است و فهم کتاب و سنت،به گونه ای که هر جا این دو ساکت اند،او خود مستقلا سخن بگوید و نظر بدهد،که به اجتهاد دینی ربطی ندارد.و شاید در دین،اساسا چنین حقی و چنین استقلالی نداشته باشد.

وانگهی،«عقل» به طور مطلق و مجرد یعنی چه؟به قول دکارت:عقل،سرمایه ای است که به تساوی میان همهء انسانهای سالم تقسیم شده است؛و اگر هم چنین نباشد،چه ملاک و نشانی هست که چنین نیست؟و یا فلان نظر،نظر عقل است و نه کتاب و سنت؟

ادامه دارد...