دنیا در تلقی اخلاقی آن،زشت است.چون خودبینی و فردگرائی پست خودخواهانهء ضد اجتماعی از آن به ذهن متبادر می شود.اما در تلقی جهانی و فلسفی آن،دنیا به معنای زندگی مادی یا جهان پیش از مرگ است که مقدمهء آخرت و مزرعهء آخرت است و با آبادی و کمال و پیشرفت زندگی این جهانی،زندگی جهان دیگر،به عنوان نتیجهء طبیعی و منطقی و غائی آن،به دست می آید.متأسفانه این دو مفهوم در ذهن مذهبی ما درهم شده است.

در اینجاست که می بینیم وقتی فلسفهء زندگی عوض می شود،فلسفهء اجتماع،و حتی شکل جامعه نیز دگرگون می شود.امت،یک جامعهء در حال حرکت است،جامعه ای نه در مکان،که در راه،عازم یک هدف،دارای یک جهت.این است معنی امت و از اینجاست ضرورت امامت!

جامعه،مانند هتل است که نیازمند رهبر نیست بلکه ناظم و مدیری لازم دارد که آن هتل را بر محوری ثابت بچرخاند و آسایش و احتیاج هر فردی را تأمین کند؛در حالی که امت مانند کاروان است که فلسفهء ذاتی و لاینفکّ وجودیش،حرکت دسته جمعی مدام در راه مستقیمی به سوی هدف مشترکی است،وجود راهنما و رهبر – امام – ضرورتی قطعی دارد تا کاروان،کار اصلی اش را که رفتن است،درست و مطمئن انجام دهد و انسان،که کار اصلی اش،فلسفهء وجودیش، در اینجا،شدن است،نه بودن،الگو داشته باشد،چه،شدن نیز یک حرکت است،حرکت در ذات،در ماهیت،و حرکت به کدام سو؟یعنی چه شدن؟چگونه شدن؟نمونه می خواهد،و نمونه اش:امام!

آنچه امت را که علت وجودی اش:خوب شدن یا خوب رفتن(تکامل یا پیشرفت) است،تهدید می کند،یکی خطری به نام بودن یا ماندن است،به جای شدن یا رفتن،که در اثر تضاد داخلی یا هجوم خارجی و یا هر مانع دیگری که بر سر راه امت قرار گیرد،به وجود می آید و امت را از رفتن باز می دارد – که دیگر امت نیست – و دیگری خطر خوشی به جای خوبی است که امت را گرفتار می کند که باز امت نیست!چرا که خطر اول،شدن را از امت می گیرد گرچه خوب باشد و خطر دوم،خوبی را از آن سلب می کند،گرچه خوش بشود که در هر حال،امتی وجود ندارد.

پس عامل نیرومندی نیاز است که سد راه بروز این دو خطر گردد و آن عامل،امامت و یا رهبری است که بقای امت را ممکن می سازد.[هُم ساسة العباد و ارکان البلاد و معالم الطریق]

ادامه دارد...