سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
روشنگری اجتماعی

اینگونه انسانهای پوچ و بی معنی و بی تفاوت،بهترین چشم روشنی برای جلّادها و ظالم ها و ارتجاع و استعمار و ... بوده اند و گردنکشان تاریخ،همیشه مدیون این بزرگان بوده اند،زیرا به کاسه و کوزهء کسی کاری نداشته اند.

 

سوسیالیسم نیز چنین حالتی دارد:انسان سوسیالیست هم فقط به مسائل اقتصادی و فاصلهء طبقاتی می اندیشد؛امّا نسبت به همهء ارزشها و ابعاد و نیازهای وجودی و انسانی،بی تفاوت است.

 

اصالت وجود،باز آزادی انسان و رشد و فطرت،و آن منِ متعالی انسانی ر ا دوباره مطرح می سازد و این یک نوع بازگشت به خودآگاهی انسانی است که در طول تاریخ،از بین رفته بود.امّا جنبهء معنوی دیگرش این است که اکنون منی که آزاد شده ام،چه کار باید انجام بدهم؟اگزیستانسیالیسم(مکتب اصالت وجود) دیگر برای این سؤال،جوابی ندارد.یعنی آزادی تبدیل به آوارگی و پوچی می شود.

 

بنابراین کاملترین انسان یا مکتب که بخواهد انسان را به فلاح و رستگاری برساند،انسان یا مکتبی است که این ابعاد اساسی را در خود داشته باشد.اگر این سه بُعد با هم وجود داشته باشند،جهات منفی شان دیگر نمی تواند وجود داشته باشد.

 

علی(ع) مظهر و تجلّی کامل این سه بُعد است.وی منبع فوران عشق است؛به قسمی که گاهی غش می کند و در بیابان،ناله می کند.البته ممکن است ما خیال کنیم اینها به خاطر دردهائی است که در مدینه به جانش ریخته اند و یا مثلا به خاطر غصب شدن فدک است؛در صورتی که خودِ وجودش ملتهب است...

 

ادامه دارد...




      

اگر عرفان نباشد و انسان،دغدغه ای ماورائی نداشته باشد،اصولا انسان نیست،زیرا فکر و هوش و قدرت نطق،علامت انسان بودن نیست و امروزه ثابت شده است که حیوانات هم از این امکانات برخوردار است.آنچه که واقعا انسان را از همهء حیوانات جدا می کند،آن دغدغهء در برابر غیب است.یعنی آن نارسائی طبیعت نسبت به وجود و نیاز او و گریز وی از آنچه هست،به سوی آنچه که باید باشد.

 

برخی اوقات،در میان بعضی از این مردم،ایجاد شکّ کردن خدمتی است هزار مرتبه بالاتر از ایجاد یقین. زیرا آن یقینی که به صورت تبلیغات و تلقین به وجود آید،مادّه مخدّری است که هیچ ارزشی ندارد.آن یقین و ایمانی که بعد از شکّ و دلهره و اضطراب و درد به وجود می آید،ارزشمند و نجات دهنده است.

 

عشق،ریشهء تجلّی مکتبهای عرفانی است و مذهب هم جلوه ای از همان است.عدالت مادّی بین ملّت ها و طبقات در رابطهء استعماری و رابطهء استثماری داخلی.اصالت وجود انسان به معنای تکیه کردن و برگشتن به درون ذاتی و نوعی ارزشهای انسانی و اعطا کردن اختیار و آزادی به خود من انسانی برای رشد و کمال آن و چشم گشودن به خود ذات آدم و گرایش به آن من وجودی که در درون نظام سرمایه داری از بین می رود و در درون نظام مذهبی نفی می شود و در درون نظام سوسیالیستی(نظام اصالت جامعه)،تک بعدی میشود.

 

عرفان برای انسان،یک حسّاسیّت های معنوی و ارزشهای متعالی،روانی و روحی ایجاد می کند که وجود و روح او را رشد و کمال می دهد؛ولی او را از بعضی از فاجعه هائی که در اطرافش می گذرد،غافل می کند.

 

درست مثل مردی که در گوشهء خلوت روحانی و معنوی خویش تا آسمان به معراج معنوی و روحانی می رود؛امّا در پشت همان دیوار خلوتگاهش،ظلم و فاجعه و فقر و بی ناموسی و جهل و فساد و انحطاط انسان و همهء معنویّات انسانی اتّفاق می افتد؛ولی او اصلا خبردار نمی شود.این است که این نجات و رستگاری انسان،به یک نوع خودپرستی تبدیل می شود و هرکس در تلاش است که تنها به بهشت برود.چگونه ممکن است که انسان،از یک طرف رشد معنوی پیدا کند،و از طرف دیگر،در برابر یک وظیفهء معنوی،اینقدر بی تفاوت باشد؟

 

ادامه دارد...




      

روح هائی که به دنبال آزادی می گشتند،خود به خود در برابر چنین مذاهبی ایستادند و چاره ای هم نداشتند.بدین ترتیب،افکار جدیدی که به دنبال آزادی انسان و دنبال رشد علم و عقل بودند،با اینگونه مذاهب رو در رو شدند.

مذهب هم که به دست متولّی های منجمد شدهء قرون وسطائی افتاده بود و در این شکل،نقش ارتجاعی و ضدّ انسانی داشت،در برابر این نهضت جدید قرار گرفت و خود به خود سرنوشت اش در اروپا و بعد هم در همهء دنیا به این صورت در آمد که عنوان شد:اساسا آزاد شدن انسان،موکول و منوط به رها کردن قید و بند هائی است که مذهب بر دست و پای وی نهاده است.البته مقصودم از قید و بند های مذهب،آن چیزهائی است که دستگاههای روحانیّت در اسلام و مسیحیّت، و در مذهب یهود و هندو و همه جا بر دست و پای افکار و اندیشهء انسان زده اند.

عکس العمل وجدان آزاد انسان،مبارزه با این قید و بند ها بود.در نتیجه،مکتب های مختلف به وجود آمد.این نهضت و گرایش به طرف مردم و برای عدالت طبقاتی و تنظیم عادلانهء روابط انسانها در دنیا،در برابر مذهب،رشد پیدا کرد،زیرا مذهب در دست دستگاههای حاکم و طبقهء روحانی ای بود که در طول نظام حاکم رشد پیدا کرده بودند.

بنابراین مطلب در افکار عمومی اینطور مطرح شد که:اساسا مذهب،وسیله ای است برای توجیه وضع موجود به ضرر مردم و به نفع یک اقلّیّت(یعنی طبقهء حاکم) و عملا هم می بینیم که اینطور هست.وقتی یک نهضتی که با مذهب کاری ندارد، می خواهد یک عدّه ای را از بهره کشی نجات دهد،آنوقت مذهب موجود،آن نهضت را تکفیر می کند،در نتیجه،عرفان و معنویّات هم زیر سؤال می رود و وسیله ای برای تحکیم و توجیه وضع موجود پنداشته میشود.با ادامهء فعّالیّت این نهضت ها،مذاهب و در نتیجه،عرفان و احساس عرفانی از صحنهء زندگی مردم کنار رفت.

ادامه دارد...




      

تمامی مذاهب،غیر از احکامی که راجع به زندگی و اقتصاد و سیاست و اخلاق و ... دارند،دارای یک ریشهء عرفانی اند.اساسا جوهر دینی،همین احساس عرفانی است،چه این دین شرقی باشد یا غربی،چه شرک باشد یا توحید،فرقی نمی کند،چون اینها مربوط به نوع و درجهء تکاملی مذهب است.

این احساس عرفانی است که انسان را فضیلت و کرامت می دهد و او را از سایر موجودات،جدا می کند.به میزانی که انسان متکاملتر باشد،این نیاز و عطش در وی شدیدتر است.

انسانهائی که کامل ترند،ناراضی ترند.انسانهائی که تکامل معنویشان بیشتر است و نیازهایشان متعالی تر،مواهب مادّی برایشان کوچکتر و حقیرتر است و عجز طبیعت هم از سیر کردن آنها بیشتر و این یک امر بدیهی است.

ژان پل سارتر می گوید:نبودن خدا،انسان و زندگی و همهء هستی را بیشعور و بی سرانجام و بی معنی کرده است.اگر خدا را برداریم،هرکاری مجاز است.زیرا فقط اوست که خیر و شرّ را توجیه می کند...

عرفان در شرق،بعدا وارد مذهب شد و مذهب نیز کم کم به صورت یک دستگاه روحانیّت در آمد و یک طبقه را تشکیل داد و چون جزو طبقهء حاکم بود،از لحاظ وضع اجتماعی به دیگر طبقات حاکم وابسته شد و در نتیجه و متأسّفانه عرفان و مذهب تبدیل به خرافات و توجیهاتی شدند به نفع طبقهء حاکم و علیه مردم و رشد انسان و فطرت آزاد انسانی.و به صورت زنجیری در آمدند که بر پای تکامل معنوی و مادّی انسان بسته شدند.

ادامه دارد...




      

در بررسی تمامی مکتب ها به سه جریان اساسی میرسیم:عرفان،برابری،آزادی.چون تمدّن در شرق آغاز شده،عرفان هم از اینجا شروع و متعالی شده است.امّا در نیمکرهء غربی،انسان ماقبل تمدّن،نمی توانسته است دارای عرفان متعالی باشد.و الّا اصولا عرفان،جزو فطرت آدمی است.

 

عرفان یک جریان فکری است که از فطرتِ نوعیِ انسان سرچشمه گرفته است.مقصود از عرفان در معنای کلّی،احساس دغدغهء درونی بشری در این جهان طبیعی است.این احساس اضطراب،ناشی از کمبودی است که در رابطهء او و طبیعت وجود دارد.یعنی به میزانی که انسان،انسان می شود،نیازهائی را احساس می کند که دیگر،طبیعت نمی تواند آن نیازها را برآورده سازد.از اینجاست که کمبود و احساس بیگانگی با جهان و احساس غربت در این دنیا در وی ایجاد می شود.

 

پس طبیعی است که انسان برای برآوردن نیاز و عطش خود،به آنچه که در این جهان(طبیعت) نیست بیندیشد و برای برآوردن احتیاج های متعالی ای که ماوراء مادّی است،و هم برای رفتن به آنجا هائی که احساس می کند جای اوست،به فراسوی طبیعت(غیب) توجّه کند.

 

پس می توان گفت که عرفان،تجلّی فطرت انسان است برای رفتن به غیب،کشف و شناخت غیب.

 

نوعِ انسان،غیب جو است و اساسا عامل حرکت و تکاملش هم،همین غیب جوئی اوست.چون آنچه برای او محسوس و مشهود است،کافی نیست،پس به تکاپو و حرکت در می آید و این حرکت،تکامل او را تضمین می کند.پس بر خلاف آنچه که مادّیون می گویند،گرایش انسان به غیب،او را منحطّ نمی کند،بلکه گرایش انسان به آنچه وجود دارد و مشهود است،او را متوقّف می کند.

 

ادامه دارد...




      

احساس عرفانی از بین رفت و به جای آن،انسان بورژوازی به آزادی تکیه کرد.این آزادی که عرفان را راند،سرمایه داری را به جایش آورد.در نتیجه،انسان در آرزوی آزادی،گرفتار سرمایه داری شد.الآن حتی روشنفکران هم از آزادی ای که در غرب وجود دارد نفرت دارند.

انسان در تکیهء تک بعدی به عرفان،گرفتار زهدگرائی شد و در طلب آزادی،گرفتار نظام مارکسیستی شد که در آن،اوّلین چیزی که نفی شده است،آزادی انسان و ارزش وجودی اوست.

اگر در برابر انسان و ارزشهای وجودی او متعهّدیم،باید خدا را از توی این مجموعهء خرافه و جمودی که به نام مذهب رسمی در دنیا وجود دارد نجات دهیم. وجود و زندگی و عدالت و آزادی را به عنوان سرچشمهء اصلی عشق،عرفان و ارزش آفرینی و معنی دادن به انسان، از دست سرمایه داری نجات دهیم و نیز برابری انسانی را از دست مارکسیسم رها کنیم.این سه، رسالت یک انسان است.

برای این کار،ما به یک ایدئولوژی و مکتب نیاز داریم.یک جای پایی،تکیه گاهی و یک وابستگی روحی – اعتقادی – ذهنی لازم داریم و من همهء اینها را در اسلام و در خانوادهء محمّد(ص) و در علی(ع) می یابم و می بینم.

وابستگی عرفانی،بزرگترین پیوند و بزرگترین عاملی است که به یک جوان،تعالی وجودی و درونی و یک زیبائی روحی می دهد و این جوان،نه در برابر ایدئولوژی هائی که می خواهند اندیشهء اسلامی او را با تیغ علم و فکر و منطق،از ریشه بکنند،آسیب پذیر می ماند و نه در برابر وسوسه های تباه کننده ای که سرمایه داری و مصرف پرستی و جنسیّت و پوچ گرائی استعمار فرهنگی دارند و میخواهند او را بلغزانند و ببلعند،آسیب می پذیرد.

ادامه دارد...




      

سه بعد وجودی انسان و سه جریان اساسی توجیه کنندهء همهء تاریخ و همهء انگیزش ها و بعثت های تاریخی:عرفان و عشق؛آزادی؛عدالت خواهی.

احساس عرفانی،زائیدهء یک دوره از زندگی بشر نیست،قبل از مالکیّت است و حتّی قبل از پیدایش جامعهء طبقاتی در بشر است و بنابراین نمی تواند معلول آنها باشد.این احساس در عمق و ذات وجودی انسانی خانه داشته و در طول تاریخ،شهادتها و فداکاری ها و ارزشها را خلق کرده است.از وقتی که این احساس را تضعیف کرده اند،فضیلت های زندگی انسانی همگی فروریخته است.

آزادی،فقط رها شدن از یک بند است؛امّا فلاح،دربردارندهء یک آزادی تکاملی وجودی است،صرفا برداشتن یک مانع نیست،بلکه یک نوع رشد است.

تمام تلاش فلسفهء تاریخ انسان در تشیّع،مبارزه با ظلم و تلاش برای تحقّق عدالت است.این نوع تلقّی از تاریخ،فقط یک تلقّی ذهنی نیست،بلکه عینی است.

هر مذهب و ایدئولوژی ای و هر اسلام و تشیّعی که مسئلهء عدالت خواهی برایش مطرح نباشد و برای آن جواب نداشته باشد و خودش را در این مسیر و در متن این انقلاب عدالتخواهانهء امروز و این جهت گیری ضدّ سرمایه داری نیندازد،محکوم به نفی و مرگ و شکست است و آینده ندارد.

انسان آگاه،هرگز به واسطهء تمرکزی که یک عصر بر روی یکی از ابعاد سه گانه(عرفان عدالت آزادی)نموده است،نباید خودش را قربانی آن بعد نماید.

احساس عرفانی که در طول تاریخ،شدیدترین و قوی ترین عامل حرکت و زایندگی و ارزش آفرینی بود،بعد از رشد سرمایه داری و بورژوازی،رو به ضعف رفت.هدف،فقط پیشرفت شد و نه تکامل.پیشرفت یعنی توسعه در قدرت؛در صورتی که تکامل یعنی توسعه در وجود و جوهر.

ادامه دارد...




      

مسئلهء چه کردن و چه نکردن،تابع مسئلهء فوری تری است که آنهم چگونه ماندن است.مسلمان و شیعه ماندن،حتّی برای آدم های آگاه و مترقّی و روشن،یک مسئولیّت و ضرورت است.

«خودتان و خانواده تان را از آتش جهنّم حفظ کنید»(سورهء تحریم،آیهء6)

«تجدید ساختمان طرز فکر مذهبی».اسلام در آغاز تکوین تاریخی – اجتماعی – اخلاقی – انسانی خود،تغذیهء بد شد و ما هنوز با اسلامی سر و کار داریم که مسمومیّت غذائی دارد:تغذیهء هندی،مجوسی،آتنی،اسکندرانی.یکی افتاد به فلسفه،دیگری به عرفان،آن یکی به رهبانیّت،یکی به بینش علمی،آن یکی به عقده در برابر فلاسفهءآتن،دیگری به عقده در برابر علمای هند و حتّی به عقده در برابر فلسفهء ایرانی.نیاز شدیدی به یک تجدید بنای بنیادی احساس می شود.

دشمنان این ایدئولوژی در حال تکوین،یکی این است که ما پوچ و مبتذل و قربانی سرمایه داری و مصرف پرستی بشویم؛دیگر اینکه قربانی مبانی ایدئولوژیک علمی انسانی بیگانه ای بشویم که به خاطر مبانی اعتقادی اش،اسلام را از بنیاد نفی می کند.

مارکسیسم در این منطقه با اسلام به این عنوان مخالف است که نیروی برخاسته ای است که جا را بر او تنگ می کند و به عنوان یک فکر،طردش می نماید.و استعمار با اسلام به عنوان نیروئی درگیر است که دارای حرکت انقلابی است و اورا به عنوان یک قدرت،نفی می کند.

اگر «جهت» وجود داشته باشد،نه تنها تخصّص،نه تنها همهء آن معارف اسلامی،حتّی خرافاتی که در اسلام آورده اند،حتّی روایات جعلی ای که در اسلام هست،حتّی همین زنجیر زنی و سینه زنی هم به درد می خورد!امّا اگر کسی جهت نداشته باشد،حتّی اگر فقط و فقط به قرآن هم مراجعه کند و به هیچ کتاب دیگر هم مراجعه نکند،نه تنها ذرّه ای ارزش ندارد،بلکه همان قرآن هم به عنوان عامل انحراف در می آید.

ادامه دارد...




      

 

امّا وقتی که اسلام می خواهد از پوستهء جامد و سنّتی قرون وسطائی اش بیرون بیاید،و از رابطهء فردی اش و از محدودهء اخلاقی و روانی و شخصی و درونی اش خارج شود و به صورت یک موج،یک دعوت،یک رسالت مسئولیّت،و به صورت یک عاملِ ساختن انسان و جذب نسل جدید درآید،و در وسط زمین و زمان طرح شود،خطرناک میگردد.

 

امّت وسط [بقره-43]یعنی گروهی که در وسط معرکهء زمان مطرح است.در متن جامعه و صحنهء درگیری های فکری و اجتماعی و عرصهء نیروها و جناحها مطرح است،از گوشهء محرابش،مدرسه اش و حجره اش به کوچه و خیابان آمده،در متن اندیشه ها،توی وجدان زمان و در صحنهء درگیری ها حضور پیدا کرده و دشمن و دوست را می شناسد.پس به همان اندازه هم آسیب پذیر تر و به همان اندازه هم دچار خطر می شود.

 

اسلام،الآن در دو جبهه در معرض خطر قرار گرفته است:یکی جبههء قدرتهای ضدّ انسانی و دیگری جبههء ایدئولوژی هائی که به انسان و به نجات و آزادی انسان تکیه می کنند و شعار می دهند و خود را به عنوان دعوت و انگیزه و حرکت در برابر استعمار و قدرت های ضدّ انسانی جهان معرّفی می کنند.

 

جوانی که تمام سلاحش آگاهی خودش است و تمام مایهء ماندنش،احساس مسئولیّت فردی اش،و در تمام دنیا،نه تنها دشمن و نه تنها رقیب،بلکه همفکر ظاهری اش و همدینش و هم ملّتش و هم ملیّتش هم او را درک نمی کند و نمی فهمد و تنهایش می گذارد و حتّی از پشت به وی خنجر می زند.

 

ادامه دارد...




      

 

 

نمونه ها و الگوها با زندگی خودشان و نیز وجود و بودن شان،مسیر درست را نشان می دهند و ارزش این کار نیز برای عقیده،از هزار کتاب و هزار سخنرانی و ...بیشتر است.ما نقش نمونه سازی را پیش از همهء فرقه های مذهبی دیگر،در تشیّع می شناسیم.تکیه ای که به امام و امامت می کنیم،بر اساس همین اعتقادمان است.

 

امید دیگری هم که هست این است که اسلام،جوهر و قدرت و استعداد انسان سازی و ساختن انسان ایده آل خودرا حتّی در بدترین شرایط و بدترین جوّی که الآن حاکم بر انسان می باشد،همچنان حفظ کرده است.جالب تر و زیباتر از ایجاد افراد نمونه،ایجاد بیت نمونه است...این نه تنها یک موفّقیّت بزرگ انسانی به حساب می آید،یک مسئولیّت بزرگ اجتماعی هم به همراه دارد...

 

آدمهائی که همیشه با کتاب و فکر و ... تماسّ دارند،در معرض این خطرند که کم کم از واقعیّت های نسلشان و زمانشان و جامعه شان دور بشوند،بریده شوند،ذهنی بشوند و فقط با کلمات و خیالات کتابهایشان آمیزش داشته باشند و بعد،اندک اندک زبان شان،احساس شان،دردهایشان،بینش شان،از آنچه در پیرامون و محیط شان میگذرد،فاصله بگیرد.

 

اسلام مثل هر عقیدهء دیگر،تا وقتی در پوستهء جامد مؤروثی و بی مسئولیّت فردی اش مطرح است،تا وقتی که در رابطهء بین فرد و خدا و بین زندگی فردی و آخرت مطرح است،از جهت آنکه به صورت یک نیرو نیست و چون به صورت یک قدرت در زمان،مطرح نمی شود،دشمن ندارد،جلویش باز است و کسی به حسابش نمی رسد.درست مثل کشوری که نفت ندارد،طلا هم ندارد و کائوچو هم ندارد و بنابراین خیالش از شرّ استعمار راحت است.

 

این نوع اسلام،برای قدرتها ضرری ندارد و حتّی برای سرگرم کردن تودهء مردم به کار می آید و این برای هر قدرتی که روی کار باشد،مفید است.

 

ادامه دارد...




      
   1   2      >