اما من با اینکه به نظریهء سومی ها،بیش تر تمایل دارم؛نه تنها به این علت که بیش تر به مسائل فکری و مذهبی مشغولم و بیش تر فاجعهء جهل و تعصب و انحراف ذهنی و خرافه های اعتقادی را حس می کنم،بلکه همیشه و همه جا دیده ام که جهل تودهء مردم،چه مصیبت ها به بار می آورد؛و چگونه در جامعهء منجمد،هر موجی و حرکتی،محو می شود،و هر قائمی،تنها می ماند و به چه سادگی،دشمن،قهرمانان مردم را خفه می کند،و بر حلقوم شان اثر پنجهء دوست را هم می بینی.بلکه از سوئی دیگر دیده ام که آگاهی،یک جنبش فکری،چگونه اعجاز می کند و در یک جامعه،«قلب ماهیت» می کند!و با چه سرعتی زیربنا و روبنا،همه را در هم می ریزد و به تندباد یک نهضت نیرومندی فکری و سیلاب خروشان،یک ایمان گرم می دهد و می برد.

اساسا قرآن این چنین سخن می گوید،وقتی از علمای خیانتکار و روحانیان مردم فریب سخن می گوید،لحن سخن اش تغییر می کند و با خشمی به آنان دشنام می دهد که استثنائی است.و موسی را می بینیم که در نبرد با فرعون،اول ساحران را کوبید؛و ساحران در مذهب مصریان آن عصر،طبقهء روحانیان رسمی جامعه بودند.نه آنچنان که امروز می پنداریم،جادوگرانی دور از دین و غیر از روحانیان!جادوگری در آنجا اساسی ترین مراسم دینی محسوب می شد.چنانکه در آئین هندوئیسم،مهرپرستی قدیم ایران(پیش از زرتشت) و تائوئیسم امروز چین،و همهء مذاهب بدوی افریقا و استرالیائی کنونی چنین است.

از طرفی،چنان که در فلسفهء تاریخ درس اسلام شناسی گفته ایم و در نظریهء هابیل و قابیل،عامل اولیه و علةالعلل همهء انحرافات بشری در تاریخ را،پدید آمدن نظام مالکیت فردی یا نظام قابیلی می دانم و نظام طبقاتی را زیربنا می شمارم.

اما نه آنچنان که مارکس می گوید،که نظام مالکیت فردی و نظام تولیدی و نظام حقوقی را،هر سه با هم قاطی کرده است.در صورتی که فرق فئودالیته با بورژوازی،در شکل و نوع تولید است؛فرق سرواژی و بردگی،در نظام حقوقی و شکل روابط اجتماعی و طبقاتی؛و فرق کمون اولیه و تمام مرحله های بعدی،در اصل مالکیت(جمعی یا فردی)!

اما آنچه هست،علةالعلل کجی های تاریخ را در پیروزی نظام قابیلی و مرگ نظام هابیلی می دانم؛و جز این دو نظام،به عنوان «زیربنا»،ملاک دیگری را نمی فهمم.

از طرف دیگر،چنانکه در بحث جامعه شناسی امت و امامت گفته ام،به اصل رهبری،چنان ایمانی دارم که این عقیدهء ظاهرا افراطی شیعه را به شدت قبول دارم که قبول هر عملی و عقیده ای،موکول به اصل«ولایت» یا «امامت» است.مقصودم از «قبول»،«ارزش» است و مقصودم از امامت،اصل کلی «درستی رهبری» است.

پس شیطان آخری،پشت جبهه،(جمرهء عقبه) – که اولی و دومی را باید رها کرد،و از راه رسیده،به او باید حمله برد – کیست؟کدام است؟

لابد تناقض را در این نظریهء من احساس کرده اید؛که در این صورت،من به هر سه نظریهء متناقض معتقدم!یعنی معتقدم که در این کلاس،هر سه نفر،شاگرد اول اند!علةالعلل،یکی بیشتر نمی تواند باشد،و چگونه این جا،هر سه علة العلل اند؟

پاسخ من،یعنی عقیدهء واقعی من،دقیقا همان است که شما به درستی،«تناقض» می یابید و این تناقض،وقتی برایتان حل می شود که به تحلیل جامعه شناسی ای که برای «تثلیث» دارم،برگردید و آن اصلِ «سه تا،یکی است،و یک،سه تا،و هر سه در عین حال که سه ذات جدا از هم اند،یکی هستند و یکی،در عین حال که یک ذات واحد است،سه تا است»!

بنابراین،هیچ کدام از این سه بت را نمی توانید ببینید،که در همان حال،دو بت دیگر نباشد؛زیرا در منی،سه جمره است؛هر کدام جدا و مشخص و با فاصله از دو جمرهء دیگر؛اما هر سه شیطانند،و شیطان،یکی است.

 

نخستین باری که در منی،این سه شیطان را دیدم،دیدم که چه انطباقی دارد با نظریهء «تثلیث» من در جامعه شناسی و فلسفهء تاریخ!که یک قابیل است که تکامل می یابد و در سه چهرهء مشخص و مستقل تجلی می کند.و اینک این جا،گوئی تجسم عینی نظریهء علمی خود را می بینم.و این دریافت،مرا به صحت نظریه ام معتقدتر کرد؛و احساس کردم که شک نیست،که این سه جمره،همان سه چهرهء قابیلی اند.

اکنون فقط باید ببینم که هریک از این نمادها،نمایش کدام یک از آن سه گوشهء «مثلث شوم» است؟


ادامه دارد...