و آنگاه حسن صباح از سرنوشت «فاطمه(س)» نیز آگاه شد که برای «علی»،چه ها که ندید و چه ها که نکشید! و خبر یافت که چه کوشش ها برای مبارزه با خلافت جور و اثبات حقانیت علی و ولایت علی،و چه رنج ها و چه تحمل ها؛و شنید که آمدند و درِ خانه اش را بشکستند و در را بر پهلوی فاطمه زدند و پهلویش را بشکستند و خانه اش را آتش زدند!

و او صبر کرد،و به نیروی علی و به قدرت اطمینان به علی،که همچون کوهی بلند در کنارش ایستاده بود و به تسلیت صفای علی،که همچون دریائی بیکرانه در برابرش موج می زد،آتش خصم و دشمنی ها و حسدها و خطرها و پستی های قوم بدوی را تحمل کرد و همسر تنها و ستمدیده اش را که شیر خدا بود در معرکه های خونین و مرگبار جهاد،و زبان خدا بود بر منبرهای فصاحت سخن؛و اکنون،نه از زبونی و جُبن،که از هراس سرنوشت اسلام و دلهرهء سرگذشت ایمان،زبان در کام کشیده و ذوالفقار در نیام،و مرد غرور و هجوم،اکنون روحی مظلوم و معصوم گشته است.

حسن صباح منقلب شد؛انقلابی که امت اسلامی را دگرگون کرد و تاریخ اسلام را تغییر داد.در قلعهء اَلَموت،نهضت خویش را آغاز نمود و دلهای پاک را به یاری دعوت کرد.دعوت او در دلِ فدائی،همچون شراب تندی،افیون نشئه آور گیجی،اثر می بخشید و مستی می آورد.به گونه ای که مرگ،در برابر چشم فدائی،شوخی ساده و بی مزه ای بود!

و آنان که از قدرت عشق و معجزهء ایمان در دل یک فدائی بی خبرند و این مستی جنون آمیز و مرموز را در فدائی می دیدند،می گفتند:این چگونه است؟این نیرو چیست؟این چه جنونی است؟حسن صباح،با این دل چه کرده است؟حسن،به فدائی اسماعیلی(شیعهء شش امامی)حشیش می خوراند!

حشیش!همان افیون،همان معجون مرکب مرموزی که،شیعه را معتاد می کند و معتادتر!

 

ادامه دارد...