سفارش تبلیغ
صبا
روشنگری اجتماعی

دو) انسان شناسی=خلقت آدم:

تضادِّ «خدا – ابلیس»،«روح - لجن»

به زبان قرآن سخن می گویم،که عمیق ترین و مترقی ترین اومانیسم را در قصهء آدم و خلقت او یافته ام.آدم،مظهر نوع انسان است؛حقیقت نوعی انسان؛انسان به معنای فلسفی،نه بیولوژیک.

قرآن وقتی از انسان به معنی بیولوژیک[زیست شناسی] سخن می گوید،درست زبان علوم طبیعی را دارد:از نُطفه و عَلَقه و جنین و ... حرف می زند.ولی در آفرینش آدم،زبان اش زبان متشابه پرمعنا و رمزی و فلسفی است.خلقت انسان،یعنی حقیقت و سرنوشت معنوی و صفات نوعی او،در قصهء آدم،فرمول دارد:

روح خدا + لجن متعفّن = انسان

«لجن متعفن و روح خدا»،دو رمز است،دو اشارهء سمبلیک[نِمادین] است.انسان،واقعا نه از لجن بدبو (حَمَإ مَسنون)ساخته شده،و نه از روح خدا؛بلکه اولی،پستی و رکود و توقف مطلق را نشان می دهد؛و دیگری تکامل بی نهایت و برتری لایتناهی را می رساند؛که در زبان بشری،برای رساندن این معنا،ترکیبی بهتر از «روح خدا» نمی توان یافت.ترکیب دوگانه و متضاد «خدا – شیطان» و یا «روح – لجن»(که انسان،جمع این دو است)،می خواهد بگوید که انسان،یک واقعیت دیالکتیکی است.

از «روح خدا» تا «گندزار لجن»،فاصله ای است میان «دو بی نهایت»؛و انسان در این میانه،یک «تردید»،یک «نوسان»،اراده ای آزاد،که باید «انتخاب» کند.و چه دشوار و سنگین است،در میان لجن زار و در زیر لایه های سخت و رسوبی،انتخابِ روح،روح خدا.

انسان،یک سرش خداست،و سر دیگرش شیطان.دو «امکان» مطلق،در دو «اقصی»؛انسان،خود جاده ای است که از «منهای بی نهایت»پست،تا «به اضافهء بی نهایت»بالا،در برابر خودش،بر پهنهء وجود کشیده شده است،و بر همه چیز می گذرد.

و او،« ارادهء آزاد مسئول» است؛خود،هم اراده ای است که باید انتخاب کند؛هم مرادی است که باید انتخابش کند.به تعبیر برهمنیسم:هم «رهگذر» است،و هم «راه» است،و هم «رفتن».

«هجرتِ» مدام،از «خویشتنِ لجنیِ»خویش،تا «خویشتنِ خدائی»اش.

حرکت،از لجن به سوی خدا است؛و خدا کجا است؟تا کجا است؟در بی نهایت؛در نتیجه،انسان هرگز به قرارگاهی نمی رسد،و در خدا منزل نمی کند.این فاصلهء خاک – خدا،نوسان تکاملی رشد آدمی است؛اما همیشه در تکامل است،و در حرکت به سوی او،در جهت او؛یعنی در پرواز صعودی و در معراج،که انتهایش او است؛اما معراجی که انتها ندارد.

ادامه دارد...




      

توحید،وحدت طبیعت با ماوراء طبیعت،انسان با طبیعت،انسان با انسان،و خدا با جهان و با انسان را،تفسیر و توجیه می کند؛و همه را در یک نظام کلی و هماهنگ و زنده و خودآگاه تصویر می نماید.آیهء «نور» در قرآن،این تصویر را از «جهان» رسم می کند؛و نیز رابطهء ویژهء خدا و جهان را در این جهان بینی توحیدی نشان می دهد.تمامی وجود، یک «قندیل روشن» است.این که می گویم نه وحدت وجود است،و نه کثرت وجود،بلکه توحید وجود است؛به این معناست.

تضاد طبیعت و ماوراء طبیعت،ماده و معنا،این جهان و جهان دیگر،محسوس و نامحسوس،روح و جسم،عقل و اشراق،علم و دین،الهیات و طبیعیات،کار برای مردم و کار برای خدا،سیاست و مذهب،منطق و عشق،نان و نیایش،تقوا و تعهد،معاش و معاد،دنیا و آخرت،و...با جهان بینی شرک،یعنی ثنویت(دوگانه بینی) و تثلیث(سه گانه بینی) و چندگانه بینی سازگار است؛و نه با توحید،که یگانه بینی است.و این است که «جهان بینی شرک»همیشه زیربنای شرک اجتماعی و نژادی و طبقاتی بوده است؛و «تعدّد خالق»،توجیه کننده،تقدس بخشنده و ابدی و ازلی نمایانندهء «تعدد مخلوق» و «تضاد خدایان»،طبیعی و خدائی نشان دهندهء تضاد انسان ها است.

توحید،نفی همهء شرک ها است.تمام ذرات و همهء حرکات و پدیده های وجود در توحید،با یک آهنگ،در حرکت اند،و به یک «جهت»؛و «هرچه به آن سو،رو ندارد،نابود شدنی است.»

نفی وابستگی انسان به همهء قدرت های اجتماعی،و روابط منحصر آدمی،در همهء ابعادش،با «شعور و ارادهء حاکم بر وجود»،لازمهء جهان بینی توحیدی است.انسان در جهان بینی توحیدی،تنها از یک قدرت می هراسد؛تنها در برابر یک قاضی مسئول است؛و تنها به یک قبله روی دارد؛و تنها به یک دست و دستگاه طمع بسته است و همین.مفهوم مخالفش این است که جز او،همه هیچ است و پوچ و همهء گرایش ها و تلاش های متفرق و ترس ها و طمع ها و تکیه گاه های رنگارنگ،عبث است و بیهوده و سرگردانی.

این است که توحید،به فرد،استقلال و عظمت می بخشد؛و «تسلیم» در برابر تنها او – که ناموس وجود است – انسان را در برابر قدرت های دروغین و بند های ذلت آور ترس و طمع،به «عصیان» وا می دارد.

ادامه دارد...




      

در این جهان بینی،هستی به دو «وجههء اعتباری» تقسیم می شود:

1) غیب، 2)شهادت.یعنی به اصطلاح امروز: محسوس و نامحسوس،یا به معنای دقیق تر،آنچه از دسترس بررسی و مشاهده و تجربه – و در نتیجه علم – دور، و از برابر ادراک حسی ما پنهان است؛و آن چه پیدا است و مشهود. و این یک نوع ثنویت یا دوگانگی هستی نیست؛بلکه این یک تقسیم بندی نسبی است،نسبت به انسان و در رابطه با معرفت او.

در جهان بینی توحیدی،طبیعت،یعنی عالم «شهادت»،عبارت است از مجموعهء «آیه»ها و «سنت»ها.انتخاب کلمهء «آیه» برای بیان هر پدیدهء طبیعی،بسیار عمیق و شگفت انگیز است.دریا و درخت،شب و روز،زمین و آفتاب،زلزله و مرگ و بیماری،حادثه و قانون و حتی خود انسان، «آیه» اند.و در عین حال،«آیه» و «خدا»،دو اُقنوم،دو ذات،و دو جهان و دو قطب جدا و ناهماهنگ نیستند.آیه به معنای نشانه و اشاره است،مظهر است.

از میان همهء کتابهای مذهبی و علمی و فلسفی،تنها قرآن است که همهء اشیاء و همهء واقعیات و حرکات را در طبیعت،«آیه» می خواند.البته در عرفان اسلامی و نیز وحدت وجود شرقی،عالَم مادی را،موج ها و حباب هائی بر سطح اقیانوس بی کرانه و بی شکل و رنگ حقیقت مطلق – که خدا، یا وجود حقیقی هستی است – می دانند.و یا در ایده آلیسم و فلسفه های مذهبی و اخلاقی،طبیعت مادی را،مجموعه ای از اشیاء و امور پست و بی ارزش و مغایر با خدا و انسان تلقی می کنند.اما در بیان قرآن،به آیه ها ارزش علمی بسیار می دهد،و آن ها را نه فریب ها و حجاب هائی بر روی حقیقت،بلکه برعکس،نشانه هائی از حقیقت تلقی می کند؛که نه با اغفال از آن ها و کنار زدن شان،بلکه با اندیشیدن جدی و علمی و شناخت شان می توان به حقیقت راه یافت.

ادامه دارد...




      

یک) جهان بینی – توحید:

جهان بینی من عبارت است از «توحید».البته توحید به عنوان یک «عقیده»،مورد اتفاق همهء موحّدین است؛اما من به عنوان یک «جهان بینی» است که می گویم.نظریهء من و مقصودم از «جهان بینی توحیدی»،تلقی همهء جهان است،به صورت یک وحدت؛نه تقسیم آن به دنیا و آخرت،طبیعت و ماوراء طبیعت،ماده و معنا،روح و جسم.یعنی تلقی همهء وجود به صورت یک کل و یک اندام زندهء شاعر و دارای یک اراده و خرد و احساس و هدف.

خیلی ها به توحید معتقدند،اما فقط به عنوان یک «نظریهء مذهبی – فلسفی» : «خدا یکی است و نه بیش تر».همین و نه بیشتر! اما من آن را به عنوان یک «جهان بینی» می فهمم و معتقدم که اسلام به این مفهوم،آن را طرح می کند.چنان که «شرک» را هم از همین زاویه می بینیم.به این معنی که شرک نیز،یک جهان بینی است؛تلقی جهان است به عنوان مجموعهء ناهماهنگ پر از تفرقه و تناقض و عدم تجانس،دارای قطب های مستقل ناهمساز و حرکت های متنافر،و ذات ها و خواست ها و حساب ها و ضابطه ها و هدف ها و اراده های متفرق و نامربوط.توحید،جهان را یک امپراتوری می بیند و شرک،یک فئودالیسم.

رابطهء انسان و خدا،رابطهء طبیعت و ماوراء طبیعت،رابطهء خدا و طبیعت،رابطهء روشنائی است،با چراغ روشن،رابطهء شعور فرد انسانی است با اندام اش.چه قدر تعبیر حضرت امیر(ع) در اینحا عمیق و زیبا و در عین حال،روشن است:

«خدا،در بیرون اشیاء است،اما نه به بیگانگی؛و در درون اشیاء است،اما نه به یگانگی».

بنابراین،من نه به «وحدت وجود» قائلم،و نه به «کثرت» و نه به «تثلیث» و نه به ثنویت؛بلکه به «توحید».توحید،تلقی ویژه ای از جهان است.جهان بینی توحیدی،یک وحدت کلی را در وجود نشان می دهد.وحدت میان سه اُقنوم جدا از هم:خدا،طبیعت،و انسان.زیرا منشأ یکی است؛همه یک جهت دارند،و همه با یک اراده و یک روح،حرکت و حیات دارند.

ادامه دارد...




      

اما«جامعهء برین»در یک مکتب،دیگر یک جامعهء خیالی نیست؛بلکه یک جامعهء ایده آل است،جامعه ای است که بر اساس یک مکتب باید پی ریزی شود و معتقدان به این مکتب،زندگی در آن را یک زندگی انسانی آزاد و ایده آل می دانند،و تحقق آن را نیز بر روی زمین،نه تنها ممکن می شمارند،بلکه قطعی می دانند و برای تحقق آن تلاش می کنند.

اساسا وجود جامعه های خیالی،دلیل بر این است که انسان،همواره از «وضع موجود»،به سوی «وضع مطلوب» در حرکت است،چه خیالی،چه علمی،چه «اتوپیا»ی افلاطون و چه «جامعهء بی طبقه»ی مارکس.ولی جامعهء مطلوب در یک مکتب،یک جامعهء علمی و بالقوه عینی است و هماهنگ با روح و جهت آن مکتب،مبتنی بر پایهء جهان بینی و متناسب با هدف نهائی و فلسفهء زندگی انسان در این مکتب.

هفت) انسان ایده آل:همهء مکتب ها – چه مادی و چه عرفانی – یک تصور ذهنی از تیپ کامل یا تمام انسان،از یک انسان آرزوئی،یک الگوی ایده آل در انسان دارند،وگرنه فلسفهء اجتماعی،مکتب اخلاقی و مسیر زندگی،بی معنی است،زیرا بی جهت است.

الگوی انسانی،الگوئی است که جهت می بخشد،و به حرکت مان وا می دارد و دست و اندیشه مان را به کار می گیرد تا به سویش گام برداریم و به آن الگو نزدیک تر شویم.این ایده آل است و آن الگو است،که می تواند ملاک زندگی و محور اخلاق و ضابطهء تعلیم و تربیت انسان ها باشد.تربیت،یعنی «شدنِ انسان»،یعنی نزدیک کردن او به آن تیپ ایده آل.

سیستم «ارزشهای انسانی» را،آن انسان ایده آلی که در ذهن ما است – تیپ ایده آل انسان متعالی که به او معتقدیم – تعیین می کند.انسان مثالی،مدلی نمونه،مَثَلِ اعلای انسانی که باید باشد،اما نیست.این است که هر مکتبی باید در زمینهء انسان،تصویری ایده آل از انسان متعالی ارائه دهد،وگرنه همهء کوشش اش بی معناست و حرکتش بی هدف.

بنابراین،طرح یک مکتب عبارت است از:

یک)جهان بینی(زیربنای مکتب).دو)انسان شناسی.سه)فلسفهء تاریخ.چهار)جامعه شناسی.پنج)ایدئولوژی.شش)جامعهء آرمانی.هفت)انسان آرمانی.

بر این اساس،اکنون می توانم،بی آنکه نیازی به توضیح این اصول داشته باشم،تصویر فکری خود را رسم کنم،تصویری را که شکل کامل و سیستم اعتقادی من است.

پایان




      

فلسفهء تاریخ،تاریخ را «جریان پیوستهء واحدی» می داند که از آغاز زندگی بشر،طبق قانون جبر علمی،یعنی قانون علت و معلول،حرکت می کند،رشد می کند،منازل و مراحل مختلفی را جبراً می پیماید و از نقطه های معین – که می شود پیش بینی کرد – می گذرد؛ وبالأخره،قطعا و جبراً به سرمنزلی که می توان – طبق قوانین حرکت تاریخ – از پیش،تعیین نمود،می رسد.درست مثل نهالی که رشد می کند،جوجه ای که بزرگ می شود،مثل کرهء زمین که در طول زمان حرکت می کند،تاریخ نیز یک واقعیت زندهء طبیعی است.پس طبق قانون علمی و اصل علت و معلول،حرکت و تحول دارد و بازیچهء این و آن و تصادفی و بی هدف و بی منطق و حساب نیست.

بنابراین،چون سیر تاریخ،سیری علمی است،منی که در میانهء این سیر قرار دارم،اگر قوانین حرکت تاریخ را دقیقا کشف کنم،می توانم پیش بینی کنم که سیصد سال بعد،سرنوشت جامعهء من به کجا خواهد کشید.وقتی ما سیر حرکت تاریخ را کشف کنیم،می توانیم آینده اش را هم پیش بینی کنیم.

این است سه ستونی که در تصویر شمارهء 1،نشان داده شده است؛و هر سه از جهان بینی منشعب می شود و با آن رابطهء علت و معلولی منطقی دارد.و سه ستونی است از بنای مکتب،که بر بنیاد «جهان بینی» بنا شده؛و در حقیقت،از آن،چون سه درخت،سر زده و روئیده،و تمامی «روبنای ایدئولوژیک» بر روی آن استوار گشته است.گوئی انسانی است که با سر و دست خویش،بار سنگین امانتی را حمل می کند،و در حقیقت نیز چنین است،هر انسانی که به آگاهی رسیده است و رسالت انسانی را در خود،احساس می کند.

پنج) ایدئولوژی:ایدئولوژی عبارت است از عقیده و شناخت عقیده.و به معنی اصطلاحی،بینش و آگاهی ویژه ای است که انسان نسبت به خود،جایگاه طبقاتی،پایگاه اجتماعی،وضع ملی،تقدیر جهانی و تاریخی خود و گروه اجتماعی ای که به آن وابسته است،دارد.و بر اساس آن،مسئولیت ها و راه حل ها و جهت یابی ها و موضع گیری ها و آرمان های خاص و قضاوت های خاصی پیدا می نماید.و در نتیجه،به اخلاق،رفتار و سیستم «ارزش»های ویژه ای معتقد می شود.

یعنی بر اساس جهان بینی ای که داری،و بر پایه های نوعِ «جامعه شناسی» و «انسان شناسی» و «فلسفهء تاریخ»ی که داری،عقیده ات دربارهء زندگی و به زندگی و رابطهء خودت با خودت،با دیگران و با جهان چیست؟و چه باید کرد؟چه اجتماعی باید ساخت،و یک نظام اجتماعی را به طور ایده آل،چگونه باید تغییر داد،و هرکس به عنوان فرد،نسبت به جامعه،چه مسئولیت هائی دارد؟چه درگیری ها،چه پیوند ها،چه دلبستگی ها،چه ایده آل ها،چه نیازها،چه مبانی اعتقادی،چه ارزشهای مثبت و منفی،چه رفتار جمعی،چه ملاک خیر و شرّ و بالأخره چه ماهیت انسانی و هویت اجتماعی دارد؟

بنابراین،، ایدئولوژی،عقیده ای است که جهت اجتماعی،ملی و طبقاتی انسان را و همچنین سیستم ارزش ها،نظام اجتماعی،شکل زندگی و وضع ایده آل فرد و جامعه و حیات بشری را در همهء ابعادش تفسیر می کند،و به «چگونه ای»؟ «چه می کنی»؟ «چه باید کرد»؟و «چه باید بود»؟ پاسخ می دهد.

اما جهان بینی،انسان شناسی،جامعه شناسی،فلسفهء تاریخ و ایدئولوژی،وقتی معنا و مفهوم دارند،وقتی به حیات و حرکت در می آیند،که در این مکتب،دو چیز مشخص باشند:مدینهء فاضله(اتوپیا) و انسان ایده آل.

شش) مدینهء فاضله (اتوپیا،جامعهء ایده آل):اتوپیا سازی – بر خلاف آن چه در ظاهر می گویند – نیاز فردی و قطعی هر انسان ایده آلیست.یعنی هر انسانِ دارای آرمان است.ایده آلیست،یعنی انسان آرمانخواه،انسانی که در آنچه هست،متوقف نیست و به سوی آنچه که باید باشد،پیش می رود و در تلاشِ «یافتن» یا «آفریدن» آن است.و این نشان می دهد که اساسا آرزویِ داشتنِ یک «جامعهء برین»،در فطرت هر انسانی و در وجدان هر جامعه ای است،و این تجلی روح کمال جوئی انسان است.

ادامه دارد...




      

کسی که طرح بنائی در ذهن و هدفی برای ساختن ندارد،اگر انبوه متراکم این همه مصالح ساختمانی را نداشته باشد،راحت تر است.این است که می بینیم عالِم و متخصص بی ایمان،بی هدف و بی خودآگاهی،موجودی است زشت تر از یک عامی،یک اُمّی.یک روستائی پاک،یک چوپان آزاد و یک ایلاتی فطری صاف و ساده،خیلی قابل تحمل تر و حتی «آدم تر» است از یک عدد «علامه»ء پر فیس و افادهء بی آرمان و بی مسئولیت و بی درد،که خود،دردی است بی درمان.

این است فرق «ابوذر» و «ابو علی سینا».«معتقدِ مجاهد» و «عالِمِ مجتهد»،«روشنفکرِ متعهد»و«دانشمندِ محقق»،«آگاه و مسئول و آرمانخواه»و«متخصص بی آرمان بی ایمان»،فرق بین «عقیده»و«علم»،«ایدئولوژی»و«فرهنگ».

علم،هنر،ادب،فلسفه،صنعت،انسان،زندگی،اخلاق،و حتی «وجود»،هنگامی «معنا» پیدا می کند و «روح» می گیرد و «جهت»،که در یک «ایمان» جای گیرند؛در نظام اعتقادی یک «مکتب» قرار داشته باشند.

و این همه،هنگامی ممکن است که همهء اینها بر اساس یک «جهان بینی» استوار باشند و با این «ملاک» توجیه و تفسیر شوند.

یک) جهان بینی: جهان بینی عبارت از نوع تلقی ای است که انسان از«هستی» یا «وجود» دارد.مقصود از جهان بینی،دید فلسفی و نوع تعبیر و تلقی اعتقادی ما از جهان است؛نه نظریهء فیزیکی دانشمندان از هستی یا طبیعت؛آنچنان که سارتر یا پاپ یا برهمن،دنیا را می فهمند،نه آنچنان که لاپلاس و گالیله و کپرنیک و نیوتن و انیشتن و پلانگ از آن سخن می گویند:«جهان بینی»،نه «جهان شناسی».

دو) انسان شناسی یا «اومانیسم»:عبارت از نوعی تلقی صاحب مکتب است - بر اساس جهان بینی اش – از موجودی به نام انسان؛که چیست و چه باید باشد.وقتی یک «مکتب» از «انسان» سخن می گوید و از «انسان شناسی» تعریف می کند،مقصودش تعریف و معنا و حقیقت انسان،در تلقی فلسفی و اعتقادی است،نه واقعیت موجود آن در علوم،از قبیل:فیزیولوژی،بیولوژی،پسیکولوژی،آنتروپولوژی و...؛مقصود،«حقیقتِ نوعیِ انسان» است،در عقیدهء او و در چشمِ مکتبِ مرامی و بینش عقیدتی،و نه در چشم خشک علمی.

 

«حقیقت» انسان،نه «واقعیت» او؛آنچنان که فلسفه و مذهب و هنر از او سخن می گویند؛مثلا بودا . کنفوسیوس و سقراط و افلاطون و ولتر و روسو و هگل و مارکس و تولستوی و سارتر و یا ابراهیم(ع) و مسیح(ع) و محمد(ص) و علی(ع) و یا هومر و گوته و حافظ و مولوی و تاگور و ...؛نه کلود برنارد و داروین و فروید.

 

سه) جامعه شناسی:مقصود،جامعه شناسی در یک مکتب است؛نه جامعه شناسی به عنوان یک علم و در نظر یک استاد دانشگاه.در اینجا مقصود،اعتقاد خاص انسان است بر اساس و به اقتضای مکتب اش،به جامعهء بشری و نظامی که برای آن قائل است،و نوع تلقی ای که از جامعهء بشری دارد.جامعه شناسی – در اینجا «جامعه بینی» - در یک مکتب،مشخص می کند که جامعه را چگونه واقعیتی می داند و چگونه آن را از نظر فکری و اعتقادی می شناسد.

چهار) فلسفهء تاریخ:مقصود از فلسفهء تاریخ،یعنی تلقی و مفهوم و حقیقت و حرکت و هدفی که فلاسفه یا پیامبران برای تاریخ – به عنوان یک واقعیت واحد و دارای معنا و جهت – قائلند.یعنی آن چنان که ابن خلدون و ویکو،امرنف،هگل،مارکس،امرسون،سارتر و تاین بی،آن را می فهمند،نه مورخان یا تاریخ نگاران بزرگی چون هرودوت و توسیدید و گیبون و طبری و بیهقی و ...

ادامه دارد...

 

 

 




      

شکل هندسی هیأت فکری و اعتقادی و تصویر ذهنیِ عقیده ای را که بنا بر اعتقاد من،یک مسلمان اسلام شناس آگاه این قرن،نه تنها از اسلام به عنوان یک اعتقاد دینی،بلکه در عین حال به عنوان یک مکتب فکری و به عنوان یک ایدئولوژی دارد؛تصویر می کنم.

آقای باشلارد - از متفکران عمیق اندیش بزرگ قرن ما،که قدرش ناشناخته مانده - درست مثل متفکرین سابق مانند دکارت و افلاطون معتقد است،وقتی که یک ایده،یک عقیده،شکل هندسی پیدا می کند،بیان درست خودش را یافته است.و هر عقیده ای که بتواند در یک هیأت هندسی درست بیان شود،تصویر بشود،خود دلیل بر منطقی بودن و درست بودن این عقیده است.خود شکل هندسی ای که در آن،یک مکتب بیان می شود،نشان می دهد که یک شکل،طبیعی است،یا طبیعی نیست؛منحنی نرمال است یا آنرمال است.و از این هیأت هندسی یک مکتب،می شود به میزان طبیعی بودن و صحت آن مکتب پی برد.

وقتی می گویم مکتب،«مکتب،عبارت است از مجموعهء هماهنگِ متناسب بینش فلسفی،عقاید مذهبی،ارزش های اخلاقی و روش های عملی،که در یک ارتباط علّت و معلولی با هم،یک پیکرهء متحرک معنی دار و دارای جهتی را می سازد،که زنده است؛و همهء اندام های گوناگونش از یک خون تغذیه می کنند و با یک روح زنده اند».

مکتب عبارت است از یک منظومه ای که در آن منظومه،احساسات فردی،رفتار اجتماعی،خصوصیات اخلاقی و به خصوص عقاید فلسفی،مذهبی و اجتماعی انسان،هر کدام کُره ای هستند که گرد یک خورشید می چرخند و یک منظومهء هماهنگ معناداری می سازند و مجموعا به طرف یک جهت و آهنگی در حرکت اند.

این ذهنیت اعتقادی آدمی است که مکتب دارد؛و این مکتب است که حرکت ایجاد می کند،سازندگی ایجاد می کند،قدرت اجتماعی ایجاد می کند،رسالت و مسئولیت انسانی به آدم می دهد.اما تخصص و علم،این آثار را ندارند؛و از وقتی که اسلام را از صورت «مکتب اعتقادی»،به صورت «فرهنگ و معارف و مجموعه ای از علوم»در آوردند،از حرکت و از مسئولیت و از آگاهی اجتماعی و از اثر و تأثیر بر روی سرنوشت جامعهء بشری انداختند.

حالا وقتی می گوئیم:«مکتب،هیأت فکری کامل یک انسانِ دارای عقیده است»،آن هیأت چیست؟

من این تصویر را که ظاهرا ساده به نظر می رسد،از جائی نگرفته ام؛ولی مجموعا از مطالعاتم بر روی ایدئولوژی هائی که بیش تر نسبت به آنها حساس بوده ام،یک چنین تصویری را طرح کرده ام،به عنوان تعلیم و تشریح آن چه «مکتب اعتقادی» نام دارد؛و به عنوان این نظریه که «یک مکتب اعتقادی کامل»،چنین هیأتی و پیکرهء تمامی را دارا است.

وقتی می گویم زیربنا،یعنی زیربنای اعتقادی،و وقتی می گویم روبنا،یعنی همهء عقایدی که از این اصل اعتقادی منشعب می شود.هر مکتب اعتقادی،باید دارای یک زیربنای اساسی و یک سنگ زیرین،یک عمود میانین خیمه ای باشد که همهء عقاید روی آن استوار است؛و آن عبارت است از زیربنای اعتقادی،که هر مکتبی – بدون استثناء،چه مکتب الهی باشد،چه مکتب مادی،چه ناتورالیسم و ماتریالیسم باشد،چه ایده آلیسم،چه فاشیسم باشد،چه مارکسیسم – باید یک زیربنا یا «سنگ بنا» داشته باشد؛و سنگ زیربنای هر مکتبی،عبارت است از «جهان بینی».

اگر کسی جهان بینی نداشته باشد،همهء عقاید و معلوماتش درست مثل آدمی است که اسباب کشی کرده باشد،یعنی مبلمان زیاد داشته باشد،اثاثیهء خانهء زیاد داشته باشد؛اما همین جور روی هم انبار کرده باشد؛ریخته باشد وسط حیاط.اطلاعات زیاد و معلومات متفرق داشتن،اما زیربنای جهان بینی نداشتن،مثل این است که همهء مصالح ساختمانی را داشتن،اما طرحی و هدفی برای این که چه می خواهیم بسازیم،نداشتن!

ادامه دارد...




      

قضیه ای که باید اول مطرح کرد،این است که موقع و موضع تاریخی این اسلامِ بیدار شده چیست؟موقع تاریخی این اسلام،عبارت است از این جمله:« مرحلهء تکوین ایدئولوژیک».ما الان در مرحلهء تکوین ایدئولوژیک هستیم.مارکسیسم،بیش از صد سال است که این مرحله را گذرانده است.از موقعی که مانیفست[مرامنامه]ء آن چاپ شده است،تا کنون بیش از صد سال می گذرد.در صورتی که ما هنوز داریم زمینه سازی می کنیم که کارمان به مرحله ای برسد،که به شکل یک مانیفست در بیاید.

یک ایدئولوژی ای که در مرحلهء تکوینی است،خود به خود برایش مسائلی و نیازهائی و مسئولیت هائی و خطرهائی مطرح است؛که بعد از تولدش،همهء آنها عوض می شود و تغییر می کند.همان طور که بچه هم وقتی جنین است و دورهء تکوینی اش را می گذراند،دارای یک بهداشت خاص،تغذیهء خاص،نگهداری خاص،بیماری ها و خطرات خاص است؛و بعد از تولدش،همهء مسائل او عوض می شود.

در مقام کشف فکر اسلامی،بر اساس همان اسلامی که وحی شده است،بر اساس همان اسلامی که در آن،«علی(ع)» ساخته شده است،باید عناصرش را،عناصر این مذهب را،این «علی» را،این «محمد(ص)» را،از درون این فرهنگ عظیم مسلمانی بیرون بکشیم و دو مرتبه تجدید بنا کنیم.مقصود از تکوین ایدئولوژی مذهبی این است؛به همان معنا که اقبال لاهوری می گوید.اقبال اصطلاح خیلی بهتری دارد و می گوید:«تجدید ساختمان طرز فکر مذهبی».و اصلا این کلمه،بهتر از تکوین است:تجدید ساختمان،تجدید بنا.

در این مرحلهء تجدید بنا،مسلما یکی از خطرناک ترین دشمنان،تغذیهء بد است.یک بار چوب این تغذیهء بد را خورده ایم.اسلام در این آغاز تکوین تاریخی-اجتماعی-اخلاقی-انسانی خود،تغذیهء بد شد،و ما هنوز با اسلام بیماری سروکار داریم،که مسمومیت غذائی دارد.زیرا:تغذیهء هندی شد؛تغذیهء مجوسی شد؛تغذیهء آتنی شد؛تغذیهء اسکندرانی شد؛مگر نشد؟بعد به صورتی در آمد که اصلا مزاج این اسلام،تغییر پیدا کرد.و آن چهار نفس مخالف سرکش اش که باید تعادلی ایجاد می کردند و سلامت و حیات و نموّ اش را تأمین می نمودند،به هم خوردند.یک مرتبه،یکی افتاد به فلسفه؛یکی افتاد به عرفان؛یکی افتاد به رهبانیت؛یکی افتاد به بینش علمی؛یکی افتاد به عقده در برابر فلاسفهء آتن؛یکی افتاد به عقده در برابر علمای هند؛و حتی یکی افتاد به عقده در برابر فلسفهء ایرانی.یکی از فیلسوفان بسیار عزیز و مشهور و خیلی موفق ما هست که در متن کتاب فلسفی اش می بینیم از فلسفهء نور اسکندرانی و نور اِسپَهبُدیّه و از این نکات آریائی صحبت می کند.

این عناصر وارد متن بینش،روح،اندیشه و مغز و خون اسلام شدند.و اکنون برای شست و شو شدن و برای سر کار آمدن دوبارهء این مزاج،به طوری که ما بتوانیم دوباره با چهرهء حقیقی اسلام نخستین و اسلام سالم و بدون میکرب و جُرثومهء خارجی،سر و کار بیابیم،احتیاج به کاری است،نه از نوع بزک کاری و کاغذ دیواری چسباندن و رنگ آمیزی کردن؛بلکه کاری از بنیاد،درست مثل یک کار تازه.منتها،تجدید بنای یک بنائی،که حتی شاید دو تا آجرش هم درست روی هم گذاشته نشده است.

در چنین دورانی،که دورهء جنینی است،تغذیهء فاسد،فسادی ایجاد می کند که بعد از تولدش هم،همراهش هست.

 

پایان




      

 

اسلام،مثل هر عقیدهء دیگر،تا وقتی در پوستهء جامد موروثی و بی مسئولیت فردی اش مطرح است،تا وقتی که در رابطهء بین فرد و خدا و بین زندگی فردی و آخرت مطرح است،از جهت آن که به صورت یک نیرو نیست و به صورت یک قدرت در زمان،مطرح نمی شود،دشمن ندارد،جلویش باز است و کسی به حساب اش نمی رسد.درست مثل کشوری که نفت ندارد،طلا هم ندارد،کائوچو هم ندارد و بنابراین خیالش از شرّ استعمار راحت است.

اسلامی هم که بو و خاصیت ندارد،از شرّ دشمن خیالش راحت است و دنیا برایش امن و امان و آرام است.هرکس بیاید،و هر جور که بشود،و دُور زمانه،دست هر کس که بیفتد،به هر حال به این اسلام،احترام می گذارد.چرا؟زیرا نیروئی است که برای هر قدرتی که موجود باشد،مسلّما ضرر ندارد،و نود درصد هم منفعت است.حداقل برای سرگرم کردن تودهء مردم،به کار می آید.و این نقش،نقشی است که برای هر قدرتی که روی کار باشد،در هر شکلی و با هر ایدئولوژی ای،مفید است.

اما وقتی که اسلام می خواهد از پوستهء جامد و سنتی قرون وسطائی اش بیرون بیاید و از رابطهء فردی اش و از محدودهء اخلاقی و روانی و شخصی و درونی اش خارج شود و به صورت یک موج،یک دعوت،یک رسالت،یک مسئولیت،و به صورت یک عاملِ ساختنِ انسان و جذب نسل جدید درآید،و در وسط زمین و زمان مطرح شود،خطرناک می گردد.

«اُمَّةً وَسَطاً»،یعنی گروهی که در وسط معرکهء زمان مطرح است.«وسط» یعنی این که اُمّت،در متن زمان و متن جامعه و صحنهء درگیری های فکری و اجتماعی و عرصهء نیروها و جناح ها مطرح است،حضور دارد.از گوشهء محرابش،مدرسه اش،حجره اش،به عرصهء کوچه و خیابان آمده،در متن اندیشه ها،در وجدان زمان و در صحنهء درگیری ها حضور پیدا کرده و ناچار جبهه گرفته است و ناچار دشمن و دوستش را می شناسد.می داند کجا قرار گرفته است،پس ناچار جهت دارد؛و وقتی جهت داشته باشد،معلوم است که تمایل اش به کدام طرف است و تضادّش با کدام طرف؟همهء دنیا برایش شمال و جنوب و مشرق و مغرب دارد؛گیج و گنگ و بی ربط با همهء واقعیات نیست.

وقتی که مسئله به این صورت،به صورت یک حرکت مطرح می شود،قیام می کند و می ایستد و خود به خود،به همان اندازه که امکانات تازه به دست می آورد،به همان اندازه که اوج می گیرد،به همان اندازه که در زمان حاضر،حضور می یابد،به همان اندازه که غنی می شود،قوی می شود،تکامل پیدا می کند،زنده می شود؛به همان اندازه هم البته آسیب پذیر می شود و به همان اندازه هم دچار خطر می گردد و به همان اندازه هم تمامی مخاطرات،از اطرافش به وی هجوم می آورند.و او نیز به همان اندازه باید برای حفظ خودش و شناخت موقعیت اش و جهت گیری درست در برابر این خطرات،حساسیت و هوشیاری داشته باشد.

الان اسلام در تنگنائی شدید قرار گرفته است که هر دو سو باهم،و شاید با آگاهیِ هم،بمباران می شود؛ و معلوم است که این اسلام،با این شکل،تضاد پیدا می کند؛اما با چه چیز؟:هم با منفعت ها و قدرت ها و طمع های جهانخواران؛هم با مکتب ها و ایدئولوژی ها و مذهب ها و عقائدی که مدعی نجات و دعوت انسان اند.یعنی اسلام،یک «هَوو» پیدا می کند و یک «دشمن»؛یک «رقیب» پیدا می کند و یک «خصم».

«قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا...: حفظ کنید خودتان و خانواده تان را از آتش...‏ »،الان بیش تر از موقعی که این سخن گفته شده است،دامنه و عمق و سهمگینی و خطر پیدا کرده است.ای کاش پیغمبر(ص) می بود و آتش های امروز را می دید که چگونه به دامن و به درون ما پیچیده اند؛و هیچ کس هم نیست که قطره ای،آب سردی بر روی این آتش بپاشد تا لااقل نیروی مقاومت این نسل را بیفزاید و رنج وی را تخفیف دهد.

همهء سرمایهء ما،همین بچه ها،به خصوص آنها هستند که درست در همان جبهه های رویاروی هستند؛هم جبههء مبارزه و هم خطر،و خود را مسئول احساس می کنند.اگر این نسل از دست برود،دیگر هیچ چیز نداریم و باید منتظر قیامت باشیم!همه اش همین است و بقیه اش تماما جزو باستان شناسی است.

ادامه دارد...




      
   1   2      >