سفارش تبلیغ
صبا
روشنگری اجتماعی

با این نگرش،آن چه در تاریخ اسلام برای ما افتخار آمیز است،نه تمدن قرن چهارم و نه قدرت و عظمت سرزمین اسلام و نه حتی انبوهی از فرهنگ و فلسفه و دانشی است که در گذشته،به این نام فراهم آمده است؛آن چه برای ما آموزنده و سخت شور انگیز و در عین حال،متن اصلی اسلام و رسالت آن است:تغییر انقلابی ارزش ها و آدم ها و رابطه ها و خَلق روح های بزرگ و دگرگونه و بینش های تازه و جهت گیری و مسئولیت و درد و راه و آرمان،و اساسا فهم نوین جهان و انسان و زندگی و تاریخ است؛که در آن نیم قرن نخستین و به ویژه ربع قرن اولیهء بعثت،پدید آمد؛و حاکی از خلق انسانی تازه و نژادی تازه و بر پا ایستادن انسانی با روح و بینش و ارزشهای تازه بود.آنچه (فرانتس فانون)،برای آینده و به عنوان غایت اصلی تمام انقلاب های عصر ما آرزو می کرد.

و با این ملاک در ارزیابی تاریخ،باید گفت از آن پس،در طول این چهارده قرن،تنها یک بار دیگر،آن «بعثت انقلابی» تکرار شده است و آن «روح» در کالبد یک عصر دمیده است و آن عصر،بی هیچ تردیدی و هیچ مبالغه ای،عصر ما است.

«رنسانس»،نه عصر تجدید تمدن و فرهنگ و قدرت اسلامی،که تجدید تولد خودِ اسلام،بعثت دوبارهء اسلام در نسل ما است.

در چنین زمانی،این همه خطیر و این همه خطرناک و در آستانهء ظهور تجدّد فکری و روحی اسلام،که بی شک به بعثتی اجتماعی و تکوین اُمّتی انقلابی در جهان فردا خواهد انجامید؛و اسلام پوست بر تن می دراند و دوباره متولد می شود و چنین تنگ و تاریک تعصب و جمود قرن ها را رها می کند و به عنوان یک «اُمّت وسط»،در متن زمان و در میانهء صحنهء درگیری های جهانی پا می نهد تا برای مردم،نمونه باشد.و طبیعتا در همان حال که از زیر آوار قرن های قبرستانی سر بر می آورد،در زیر ضربه های بی امان و کینه توز ارتجاع داخلی،استعمار خارجی،فرهنگ حاکم بر زمان و ایدئولوژی های مدعی قرار می گیرد.و این سرنوشتی است که هم اکنون آن را به چشم می بینیم.

به هر حال،در چنین شرایطی،شرایطی که در آن،سرمایه داری از دموکراسی و لیبرالیسم،که میراث انقلاب کبیر فرانسه بود،به سوی ماشینیسم رو می کند،و یک «طبقهء جهانی» می گردد.ابرقدرت های متخاصم،که یک قرن مردم و روشنفکران را فریفتند،اکنون دارند برای اسارت ملت ها و خاموش کردن توده های مردم و حفظ وضع موجود در جهان،با هم،همدست و همداستان می شوند.و مارکسیسم نیز،هم در سیاست جهانی و هم در نظام انسانی،خُلق و خوی بورژوازی می گیرد؛و در دنیای ایمان و اندیشه به بن بست رسیده و از حل و حتی تبیین و تفسیر پدیده ها و ناهنجاری های عصر ما عاجز مانده است؛و نارسائی های خویش را در پاسخ گفتن به نیازهای عمیق و آرمان های بلند انسان،به ویژه در برابر وجدان روشنفکران خودآگاه و آزاد پس از جنگ جهانی دوم به ثبوت رسانده.و اسلام،بعثت مجدد خویش را پس از یک دوران طولانی رکود،آغاز کرده است.

یکی از همفکران از من پرسید:به نظر تو،مهم ترین رویداد و درخشان ترین موقعیتی که ما در سال های اخیر کسب کرده ایم،چیست؟گفتم:در یک کلمه:تبدیل اسلام از صورت یک «فرهنگ» به یک «ایدئولوژی»،در میان متفکران؛و از سنّت های «جزمی موروثی»،به «خودآگاهی مسئولیت زای انتخابی»،در وجدان عموم مردم.

باید بگوئیم اسلام در این لحظه از زمان،دوران «تکوین ایدئولوژیک» خویش را می گذراند.درست مانند دوران تکوین نخستین اش در سالهای بعثت.اختلاف این دو،تنها بر سر منشأ آن است؛که در آن مرحله،«غیب» بود و در این مرحله که ما در آن هستیم،«قرآن» است.در آنجا مسئولیت «ابلاغ» و «امامت»،بر دوش یک رسول مبعوث – نبی - بود،و در اینجا،بر دوش تمامی علمای صاحب بصیرت و متفکرین و دلسوزان مسئول،که «وارث پیامبران»اند.[العلماء ورثة الانبیاء].

تشخیص چنین موقعیت تاریخی و مرحلهء تحولی یک نهضت،بزرگترین شرط اساسی یک «انتخاب درست و دقیق» است.

ادامه دارد...




      

 

تبدیل اسلام،از یک «فرهنگ» به یک «ایدئولوژی»:

این «زمان تقویمی» است که به واحد های هم اندازه و هم عرض تقسیم شده است.«زمان اجتماعی»،برعکس است.گاه یک لحظه اش،بیش از یک قرن می ارزد و بیش از یک دوران طولانی حساس و خطیر است.و این است که یک شب،می تواند از هزار ماه ارجمندتر باشد؛اگر آن شب،شب قدر باشد؛شبی که «ارزش»های انقلابی و نو آفریده می شود؛شبی که تقدیر نوینی برای انسان و تاریخ فردا شکل می گیرد[قدر،هم به معنی ارزش است و هم به معنی تقدیر].

انسان نیز چنین است.مقصود از انسان،نه آن نوع حیوان ناطقی است که علوم طبیعی و بیولوژی از آن سخن می گویند.بلکه مقصود،آن خودآگاهی،آگاهی و ارادهء آزادی است که:تصمیم می گیرد،انتخاب می کند.انسان همواره در انتخاب کردن است؛اما انتخاب از لحظه های خطیر و خطرناک تاریخ،لحظه های «قدر»آفرین و «تقدیر»سازی که همه چیز در دگرگون شدن است و همه چیز ویران می شود تا همه چیز از نو ساخته شود،معنی و محتوا و دامنهء دیگری دارد.انتخاب یک انسان،نه تنها حجم وجودی و نوع شخصیت وی و جهت و پایگاه انسانی- اجتماعی وی،که تعیین کننده و نیز نگاه دارندهء تمامی ارزش هائی است که وی به آن وابسته است و به آن عشق می ورزد و آن ها را می پرستد.

در این حال،«انتخاب»،عظمت و قداست و دامنهء یک «رسالت» را دارد؛و خودآگاهیِ یک انسان،ارزش و کیفیت «نبوّت» را،و در نتیجه،خواه یا ناخواه،فرد،در بودن و زیستن خویش،یک «اُسوه» می شود،یک «شهید»،یا «شاهد».نترسیم و بگوئیم موقع و مقام یک «امام» را می گیرد،و فلسفهء وجودی اش،تعبیری از یک «حجت» است و نقش تاریخی اش در آن لحظهء قدر،نقش یک «قائم»!

چه قدر این واژه ها،بارِ معنائی دارند و هیچ فرهنگ مذهبی،ملی یا ایدئولوژی در جهان نیست که مشابه آن را داشته باشد.و افسوس که در کاسهء حقیر ذهنیت و تنگنای تاریک فهم ما،این چنین فقیر مانده اند؛و گذشته از آن،در قالب چند چهرهء قدسی حبس شده اند و منجمد.

اکنون،ما در قلب پر تپش و داغ چنین لحظه هائی قرار گرفته ایم.اسلام در اواخر قرن سوم و چهارم به اوج عظمت و درخشش تمدن و فرهنگ خویش دست یافت؛و نبوغ های شگفتی در آن شکفت،که در زندگی نوعِ انسان،جاودان شدند.اما به نظر من،این اهمیت درجهء دومی دارد.برای اسلام و برای انسان،مهم تر از تمدن و فرهنگ و علم و نبوغ و اصل پیشرفت،شور و شرارهء یک «ایدئولوژی انقلابی» است.

آن چه «مدینه»،شهری کوچک و فقیر با دیواره های گِلی و چند درخت خرما را بر روم،تیسفون و استخر،کانون های بزرگ قدرت و مدنیّت آن عصر،فضیلت می بخشد و «صُفّه»ء ساده و گردآلود مسجد محمد(ص) را در چشم ما،از تالار پر شکوه و خیره کنندهء سِنای روم و آپادانای تخت جمشید،عزیزتر می سازد.آن چه برای ما اساس و آرمان است،ایمان و ارزش است.آن چه به آدمی،«جهت» می دهد؛به زندگی ،معنا می بخشد و می آموزد که:

«بودن»،چرا؟ و «زیستن»،چگونه؟

این زمزمه که:دیگر عصر ایدئولوژی گذشته است و اکنون دوران،دوران برتری و تفوّق تکنولوژی است،«توطئهء خطرناکِ قدرتمندانِ چپ و راستی» است که از ایمان هراس دارند؛و می کوشند تا خیانت های خویش را به مبانی اعتقادی در مکاتب غیر الهی،و ارزش های انسانی در آزادی افراطی و بی بند و بار،توجیه کنند.و برای این کار،هر دو قطب،بر اصل «پیشرفت»،تکیه ای آرمانی می کنند.پیشرفت،این نقاب فریبنده ای که امروز،در پشت آن،جنایت های هولناکی صورت می گیرد و عزیزترین ارزش های قدسی انسان،پایمال می شود!

ادامه دارد...




      

 

آن چه به حساب می آید،و حد و مرز و ارزش و اثر و عمل عقل را مشخص می سازد و محقَّق،«علم» است.علم در کار تحقیقی و اجتهاد،که اساسا یک کار علمی است،می تواند و باید اصل قرار گیرد.و مقصود از علم،تمامی دانش های انسانی یا طبیعی،از فیزیک و شیمی و بهداشت،جغرافیا و هیأت و انسان شناسی و جامعه شناسی و اقتصاد و ریاضیات و روانشناسی و سیاست و حقوق و تاریخ و ...است،که در هر اجتهادی،مجتهد را یاری می کند.حتی در کشف دقیق تر حقیقت و واقعیت شرعی و حکم عملی؛و ضرورت آن را برای مجتهدان امروز،بیش از همیشه احساس می کنیم و فقدان آن را می بینیم که چه کمبود فاجعه آمیزی را به بار آورده است.اقتصاد جدید را ندانستن و دربارهء ربا و اَشکال آن ،امروز فتوا دادن و احکام اقتصادی اسلام را گفتن.علم بهداشت امروز را نخواندن و در باب طهارت،اجتهاد کردن.سیاست را نشناختن و برای مردم،تکلیف معین کردن،یا رهبری امت مسلمان و نیابت امام زمان(عج) را مدّعی بودن...

عقل که هست،و همهء مجتهدین ما مسلما عاقل اند و به عقل خود عمل می کنند.اجتهاد،علم می خواهد.هر مسئلهء فقهی و حکم شرعی،مسئله ای از یک رشتهء خاص علمی است که باید با شناخت آن،نظر خاص اسلام را در آن باب پیدا کرد و اجتهاد نمود.

اصل چهارم هم،«زمان» است.جز اینکه اجماع علما و فقها نمی تواند قاطعیت علمی و تردید ناپذیر داشته باشد،و اجماع بر خطا نیز،در یک مسئلهء خاص،همیشه ممکن است.چه،یک مسئله،اصلا ممکن است در یک دورهء زمانی،اساسا غلط فهمیده شود و بعد تصحیح گردد.

اجبار و الزام عقل انسانهای همهء زمانها تا پایان روزگار،به تقلید و تکرار آنچه قدما حکم داده اند و تصویب کرده اند،نوعی جمود و ارتجاع است.اجماع،یکی از دلائل مؤیّده در اثبات یک نظر است.از همه مهم تر،مگر مسائلی که در بارهء آن ها اجماع وجود دارد،چه قدر است؟طبیعتا بسیار محدود است.و اساسا،مسائلی که در گذشته مطرح بوده است،محدود است؛و بی شمار مسائلی که بعد ها آمده و خواهد آمد و در آن باب،اجماع وجود نمی توان داشت.چه،چگونه یک موضوع محدود،می تواند یک اصل کلی و ملاک عام و همیشگی و مطلق گردد؟

آن چه همیشه هست و همیشه باید به عنوان یک اصل اساسی و ضروری و منطقی و اجتناب ناپذیر،در اجتهاد و استنباط احکام و حل مشکلات و تعیین تکالیف و شیوهء عمل مردم به حساب آید،«زمان» است.

ادامه دارد...




      

کتاب،سنّت،علم،زمان:

می توانیم مبانی اسلام شناسی و اجتهاد فکری و فقهی را اصلاح کنیم.برای اسلام شناسی نیز،در قبال قدما،از شیوه های پیشرفته و تجربه شدهء تحقیق علمی جدید بهره گیریم.شیوه های تحقیقی و متدولوژی علمی ای که امروز،موفق و مؤثر بودن آنها را،این همه پیشرفت های علمی به ثبوت رسانیده است؛و تمدن و دانش جدید،بزرگترین موفقیت های خیره کننده و سریع خود را مدیون اصلاح و تغییر شیوه های بررسی و تحقیق در عصر جدید می داند.

از نظر مبانی اجتهاد نیز،«قرآن و سنّت»،اصول ثابت و منابع تغییر ناپذیر شناخت ما هستند.ولی پایه هائی را که علما و متکلمین و اصولیون قدیم ما نهاده اند،که البته در عصر خودشان بسیار مترقّی و حتی افتخار آمیز بوده است،چرا نتوان هماهنگ با رشد فکری و علمی و تکامل معنوی و اجتماعی بشر تغییر داد و اصلاح و یا تکمیل کرد؟هیچ عاملی جز تعصب و یا توقف فکری در همان قرون پیشین،ما را به چنین جمودی و رکودی دعوت نمی کند،و روح اجتهاد،با این جزم اندیشی و بینش تقلیدی،آن هم دربارهء «اصول اجتهاد» و شیوه های اجتهادی،که باید در مسیر تغییر و تکامل جامعه و اندیشهء انسانی تغییر و تکامل یابد،مغایر است.

این است که من،به جای دو اصل «عقل» و «اجماع»،«علم» و «زمان» را پیشنهاد می کنم.به خصوص که این با روح و بینش شیعه و علمای مترقی و اصیل شیعی هماهنگ تر است.چه،باب اجتهاد را که مذهب ما باز گذاشته است؛و این بزرگترین عامل حیات و حرکت و نو ماندن مداوم مذهب در هر زمانی و زمینی است و نیز مخالفتی که شیعه،همیشه با اشاعره و ظاهریّه و اخباریون و دیگر متعصبان قشری داشته،و دستوری که امام زمان(عج) به علمای آگاه و مسئول شیعه برای همیشه صادر فرموده اند که: «حوادث واقعه» را با ملاک های علمی مکتب شیعی ارزیابی کنند،و در برابر آن،نظر علمی و جبهه گیری علمی خود و مردم را مشخص سازند.و توجهی که علمای ما به «عرف»،«ضرورت»،«تساهل» و علمی بودن و وجود شرایط و امکانات مساعد و مقتضیات و واقعیت گرائی داشته اند؛و تکیه ای که بر همین «عقل» به عنوان اصلی در کنار «شرع» و همسایه و همکار «کتاب و سنت» می کرده اند و بسیار قرائن و دلایل دیگر،همه حکایت از آن دارد که تجدید و تکمیل و تغییر و اصلاح و نوگرائی معقول و مترقی،و البته محتاطانه و مطمئن،در وسایل و روش ها و اَشکال کار علمی و تحقیقی و اجتهادی در اسلام،به ویژه با بینش شیعی،مجاز است و بیشتر از مجاز!

به خصوص که در این موضوع خاص،دو اصل «عقل» و «اجماع»،در فرهنگ فقهی شیعه،هیچ گاه قاطعیت مطلق و تردیدناپذیر را نداشته و «اِن قُلت» های زیادی دربارهء میزان و میدان عمل و عملکرد «اجماع» وجود دارد،که اجماع تا چه حد می تواند ملاک باشد و آن هم اجماع چه کسانی؟در چه شرایطی و چه مسائلی و...؟

گذشته از آن،«عقلِ» فکر شیعه،به همان اندازه که در برابر اشاعره،یک گرایش عقلی محسوب می شود،اما همیشه در برابر معتزله،که بینش مطلقا عقلی داشتند،بسیار محتاط عمل می کرد. با نزدیکی فکری که با این جناح داشته،می کوشیده تا فاصلهء خود را از این جهت حفظ کند و مخالفت شدید فقهای ما با «اهل رأی» و «اصل قیاس» که حتی آن را منطق ابلیس می خواند!و ابوحنیفه را به شدت می کوبید،از همین جاست.که گذشته از اینها،اگر عقل،به معنی فهم و شعور منطقی  انسان است،که اصل اصول است و فهم کتاب و سنت،به گونه ای که هر جا این دو ساکت اند،او خود مستقلا سخن بگوید و نظر بدهد،که به اجتهاد دینی ربطی ندارد.و شاید در دین،اساسا چنین حقی و چنین استقلالی نداشته باشد.

وانگهی،«عقل» به طور مطلق و مجرد یعنی چه؟به قول دکارت:عقل،سرمایه ای است که به تساوی میان همهء انسانهای سالم تقسیم شده است؛و اگر هم چنین نباشد،چه ملاک و نشانی هست که چنین نیست؟و یا فلان نظر،نظر عقل است و نه کتاب و سنت؟

ادامه دارد...




      

 

در دنیائی که استعمار جهانی،کمر به قتل اسلام بسته است،ایدئولوژی های نیرومند با پشتیبانی ابرقدرت های جهان،به جنگ خدا برخاسته اند و استعمار فرهنگی به مسخ ملت ها و محو اصالت های ما مشغول است،و سرمایه داری فاجعه های دیرین ظلم و غارت و بهره کشی و نظام طبقاتی را تا درجهء مرگ آوری تشدید کرده است و مصرف پرستیِ نسلِ پدر ها و ماتریالیسمِ نسلِ پسر ها را،با اسلام محمد(ص) و تشیع علی(ع) بیگانه می سازد؛جبههء ما،قیل و قال و مجادله های بی ثمر و حقیر نیست.

فاجعه های سهمگین و ریشه براندازی است،که با سلاح و توش و توان قدرت های جهانی،علم،تکنولوژی،سرمایه داری،فکر،فلسفه،فرهنگ،هنر،رفاه و مصرف پرستی تجهیز شده اند و کمر به «محو اسلام» و «مسخ مسلمانان» بسته اند و چه هوشیارانه،عمیق و قوی!

دشمنان ما در این عصر،امپریالیسم است،ماتریالیسم است و سرمایه داری،روح بورژوازی،استثمار،ماشینیسم،تضاد طبقاتی،فاشیسم،صهیونیسم،پوچ گرائی،حرص به رفاه،جنون مصرف،استعمار فرهنگی،با خود بیگانگی،لا ابالی گری و نیهیلیسم،گسیختگی تاریخی،مسخ فرهنگی و معنوی،سقوط ارزشهای اخلاقی،حکومت پول، و ...و به طور کلی،ماتریالیسم فکری که نسل پسر های ما را می رباید و ماتریالیسم اخلاقی و اقتصادی که نسل پدر هایمان را.

آن چه نسل جوان و روشنفکر ما را آسیب پذیر کرده است،یکی،نداشتن ایمان و ایدئولوژی،و یکی تسخیر شدن به وسیلهء ایمان و ایدئولوژی بیگانگان است.در آن صورت،جوان ما یک طعمهء راحت الحلقوم در کام امپریالیسم و استعمار معنوی و فرهنگی و اخلاقی می شود.

آن چه در برابر این هر دو فاجعه می تواند مقاومت کند،تبدیل «اسلام»،از مجموعهء سنت های موروثی،میراث های فکری و فرهنگی و طبقاتی و قومی و اجتماعی قدیم،تابو های خرافی،دُگم ها و جزم های شبه مذهبی خرافی،تعصبات ارتجاعی و عادات و آداب مرسوم «طبق معمول سنواتی»،به یک «دعوت و بعثت ایدئولوژیک» است.به گونه ای که در آن،خدا،جهان،انسان،تاریخ،جامعه و آرمان و جهت و جبههء فکری،اجتماعی،انسانی و عملی هر فرد یا گروهی که بدان ایمان دارد،روشن،مشخص و در رابطه ای منطقی و مترقی با هم،تفسیر شده باشد.

مسئولیت اصلی و اصیل ما،تنها یک چیز است و آن در یک کلمه: «تجدید بنای مکتبی و مسلکی اسلام با بینش شیعی،بر اساس کتاب،سنّت،علم،زمان.»

ادامه دارد...




      

 

مسئلهء «حُرّ»،مسئلهء منهای بی نهایت تا به اضافهء بی نهایت تغییر است و همهء این تغییر ناگهان،با تغییر «جهت» تحقق پیدا کرده است.مسلما حُرِّ صبح عاشورا با حُرِّ روز تاسوعا،نماز می خوانده است و چنان که می دانیم،پشت سر امام حسین(ع) هم نماز خوانده است.مسلما نمازخوان بوده،روزه گیر بوده،مسلما به پیغمبر(ص) اعتقاد داشته،به خاتمیت اعتقاد داشته،به قرآن اعتقاد داشته،به توحید اعتقاد داشته؛و امام حسین(ع) هیچ چیز تازه ای به وی نداده است.ظهر روز عاشورا،حُر هیچ چیز تازه ای نگرفته است،نه یک درس تازه،نه یک کلام تازه،نه فقه تازه،نه اصول تازه و نه هیچ چیز تازه ای امام حسین(ع) به وی نداده است.اما چه به وی داده است که او از یک پلیس کوفه و افسر پلیس کوفه،تبدیل شده است به یک چهره:زیباترین چهره در میان 72 تن چهره ای که زیباترین چهره های شهدا هستند.چه چیز،این قدر تغییر را به او داده است؟فقط «جهت»!

 

اگر «جهت» وجود داشته باشد،نه تنها تخصص،نه تنها همهء آن معارف اسلامی،حتی خرافاتی هم که در اسلام آورده اند،حتی روایات جعلی ای که در اسلام هست،حتی همین زنجیرزنی و سینه زنی هم به درد می خورد!یا برای آگاه شدن،و یا برای تجزیه و تحلیل کردن،یا برای نفی کردن،یا برای فهمیدن ناهنجاری ها و انحراف ها،و یا برای ساختن آن اسلام راستین در اندیشهء خودمان،در ذهنیت خودمان.اگر «جهت» باشد،تمام کتاب بحارالانوار به عنوان یک منبع و یک گنجینهء بزرگ،به درد متفکری می خورد که «جهت» دارد و «جهت» اجتماعی – زمانی - اسلامی را دقیقا کشف کرده است.

اما اگر کسی «جهت» نداشته باشد،اگر فقط و فقط به قرآن هم مراجعه کند و به هیچ کتاب دیگر هم مراجعه نکند،نه تنها دو پول ارزش ندارد،بلکه همان قرآن به عنوان عامل انحراف در می آید.مگر اینطور نیست؟خود همان قرآن.اصلا تمام فکرش را هم از قرآن و سنت می گیرد؛تمام ملّاهای سعودی!هروقت می پرسی،می گویند کتاب و سنت.خوب!بارک الله! از این حرف بهتر اصلا وجود دارد؟مگر خود پیغمبر هم غیر از این جواب می دهد؟خود علی(ع) هم غیر از این جواب می دهد؟اما می بینیم که آن کتاب و سنت های ملّاهای صعودی،فقط در جهت شرکتهای نفتی آمریکائی و پادشاه عربستان سعودی است و به همان درد آن ها هم می خورد.این کتاب و سنت چه جور است؟راست هم می گوید،غیر از کتاب و حدیث هم چیزی نقل نمی کند،نه از هیچ امامی،نه از هیچ خلیفه ای،نه از هیچ عالمی،اصلا از هیچ چیز.اما همان آیات و همان احادیث،فقط آن مصرف را دارد،یک مصرف نفتی دارد.

می بینیم که قرآنِ بی «جهت» هم بی معناست،بی معنا می شود،سنت هم بی معنا می شود،توحید هم بی معنا می شود.

امامت یعنی «جهت»؛اصلا لغت اش یعنی «جهت».این جهت را برو،اگر هم سرت را برگردانی،همهء کتاب و همهء سنت،تو را به بیراهه و گمراهی می کشاند.حتی توحید،اگر توحید «جهت» دار نباشد،خروارها فلسفه و حکمت و کلام راجع به توحید و اثبات توحید،جز مجموعهء خیالات پوچ،هیچ نیست.اما اگر «جهت» داشته باشی،توحید،یک عامی را تبدیل به ابوذر غفاری می کند.

وقتی که در «جهت» ایدئولوژیک،مسئلهء توحید مطرح شود،مسلم است که اوج می گیرد.یک توحید امّی داریم،یک توحید عملی و نیز یک توحید فلسفی.دنیا هگل را مطرح می کند،هایدگر را مطرح می کند،سارتر را مطرح می کند؛آنوقت است که باید متخصصی که ملّا صدرا شناس است،ابوعلی سینا شناس است،خواجه نصیر شناس است را به جنگ آنها فرستاد تا بتواند حرفش را بزند.پس این متخصص اگر در «جهت» باشد،به درد می خورد.

«جهت» درست،مثل یک لشکرکشی یا اردو کشی است.اردو کشی که درست باشد،افسر به درد می خورد،نقشه کش به درد می خورد،فیلم ساز به درد می خورد،شاعر به درد می خورد و حتی یک سبزی پاک کن هم اگر برای این اردو سبزی پاک کند،به درد می خورد.همه و همه در این «جهت» معنا پیدا می کند.اما «جهت» که گم بشود،همه چیز بی معنا می شود.

آن چه برای ما،در ذهن ما،ذهن روشنفکران ما به طور مشخص و قاطع و به طور صد در صد معین،هنوز مطرح نیست،«جهت» است.«من»ی که بر اساس یک اسلام شیعی مترقی امروزهء منطقی انسانی می اندیشم،باید مسلّم ببینم که در برابر استعمار،در برابر ایدئولوژی مارکسیستی،در برابر سرمایه داری،در برابر بوروکراسی،در برابر ماشینیسم،در برابر انسانِ مصرف پرست،در برابر آزادی جنسی،در برابر تمدن امروز،در برابر برنامه های دیگری که مطرح می کنند،«جهت»ام چیست؟در برابر همهء اینها،چه جبهه ای دارم،جایم کجاست،«جهت»ام کجاست و مسئولیت ام کجاست و چه چیزهائی را باید نفی کنم،چه چیزهائی را باید اثبات کنم،و اصلا می خواهم چه کار کنم؟




      

این نهضت را من ایجاد نکرده ام.من کوچکتر از آنم که ایجاد کنندهء نهضتی باشم.وانگهی،نهضت،بزرگتر از آن است که یک فرد،آن را ایجاد کند.

من در این مکتب،اگر برای خود،«عنوانی» قائل شوم،آن عنوان،حداکثر یک «شاگرد خوب» است و نه بیشتر!

استادان مان،همهء روشنفکرانی که از سید جمال الدین اسدآبادی به بعد،در دوران معاصر،برای تحقق آنچه «رسالت روشنفکر» می خوانند،تکیه گاه شان «اسلام» است.

در جامعهء ما،اکثریت مسلمان اند،پس تکیه گاه اکثریت،اسلام است؛اما به عنوان یک «دین»،یعنی یک «حقیقت متافیزیکی که از راه وحی،به مؤمنان اش رسیده و آن را دربست و بی چون و چرا قبول دارند».اسلام،برای این ها که اکثریتِ مسلمان اند،یک «تکیه گاه روحی» است.اما برای برخی سیاستمداران – که به ریشهء متافیزیکی آن هم معتقد نیستند – می تواند در نیل به هدف های سیاسی یا اجتماعی،یک «تکیه گاه اجتماعی» باشد.به هر حال،جامعهء ما چون مذهبی است،پس مذهب،یک عامل اجتماعی به شمار می رود.منتها،سیاستمداری ممکن است برای رهائی مردم،به آن تکیه کند و سیاستمداری دیگر،برای اسارت مردم.

اساسا،من این مرزهای قدیمی و مشهور میان «آسمان و زمین،ماده و معنا،قانون اجتماعی و وحی الهی،علوم دینی و علوم دنیائی،روحانی و حسمانی،طبیعت و ماوراء الطبیعه،روح و جسم،پدیدهء فیزیکی و پدیدهء متافیزیکی،برای دین مردم و برای دنیای مردم،در راه خدا و در راه خلق» را با «نگاه توحیدی» نمی بینم.این مرزبندی ها در جهان شرک مطرح است و به چشم احوَل یا دوبین،ثنویت (Dualisme)می آید.در «جهان بینی توحید»، عالم وجود،یک «پیکر پیوستهء واحد»ی است«زنده و آگاه»،که هم می اندیشد و هم احساس می کند و هم می آفریند و هم انتخاب می کند.در این تشبیه،شما هم طبیعت را می یابید و هم خدا را.می بینید که اساسا آن «تفکیک» ها،در این جهان بینی،فاقد معنی است.

نمی گویم:پیکره و روح؛نمی گویم پیکره ای که همان روح است.می گویم یک «پیکرهء زنده».عالَم،یک «انسان کبیر» است؛چنان که،انسان،یک «عالَم صغیر» است.خدا،فکر،خواست،آگاهی و آفرینندگی و حیات،این تنی است که طبیعت نام دارد.

فهم رابطهء میان خدا و طبیعت،در این تصویر واحد از جهان،معمای پیچیده و نامفهوم «وجود» را برای ما پدید آورده است.مشکل فهمیدن توحید،همین جا است.و این است که اندیشه های بزرگان بشری،ناچار یا به «دوگانگی شرک» افتاده اند و یا به «وحدت وجود»!

نمی توانیم بفهمیم؛ولی تشبیه می تواند فهم ما را به آن نزدیک سازد.بهتر است این تشبیهات را از شایسته ترین آموزگاران توحید بیاموزیم:یعنی از قرآن صامت و قرآن ناطق:

قرآن صامت،جهان را به چراغی تشبیه می کند که به شعلهء خدا روشن است(آی? نور: الله نور السموات والارض...) و قرآن ناطق،علی (ع)،چه دقیق اندیشه را بر سطح بام بلند و دشوار «توحید» نگاه می دارد و از پرت شدن به دو سوی شرک و یا وحدت وجود،که پرتگاه همهء اندیشه هاست،مانع می شود:

«داخل فی الاشیاء لا بممازجه»:خدا در درون پدیده هاست،اما نه به آمیختگی؛

«و خارج عن الاشیاء لا بمباینه»:و در بیرون پدیده هاست،اما نه به گسیختگی.

هم چنان که گفتم،پیشگامان راه ما،روشنفکرانی هستند که اسلام را تکیه گاه خود داشتند و دارند.ولی مسئله بر سر همین «تکیه گاه» بود؛که پرسیدند:تکیه گاه،به عنوان یک عامل اجتماعی و یا یک حقیقت متافیزیکی و الهی؟

و گفتم:در چشم توحید بین،این دو با هم مغایر نیستند.مثلا یک پدیدهء متافیزیکی مثل «وحی»،با یک پدیدهء فیزیکی مثل «جاذبه»،هر دو یکی است؛چون هر دو،کار یکی است؛چون «یکی» بیش نیست.«یک است و جلوش،تا بی نهایت صفرها»! اگر اختلافی در این دو هست،به اعتبار رابطه شان با منِ انسان است.

این است که قرآن – بر خلاف فلاسفه که عالم را به طبیعت و ماوراء طبیعت تقسیم می کند – می گوید:شهادت و غیب؛و این دو،از نظر انسان،چنین نامیده می شوند،مثل محسوس و نامحسوس؛نه مثل ماده و هیولی و جوهر و عَرَض و ...

من همیشه از طرح مسائل خیلی «علمائی حکمائی عرفائی» گریزان هستم.هر چند دلم می کشد؛اما همیشه می کوشم تا بر «نفس» خود مسلط شوم؛و برای این مردمی که به اندازهء خرج یک مرغ منجمد،درآمد ندارند و جامعه ای که هنوز از بیسوادی و خرافه پرستی و فلج عقلی و محرومیت های بدوی رنج می برند،«عِلم بازی» در نیاورم!




      

 

من از مولوی ممنون ام که بر خلاف شمس،تنها و بال در بال چند روح معراجی و استثنائی،به طَیَران روحی و تکامل وجودی خویش  در آسمان عشق و عرفان و عروج الهی مشغول نشد و نگفت «گور پدر این عوام کالانعام،و من،گنگِ خواب دیده ام و عالَم،تمام کَر»؛و ایستاد و معطلِ ما شد،تا شصت هزار بیت مثنوی سخن،با ما حرف بزند.

بزرگترین و عالی ترین حوزهء درس پروفسور لوئی ماسینیون را،من نه در دانشگاه سوربُن و نه در «کلژ دو فرانس» و ...که پای ستون مسجد مسلمانان پاریس دیدم؛که نشسته بود و چند سبزی فروش و عملهء مفلوک عرب الجزایری را نشانیده بود و به آنها که ،هم مذهب و هم زبان خود را در فرانسه و در آغوش استعمارگر خویش فراموش کرده بودند،حمد و سوره یاد می داد.

با این همه،فکر می کنم اکنون زمینهء فکری و تحول اجتماعی و تاریخی و جهانی مسائل به آنجا رسیده است که یک استعداد فکری و روحی،از پایگاه منیع فلسفه،ادب،هنر و عرفان نیز بتواند بزرگترین مسئولیت مردمی را،بدان گونه که از یک روشنفکر توقع می رود،تعهد کند و از این طریق،به روشنگری و تکامل و تعمق ایدئولوژیک و یا توسعه و تأثیر و خلاقیت اعتقادی و احیای ارزشهای ایمانی و انسانی،خدمتی استثنائی کند.

شرایط اجتماعی،مرا بر آن داشت که به جای خط سیر ذوقی و استعداد شخصی ام،مسیر تحصیلی و علمی ای «به درد بخور» را انتخاب کنم و در نتیجه،به سراغ جامعه شناسی و تاریخ رفتم.

امروز،نیازی که به شدت احساس میشود،تجدید فکری و فلسفی جهان بینی و انسان شناسی ایدئولوژی اسلام است که زیربنای آن در همهء ابعاد و همهء پایه ها است.و به همین دلیل نیز هست که اکنون از سوی مارکسیست ها و ماتریالیست های فلسفی،اقتصادی،اخلاقی و استعماری،اسلام با یک هجوم فلسفی و فکری و علمی و ذهنی رو به رو است.اساسا رشد ایدئولوژی ما به مرحله ای رسیده است که جهان بینی و انسان شناسی توحیدی ما،نیاز به بیان فلسفی و تفسیر عرفانی جدیدی،در سطح اندیشه و دانش عصر ما و انسان عصر ما را ایجاب کرده است.و نسل روشنفکر و متعهدی که به این طرز فکر،وفادار مانده است،ضرورت آن را به شدت احساس می کند.

احساس می کنم که انسان عصر ما،روشنفکر عصر ما و ایدئولوژی اسلامِ بیدار شده و به صحنه آمدهء ما،نیازمند چنین بینشی و برداشتی از جهان و انسان است.تحصیل فلسفه در غرب و سپس تکمیل اش با فلسفهء شرق و اسلام شناسی فلسفی،کاری است در مسیر مسئولیت و در جهت تکوین ایدئولوژیک اسلام.

 

پایان




      

 

اما آنچه در پیرامون ام می گذرد،همیشه آن چنان فجیع بوده است که استغراق ام را در این فضای پر از اندیشه و تأمل و احساس و زیبائی،نوعی خلسه و خلوتی می یافته ام،که به همان اندازه که نشانه ای از عمق و زیبائی و خلوص روح و جلال و علوّ و قداست جوهر و فطرت است،حکایت از وجود مختصری «بی غیرتی» نیز هست...و شاید هم،مفصّلی!

این است که با خود گفتم:من که از کیسهء فقیر مردم ام رفته ام تا چیزی بیاموزم و بازگردم،نمی توانم تنها به میل دلم عمل کنم و آزاد نیستم که تنها به مقتضای وضع روحی و استعداد شخصی ام،به آموختن و اندوختن مشغول شوم و همّ و غم ام همه این باشد که در پی آن چه به من رشد وجودی و غنای فرهنگی و لذت روحی و حتی کمال علمی و فکری و معنوی می بخشد،باشم.

زیرا هرگاه فلاسفهء بزرگ،نوابغ درخشان و روح های متعالی و هنرمندان و شاعران و متفکران برجسته ای را در تاریخ می یافته ام که از محیطی تیره و تنگ و منحط و از میان مردمی قربانی فقر و خواب و عقب ماندگی و جور و مصیبت برخاسته اند و قرن هاست که اندیشه ها و احساس های برجسته و زبدهء بشریت را با کشف و کرامات خویش تغذیه می کنند،اما مردم پیرامون خویش،زندگی و جامعه و شهر خویش و توده های محروم و محتاج عصر خویش را کمترین نصیبی نداده اند،نمی توان خود را از چنگ «سؤالی سرزنش آمیز»رها کنم.

عالی ترین درجهء شهادت و ایثار و اخلاص،نه تنها گذشتن از مال و جان،که از رشد و تکامل وجود و معنوی و علمی خویش است؛ و ایستادن برای پرداختن به مردم و حرف زدن با آن ها و پاسخ گفتن به نیازهای ابتدائی و عادی زندگی شان.

ادامه دارد...




      

 

موسیقی فلسفی و عرفانی هند،گرچه فهم آن برایم ساده نیست و به همان اندازه برایم تأمّل انگیز و عمیق است.و وقتی آن را در برابر آن چه به نام موسیقی به خورد ما می دهند،می سنجم،می فهمم که «حُرمت غِنا» چه خدمتی به انسان و چه حمایتی از حیات و هوشیاری و حرکت ملت ما و در عین حال،چه ادای احترام و تقدیر و تجلیل از موسیقی راستین و اندیشمند و روح و روحانیت بخش را در خود داشته و دارد؟

و نیز سمفونی های پرقدرت و جلال «بتهوون» و زمزمه های پر غم «باخ»،که همگی مناجات یک عابد شاعر عاشق و سرشار از ایمان و احساس و شعور است با خدا؛خدائی که همه،جلال و زیبائی و مهر است و با این همه،خویشاوند نزدیک و محرم و آشنا و دردشناس و آگاه از راز و نیاز و رنج و عشق و شکست و آرزوی روح آدمی و پر کنندهء پوچی و خلأ و سردی و سکوت این دنیا و این زندگی و انیس مهربان و امیدبخش و نوازشگر تنهائی ما...

خلاصه،آنچه عطش درون مرا سیراب می کند،فلسفه است و اشراق و زیبائی و عشق و شعر.و این است که هر جا،اینها همه یک جا جمع می شوند،مرا از شور و شوق و لذت و مستی به اوج رضایت و سیری و سیرابی وجودی می رسانند و به معراج روح می برند.این چنین است وقتی اوپانیشاد ها را می خوانم و یا مثنوی را می نوشم و یا موسیقی باخ را گوش می دهم و گاهی که به هزار زحمت،جمله ای از زبان شمش بیرون می کشم،در «مقالات شمس» که نسخه ای پر غلط و نامفهوم از او پیدا شده است.

این ذوق و استعداد و عشق و رضایت روح من است.

ادامه دارد...




      
   1   2   3   4   5   >>   >