سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
روشنگری اجتماعی

سلب مسئولیت از علم،ادب،شعر و هنر،اصل فریب قدرتهای مسلط بر بشریت است تا انسان را از بزرگترین سرمایه ها و عوامل نجات و رفاه و ترقی محروم کند و دانشمندان و هنرمندان را - که بزرگترین سرمایهء زندگی بشریت اند - از متن جامعه بیرون براند و در لابراتوار ها و کلاسهای دربستهء دانشگاهها محصور کند و به نوعی پارسائی آبرومندانه - به نفع خویش - ناگزیرشان سازد.

 

این است که می بینیم در دوره های دیکتاتوری و قلدری در تاریخ،انزوا طلبی و عزلت گزینی و پارسائی منفی و زهدگرائی و گوشه نشینی اجتماعی،این همه ترویج می شود تا جامعه،بهترین و پاک ترین روح هایش را نبیند و آن همه در زوایای خانه ها و غارها و رهبانیت های بی دلیل،بپوسند تا آنهائی که بر مردم مسلطند و در جامعه،ترکتازی می کنند،تنها با مردم عوام کالانعامی سروکار داشته باشند که از بهترین اندیشه ها و پاک ترین روح هایشان خالی اند.

 

شاید لفظ و تعبیر مسئولیت،نو باشد،اما تکیه ای که رهبران و روح اسلام بر مسئولیت هنر و علم و ادب -و حتی شعر- دارند،بیش از آنی است که امروز در دنیا مطرح است و تناقض ها و تضادهائی که بدون طرح مسئلهء مسئولیت،احساس می کنیم،یکی از اساسی ترین و درخشان ترین ملاک های تأکید و اصرار و تعصب اسلام است بر مسئولیت در علم،شعر،هنر،اندیشه و تحقیق.که تنها وجه ممکن هنر و علم را در خدمت اجتماع و ایمان می داند و شکل مخالفش را با شدت نفی می کند.

 

شعر جاهلیت،هنر برای هنر و شعر برای شعر است،شعر امرؤالقیس- و تمام شعرای جاهلی،معلّقات سبعه -که هنوز هم در ردیف زیباترین قصائد شعری جهان به حساب می آید،بر اساس ملاک شعر برای خود شعر به وجود آمد؛اما اسلام(قرآن به صراحت - شعرا را گمراهان دنبال می افتند- و مسلمین عملا و نظرا)چنانش کوبید که هرگز تاب سر بر آوردن نیافت.

و بعد از اسلام نیز -به قول طه حسین- شعرای جاهلی،شعر برای شعر سرودن را رها نکردند،اما در برابر منطق توده ای اسلام نتوانستند سر از خرقهء زربفت اشرافیشان در آرند.اما اینان که اکنون به نام شعرای جاهلی معروفند،واقعا شعرای جاهلی نبودند که مسلمانان شاعری بودند که شعر را برای شعر می سرودند و روح اسلام نفی شان می کرد و پیامبر اسلام(ص)می گفت:حتی دل مرد پر از چرک باشد بهتر که پر از شعر.

ادامه دارد...




      

از جامعه شناس  می پرسی که جامعهء بشری را سرمایه داری می سازد یا غیر سرمایه داری؟ و جواب می شنوی که: اینها به من مربوط نیست.من فقط می گویم که سرمایه داری چگونه پدیده ای است،چگونه به وجود آمد و چه تحولاتی یافت و چه انواعی دارد.اینکه بد است یا خوب،باید نگاهش داشت یا ویرانش کرد به من مربوط نیست.من گرسنگی را می توانم تجزیه و تحلیل کنم،اما نشان دادن راه سیر کردن گرسنگان کار من نیست.می بینید که چگونه با سرپوش زیبای حقیقت علمی و آزادی و عدم تعهد و مسئولیت عالم و با شعار آزاد شدن دانشمند و دانش،توده های انسانی و بشریت و جامعه هائی را که از ناهنجاری و تبعیض و تصادم و تضاد رنج می برند و راه نجاتی می جویند،از آگاهیها و روشنگریها و یاری هائی که علم - و به خصوص جامعه شناسی - می تواند ببخشد،محروم می کنند؟

 

در این صورت،علم در خدمت مردم نیست.فیزیکدان فقط می خواهد حقایق علم را کشف کند و جامعه شناس فقط در اندیشهء تجزیه و تحلیل واقعیت های اجتماعی است و هیچ کار دیگرشان نیست.روانشناسی و تعلیم و تربیت و اقتصاد و... نیز چنینند.وقتی علم از دسترس مردم دور شد و از هدایت مردم و تعهد مسئولیت سر باز زد و منزوی و گوشه نشین و پارسا شد،لقمهء بسیار چربی می شود که به سادگی در اختیار قدرتها قرار می گیرد. همچنان که امروز،علم آزاد شده از پیرایهء ایدئولوژی - و هر مکتب و مذهبی - بیش از همه در اختیار دشمنان مردم،دشمنان ایمان و هدف و دشمنان نجات بشریت قرار گرفته است.

 

هنر را برای هنر دوست بداریم،یعنی مردم را با لذت ها و زیبائی های مجرد سرگرم کردن و هنر را نیز سرگرم خلق این تفنن های ذوقی کردن،که فقط کسانی بتوانند از آن لذت ببرند که در رفاه مادی و اجتماعی به سر می برند و می خواهند فراغتشان را به فعالیت های هنری بپردازند و خلاصه شکم گنده های خرپولی که در مزایده ها و گالری ها،تابلوهای هنری می خرند به قیمت هائی که آوازه اش بپیچد!آنها که از هنر فقط پول دارند و هنر مکیدن و کید! این است که می بینیم هنر در خدمت هنر،به هنر در خدمت اشرافیت و رفاه تبدیل می شود.و تابلوی آن نقاشی که برای دل خویش نقاشی می کند،بی توجه به آنکه مردم بپسندند یا نپسندند و به درد مردم بخورد یا نخورد،فقط و فقط طعمهء دهان مناقصه و مزایده هائی است که به کاخ میلیاردر ها می انجامد.

ادامه دارد...




      

بحث اساسی ای که در جهان امروز مطرح است،مسئلهء مسئولیت را بیش از آنچه که ما در فارسی از این کلمه می فهمیم،ارزش و تعمق بخشیده است.اصل اعتقاد به اصالت مسئولیت یا آزادی هنرمند،بزرگترین تصادم میان دو قطب فکری جهان را - در شرق و غرب - سبب شده است.آیا هنرمند کسی است که ارزشهای مجرد ذهنی را آنچنان که خود می گزیند،و بر اساس ملاکهائی که خود می پسندد،خلق می کند؟و یا هنرمند،آفریننده و خلّاقی است که پیش از اصالت دادن به اثر هنری خویش،خود را مسئول انجام تعهدی می داند و اثرش را وسیله ای برای رسیدن به هدفی که رسالت خویش می شمارد؟

 

این دو تعریف،دانشمندان و متفکران،به خصوص هنرمندان و نویسندگان جهان را به دو قطب متضاد تقسیم کرده است. و اصل هنر برای هنر را در برابر هنر برای انسان - و برای ترقی و نجات و آزادی انسان و اجتماع - نشانده است.آیا علم به خاطر خود علم است یا به عنوان وسیله ای در خدمت نیاز انسانها،توده های مردم و جامعه های بشری؟آیا کسی که توانست اثری پدید آورد که احساسی را برانگیزد و با عناصر کلام،قطعهء زیبائی بسازد،شاعر است؟یا شاعر کسی است که تمامی قدرتهای بیان را به کار می گیرد تا انسانها را در نیل به هدفها - و آگاهی بخشیدنشان به زندگی و احساس،و مسئولیت ها و ناهنجاریهای سرگذشت و سرنوشتشان - یاری کند؟کدام یک از اینها واقعیت است؟از قول نیچه در یک جمله می گویم:

هنر برای هنر،علم برای علم و شعر برای شعر،فریبی است برای پوشاندن"نعش بودن" هنرمند یا دانشمند و  آبرومندانه  جلوه دادن گریزش از تعهد مسئولیت های اجتماعی!

 

در قرن بیستم فاجعه ای بزرگ،بسیار عمیق و هنرمندانه طرح شد و علم به خاطر خود علم ارزش یافت،نه در خدمت اثبات یا انکار مذهب،مکتب،ایدئولوژی و حق و باطل.من جامعه شناس،جامعه شناسی ام را وسیله قرار نمی دهم تا برای مردم مکتب بسازم،راه حل پیشنهاد کنم و به وسیلهء آگاهی های علمی جامعه شناسی ام،به رهائی و نجات هدایت شان کنم...چون جامعه شناسی تکنیک نیست که راه حل نشان بدهد.پیغمبری نیست که هدایت کند و مسئول اثبات و انکار مکتب یا هدفی نیست.کار جامعه شناسی محدود به این است که واقعیتی را در جامعه - یا واقعیتی را به نام جامعه - تجزیه و تحلیل-آنالیز-کند.فقط بگوید پدیده ای که در جهان به وجود می آید،عواقبی چنین دارد و حالتی که در جامعه هست،به علت این عوامل یا علل است.و چون راه نجات بپرسی،می گوید:مسئول راهنمائی نیستم،این کار فلسفه است و ایدئولوژی و مذهب...و چون از عالم بجوئی،پاسخ می شنوی که:جواب به آنچه که می پرسی،علم را نوکر هدفهای خاصی می کند،در صورتی که علم،آزاد است!

 

ادامه دارد...




      

 

 

مسئولیت شیعه بودن،غیر از آنکه یک بحث علمی و فلسفی و اعتقادی بسیار عمیق است،در قلمرو تحقیق محقق و متفکر و آشنا با مسائل علمی،خود به خود،بحثی عمومی نیز هست که هرکه به مکتبی - یا مذهبی - معتقد می شود،مسئولیت هائی را متوجه خویش می کند.و شیعه بودن نیز از این قاعده مستثنی نیست.هرکس در هر سطحی از تفکر علمی - با اعتقاد به هر مکتب و مذهبی،باید خویشتن را در برابر این پرسش بیابد که:اعتقادم چه مسئولیت هائی را متوجهم می کند؟به خصوص وقتی که مسئلهء شیعه بودن است و مسئولیت بسیار جدی تر و سنگین تر.چرا که یکی از خصوصیات مذهب تشیع - نسبت به سایر مذاهب برادر در اسلام - تعریف ایمان است.

 

دانشمندان شیعه در تعریف ایمان،غیر از ایمان به قلب و اقرار به زبان - شرط عمل و اجراء - و بنا به اصطلاح،عمل به جوارح را نیز می افزایند که اصل اصالت عمل است.یعنی همچنانکه در فلسفهء اگزیستانسیالیم،اصل پراکسیس(Praxis)مطرح است،عمل،ایجاد کنندهء واقعیت و حقیقت است و بی عمل،اعتقاد و عدم اعتقاد به چیزی،مساوی است.بی عمل مؤمن بودن،مساوی است با کافر و منکر بودن.زیرا به قول رگریه(Regrille)یکی از منتقدین هنر اگزیستانسیالیسم:هنرمندان بزرگ در آثاری که به وجود نیاورده اند،با بی هنران مساویند. مثلا فردوسی و مولوی که در به وجود آوردن شاهنامه و مثنوی،هنرمند و شاعرند،در آثاری که به وجود نیاورده اند،با دیگران و حتی کسانی که از خواندن و نوشتن نیز عاجزند،مساویند.و این در ذهنیت ماست که چون در کار خلق و آفرینش هنری هم نیستند-عمل نمی کنند-هنرمند و شاعرشان می خوانیم. روشنفکر مترقی و آگاهی که می داند و عمل نمی کند،با منحطّ جاهل خواب آلودی که نمی داند که عمل کند،مساوی است.کسی که تمام مسائل اجتماعی را دقیق و عالمانه تحلیل می کند؛اما از تعهد هر مسئولیت اجتماعی سر باز می زند،به اندازهء کسی که اصلا نمی داند جامعه چیست،ارزش وجودی دارد،زیرا که بد و خوب،ایمان و کفر و شیعه بودن و شیعه نبودن،بعد از عمل است که تحقق می یابد.دانشمندان شیعه،با این اصل اضافی و مکمّلِ - اصالت عمل - نشان می دهند که بینش اصلی شیعی،تا چه حد برای مسئولیت،اصالت قائل است.اصالتی بالاتر از وظیفه و تکلیف،اصالتی که در ذات شیعه بودن نهفته است،نه وظیفه ای که هر فرد پس از شیعه بودنش باید انجام دهد.

 

 

ادامه دارد...




      

صفویه با ترویج و تجلیل و تعظیم عاشورا و کربلا می کوشند که این همه را از محتوا خالی کنند و فقط شکل و فرم را ارزش ببخشند و جلوه دهند.دیروز که تمام دستگاههای حکومتی خلیفه می کوشیدند تا ولایت،عترت،شهادت،امامت،عدل،عاشورا و... از یادها فراموش شوند،روشنفکران ذاکرین بودند و به عنوان انجام مسئولیت شان با همهء آگاهی و شعورشان تلاش می کردند که عمق فاجعهء تاریخ و شکوه و عظمت و عصاره و روح انقلاب اسلام،در یادها بیدار شود و زنده بماند و فراموش نشود.

 

اما امروز که صفویه،تمام شعارهای شیعه را شعار خود کرده است و دیگر نه شعار زندانهای سندی ابن شاهک و زندانهای خلیفهء بغداد،که شعار عالی قاپو است و در کار مسخ کردن ارزشهائی هستند که به قیمت آنهمه خونهای عظیم به دست آورده ایم،رسالت روشنفکران شیعه چیست؟رسالت ما دیگر یادآوری نیست،چون همه به یاد دارند،چون خلیفه،شیعه شده است و بیش از مردم عدالتخواه و پیروان راستین علی و شیفتگان حسین،به یاد می آورد و می گوید و می گریاند و خود را به گریه می زند و بر دشمنان علی لعن می فرستد و از آل علی مدح و منقبت می گوید،اکنون،مردم آگاه شیعه،در برابر نظام صفوی که بر تشیع تکیه می کند،همان وضعی را دارند که شیعه در نظام اموی و عباسی،که بر اسلام تکیه می کردند،داشت.اشرافیت قریش،نقاب اسلام زد و شعارش قرآن و سنت،تا حق علی پامال شود و یاد حسین فراموش،یعنی روح قرآن و مسیر سنت مسخ شود.شیعه،بر منقبت تکیه کرد و بر ذکر.

 

و اکنون اشرافیت قومی صفوی،نقاب تشیع زده است و شعارش منقبت و ذکر! تا حقیقت علی پامال شود و فکر حسین فراموش!این است که وقتی زور هم بر ذکر تکیه می کند،دیگر ذکر نقشی انقلابی ندارد و ذاکر نه یک روشنفکر مترقی،که یک ابزار تبلیغاتی در نظام موجود می شود،این است که در عصر صفوی،دیگر یاد،رسالت نیست،رسالت،شناخت است.طرح واقعه نیست،تحلیل واقعه است،محبت نیست،معرفت است و بالاخره،در نظام تشیع صفوی،نه بر تشیع مطلق-که بر تشیع علوی تکیه کردن است.زیرا پیش از صفویه،شیعه وقتی نام محمد(ص) را می شنید،حق داشت بپرسد:کدان محمد؟ و پس از صفویه،شیعه وقتی یاد حسین(ع) را می شنود،باید بپرسد:کدام حسین؟       

 

   ادامه دارد...




      

چنین است که شیعه،این یادآوران ظلم هائی را که رفته است و می رود،ذاکرین خوانده است تا در وقت و بی وقت،و هر جا و هر زمان به یادت بیاورند که چه خونها ریخته اند و چه خونها می ریزند تا صدای مذهب و مکتب و عدالت را خاموش کنند.

پس اگر می خواهی باور کنم که از مایی،وقتی از محمد(ص) می گوئی،از علی(ع) می گوئی،از ائمه(ع) می گوئی،از قرآن می گوئی و از هرچه می گوئی،باید به کربلا گریز بزنی بر هرچه می کنی و بر هر چه می گوئی،باید امضای کربلا باشد تا سندیت داشته باشد و قبول کنم.

 

محمدی را قبول دارم که رسالتش در عاشورا تجلی می یابد.نبوّتی را می پذیرم که پیامش را در عاشورا کمال می بخشد.قرآنم،قرآنی است که به کربلا وصل می شود.ابراهیمم،ابراهیمی است که به حسین می پیوندد و اسماعیلم اسماعیلی است که به پسر حسین می رسد.من بی حسین،هیچ کسی را و هیچ چیزی را نمی پذیرم . چون حسین از طواف بیرون می آید و صف حاجیان را می شکافد و به سوی دیگری می شتابد،تو چه طوافی می کنی و بر گِرد چه می چرخی؟اگر به راه حسین نمی روی و به کربلا نمی رسی،آنقدر بچرخ تا سرگیجه بگیری،آنقدر که اگر در زیرت دانه های روغنی بریزند،چندین میلیون تن روغن نباتی تولید کنی و تمام ارزش طوافت نیز جز این نمی تواند باشد و نیست!

 

این است که اساسی ترین کار تبلیغی شیعه،ذکر است.یادآوری آنچه دستگاه،اساسی ترین کار تبلیغی اش از یاد بردن آن است.و این است که اگر از خدا و قرآن و پیامبر نیز می گوید،به حسین ختم می کند و به کربلا گریز می زند،چه،دستگاه زور و جنایت و جلاد حکومت نیز از خدا و قرآن و سنت پیامبر می گوید.حسین مرز فاصل حقیقت و دروغ و دیوار جداکنندهء جلاد و شهید است در نظامی که هم شهید و هم جلاد،یک کتاب دارند و یک پیامبر و یک دین.

 

اما اکنون صفویه آمده است و خود بزرگترین مروج ذاکرین و تجلیل کنندهء ذاکرین و برگزار کنندهء اصلی ذکر است.صفویه بر خلاف بنی امیه و بنی عباس،نمی خواهد تا آنچه را که به وقوع پیوسته است،از خاطره ها بشوید؛بلکه می خواهد بیشتر از همیشه به یاد بیاورد.آنها - بنی امیه و بنی عباس - می خواستند تا مردم را فراموش کنند و متوجه نباشند که چنین حادثه ای در تاریخ به وجود آمده است و صفویه می خواهد که برعکس،مردم در تاریخ،جز این حادثه چیزی به یاد نداشته باشند!اما فرق کار این است که آنها می کوشیدند تا داستان را محو کنند و این ها می کوشند تا معنی آن را مسخ نمایند.

ادامه دارد...




      

گروهی از دوستانم که به مطالعه در زندگی مردم،به گشت و گذار در گوشه و کنار این کویر رفته بودند می گفتند که در دهات طالقان،گروه شبیه خوانی دیده اند که 330 شبیه دارند،یعنی برای هر روز سال،تعزیه ای.و این بدان معناست که اگر حکومت می کوشد تا یاد شهیدان را پاک کند،ما برای هر روز،تعزیه ای نوشته داریم.اگر حکومت می کوشد تا عاشورا مطرح نشود،ما هر روز را عاشورا می کنیم و همه جا را کربلا.

 

روشنفکری از شیعه ای پرسیده بود،این همه هیاهو و ابراز احساسات و تظاهرات و این همه حسین حسین و محرم و صفر و همه هفته و همه ماه و همه سال چرا؟گفته بود:

ما مارگزیده ایم،در مورد غدیر سکوت کردیم و گفتیم تاریخ خود می گوید که در حجةالوداع - پرشکوه ترین نمایش مسلمین - و در جائی که هم اکنون روشن است و در زمانی که معلوم است،خود پیامبر(ص)،علی را به رهبری معرفی کرد و دیدیم که چگونه همه چیز را شستند و از بیخ،زیرش زدند.

این است که در مورد عاشورا،مرتکب این اشتباه نمی شویم،در شادی و غم،در عروسی و عزا و در آب خوردن و غذا خوردن،در تشنگی و گرسنگی و در همه حال،حسین حسین می گوئیم و عاشورا عاشورا و کربلا کربلا،تا نسل ما و نسلهای بعد از ما فراموش نکنند که بر شیعه چه گذشت و بدانند که بر شیعه چه می گذرد.

 

اینکه شیعه،یادآوران عاشورا و گویندگان فلسفهء انقلاب را واعظ و خطیب و سخنگو و عام و فقیه نخوانده و ذاکر خوانده است،بی معنی و تصادفی نیست.بزرگترین رسالت ذاکرین،کسانی که می توانند علیه ظلم و علیه کسانی و قلم هائی که تاریخ را به نفع قدرتمندان توجیه می کنند و علیه مورخین و نویسندگان و مبلغین و علما و روحانیون وابسته به همهء دستگاه ها که از حقیقت های پامال شده یاد نمی کنند و حادثه ها و قتل عام ها و مردان بزرگ و شهادتها را ندیده می گیرند و همواره پیرامون کاخدار ها و باج ستانان پرسه می زنند و زبان آنهایند،بجنگند،ذکر است.ذکر ظلمی که شده،ذکر بزرگترین حادثه ای که در تاریخ به وجود آمده،ذکر بزرگترین جنایتی که به دست خلفای رسول الله(ص) و به فتوای روحانیون وابسته به خلفا انجام گرفته و ذکر جنایتی که همواره در حق مردم و توده های محروم میشده است و می شود.

 

ادامه دارد...

 




      

در چنین وضعی است که رهبران آگاه و متعهد شیعهء انقلابی و مجاهد که سراپا درد اند و شهادت و روح جهاد و رنج از ظلم و جنایت و آگاه از تبلیغات و تلقینات دستگاههای وابسته به خلافت را می بینند که چگونه دستگاه خلافت در همان حال که قتل عام می کند و کاخ بغداد،در همان شب ها که امام شیعه و رهبران آزادی و تقوی و علم را در زیرزمین های هولناک خود به زنجیر کشیده و در سیاهچال ها شکنجه می دهد،در تالارهای پرشکوه افسانه ای اش از رقص کنیزکان و آواز مغنیان و گردش ساقیان و مدح و ثنای شاعران و تأیید و توجیه فقیهان،غوغا برپا کرده و نه تنها درباریان و امرا،که توده های مردم را نیز با آهنگ مستی بخش خواب آور لذت بار غنا چنان در بیخودی و لاابالیگری و تخدیر فرو برده که دنیا و مافیها را از یاد برده اند و دم را غنیمت می شمرند!فریادهای علی،خون حسین،قتل عام علویان،انباشتن زندانها و فقر و ذلت مردم مسلمان و فاجعه ها و ستم ها را فراموش کن،به این دردسر ها میندیش!یک دست جام باده و یک دست زلف یار،رقصی در این میانه چو مستانم آرزوست!

 

و در اوج فلاکت خلق و غوغای فاجعه و بیداد جور و جهل،به فریب لای لای نوازشگر می و مطرب،با لحنی خمارآلوده،عربده زن که:راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد،شعری بخوان که با او رطل گران توان زد.این غنا است،این نقش اجتماعی تباه کننده و تخدیر کنندهء غنا است،غنا نه تنها در فقه شیعه،بلکه در نظر همهء روشنفکران متعهد و همهء گروههائی که  صاحب ایدئولوژی اند و بار سنگین جهاد و بیداری توده را بر دوش دارند و حتی در نظر همهء هنرمندان و حتی موسیقی دانانی که به هنر،به عنوان یک عامل رشد و کمال انسانی و اجتماعی می نگرند و برای آن ارزش قائلند،حرام است و مبارزه با آن در متن رسالت اجتماعی و مسئولیت اعتقادی شان قرار دارد.

 

از این رو است که استعمار غربی،در افریقا،آن همه به جاز و رقص سیاه تکیه می کند و از آن تجلیل،تا از سیاه افریقائی،که یک مجاهد بیدار باید باشد،یک مطرب رقاص بسازد و می بینیم که امریکای ضد سیاه،چرا می کوشد تا به خود افریقائی بفهماند که سیاه اساسا یک نژاد هنرمند است!و البته مقصودش از هنر،رقص و آواز و موسیقی جاز است در سیوهء غنائی،که هنر افریقائی را در غرب نشان می دهد!

 

و این است که متفقین برای آنکه ناسیونالیسم مهاجم و خطرناک آلمان پس از شکست،دوباره جان نگیرد و روح حماسی آلمانی،لش و فلج بشود و قهرمانانش را از یاد ببرد و با شکست خو کند،الویس پریسلی ها را بت نسل جوان آلمان می کنند!غنا،موسیقی شهوی تخدیر کننده است و در نظام خلافت،سمبل رژیم و عامل تخدیر توده ها،و شیعه با تحریم آن،بزرگترین ضربه را به دستگاه زده است و نقش ضد اجتماعی آن را رسوا کرده و در برابرش به مقاومت برخاسته است.

 

ادامه دارد...




      

اینها موسیقی نیست،غِنا است.سمفونی شوپن و موتزار و باخ و بتهوون،غِنا نیست.بتهوون مُغنی نیست،سمفونی پنجم را که وقتی مَردِ آهنینِ آلمان،بیسمارک،می شنود،اشک بر گونه اش می دود و با حالتی تأمل آمیز و عمیق عرفان گونه،می گوید:در این اثر تمامی اسرار حیات و پیچ و خم های ناپیدای روح آدمی و بازی شگفت تقدیر را می شنویم،نمی توان با ترانهء (باباکَرَم،چرا نمی رقصی؟) و ساز و آواز شکوفه نوئی و موسیقی مردم سوسنی!و تصنیف های پوچ و متعفن کریم فکوری و غزلیات صوفیانهء می و مطرب و اسافل اعضاء یار که بدبختی و ذلت و تخدیر و تن به ضعف و لاابالی گری دادن و خیالات پرستی و تباهی یک جامعه را تکافو می کند یکی دانست و اثری را که انسان را چنان شکوهمند و قوی نشان می دهد که جبر در زیر چنگال های نیرومندش زوزه می کشد،با تصنیف های گلهای رنگارنگی که با آواز مستانه می سراید که:من خاک کف پای سگ کوی همانم،کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد!از یک مقوله شمرد و دربارهء هردو یک حکم صادر کرد،چون هردو موسیقی است!

 

اکنون باید به تاریخ برگردیم و به رسالت جهاد شیعه در بیداری و حرکت و تعهد و روح ایمان و جهاد و ستیزه جوئی مردم و مبارزه با دستگاه خلافت شام و بغداد و حکام و امرا و سلاطین وابسته اش در همهء ابعاد نظامی،اجتماعی،فرهنگی،مذهبی و اخلاقی آن.می دانیم که برای اولین بار،خلیفه معاویه،یک موسیقیدان و آوازخوان ایرانی را برای کاخ سبزش استخدام کرد و سپس مطربهای رومی و ایرانی و عرب به کاخ خلیفه روی آوردند،این سنت به تدریج که از صدر اسلام و آن روح جدیت و جهاد و عقیده و تعهد که در مردم مسلمان بود دور می شدند،در دستگاه خلفا و اشراف رواج بیشتر می یافت و در عصر بنی عباس به اوج خود رسید به طوری که نه تنها دربارهای عباسی به تقلید دربارهای ساسانی،شب نشینی های افسانه ای داشتند و موسیقی های باربدی و نکیسائی،بلکه از تمام دنیا از چین گرفته تا ماوراء النهر و اسپانیا،همه جا رقاصان و مطربان و آوازخوانان به دارالخلافه جذب می شدند و رقص شکم و رقاصی کنیزکان لخت،در محافل شراب و کباب و می و مطرب خلیفه غوغا می کرد و چنان در این راه پیش رفته بودند که بغداد پایتخت خلافت پیغمبر و مرکز اسلام!شهری افسانه ای شد و قصر هزارویکشب که در دنیا شهرتی اساطیری یافته است،رواج موسیقی و رقص و آواز و می و مطرب - یعنی غنا - نه تنها منحصر به دربار خلفا و حکام و سلاطین وابسته بود،بلکه طبیعتا در میان مردم نیز رسوخ و رواج شگفتی یافت و در این ره،هم حکام و هم صوفیه - که خانقاه هایشان پایگاه سلاطین غزنوی و سلجوقی و مغول شده بود - به نام رقص و سماع و دست افشانی و پایکوبی،نقش اساسی داشتند.

 

ادامه دارد...




      

برای بررسی این حکم،سه چیز را باید دانست:اصل حکم را.هنر موسیقی را.شرایط اجتماعی و زمان تاریخی صدور این حکم را.اولا موسیقی،هنری است همچون شعر که با کلمه و نقاشی که با رنگ و شکل و تئاتر که با حرکت خلق می شود،با صوت ترکیب می یابد و اشکال مختلف این ترکیب،انواع مختلفی را از آهنگ ها پدید می آورد که به معنی اعم،موسیقی نام دارد.موسیقی از نظر ابزار،فرم،محتوی و اثر به انواع حماسی،غزلی،عاطفی،مذهبی،قومی،سنتی،مدرن،کلاسیک،سازی،ضربی،زهی و غیره تقسیم بندی می شود که دربارهء هرکدام باید جداگانه قضاوت کرد و به ارزیابی پرداخت و از نقطه نظر های مختلف هنری،تکنیکی،اثرگذاری،اخلاقی،اجتماعی،فکری،تخدیری و تحریکی درباره اش حکم کرد.

 

درست همچون دیگر هنر ها،مثلا شعر که هم می تواند در خدمت آگاهی و ایمان و حذکت و سازندگی و ایجاد قدرت و شعور در جامعه قرار گیرد و نقشی چون شمشیر مجاهد داشته باشد و قلم روشنفکر و هم می تواند در خدمت جنسیت،خواب،تخدیر،انحراف،لذت جوئی غریزی و تباهی و فساد و هوس باشد و نقشی چون هروئین،زهر،بیماری،جهل و بلای مصیبت بار.

 

و اما در فقه شیعه - بر خلاف آنچه امروز در میان عوام رواج یافته - آنچه مطرح است حرمت موسیقی نیست بلکه اصطلاحی که در متون علمی ما وجود دارد و در زبان فقهای ما عنوان می شود،حرمت غنا است.همچنان که تغزّل به معنی سرودن شعر شهوانی و عاشقانه است،تغنّی،اصطلاحا نواختن و خواندن ساز و آواز است و مقصود از ساز و آواز،موسیقی شهوانی و عاشقانهء مطربی است که معمولا با رقص های هوس انگیز کنیزکان و آوازخوانی خوانندگان تصنیف های عشقی و شهوی یا غزلهای معشوق با قصیده های ممدوح یا هجاهای تبلیغاتی متملقانه علیه مخالف،با آواز تحریک آمیز در مجالس عیاشی و شب زنده داری های اشرافی توأم بوده است.

 

بنابراین،موسیقی را مانند هر هنر دیگری،به تخدیری و تحریکی،مثبت و منفی و حماسی و غزلی و به اصطلاح امروز روشنفکران،به هنر مسئول(هنر در خدمت جامعه)و هنر غیر مسئول یا لاابالی(هنر برای هنر،هنر در خدمت احساسات شخصی و تفنن و جنسیت و لذت)می توان تقسیم کرد.موسیقی در دو نوع حماسی(Epique)و موسیقی غزلی و شهوی(Lirique)مشخص است که موسیقی لیریک،موسیقی مطربی و ساز و آواز تفننی و عیش و نوشی و تخدیری است که اساسا ترجمهء غنا است و مُغنی همان مُطرب است.

 

همان که در گذشته به عنوان هنر مطرب ها و کولی ها و رامشگران و دسته های رقص و آواز و ضرب و ساز می شناختیم و امروز به عنوان برنامه های هنری در کاباره ها،شب نشینی ها،دانسینگ ها،کلبه ها،برنامه های چشمک و شو و صفحات درخواستی و موسیقی رقص در گروه های هنری تئاتر های لاله زاری،زنگوله ها،گربه سیاه،بیتل ها،جازهای آمریکائی،جانی هلیدی،الویس پریسلی...در فیلم ها،رادیوها،تلویزیونها و تالارها و جشن ها می شنویم.

 

ادامه دارد...




      
   1   2   3   4   5   >>   >