سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
روشنگری اجتماعی

چنین است که اکنون می خواهم آنچه را که آموخته ام،چون درسی برای خود و دیگران مطرح کنم و بگویم:هرگاه یک پدیدهء مذهبی یا اجتماعی یا...را در جامعه مان یافتیم و ارزیابی کردیم و با منطق سنجیدیم و با مسئولیتهائی که امروز مطرح است،مقایسه کردیم و غیر منطقی و محکومش یافتیم،ضابطهء علمی زمان و ملاک تاریخ را - یعنی سرنوشت خاصش را در تقدیر تاریخی اش - نیز مورد نظر قرار دهیم و با پیاده کردن آن در زمان و مکان خاصش ارزیابی کنیم.

 

پس برای شناخت و فهم عمیق و علمی پدیده های اعتقادی و عملی و اجتماعی مذهبمان و برای آگاهی از رسالت خاصی که شیعه در تاریخ اسلام - هم از نظر مذهبی و هم اجتماعی - داشته است،باید مسائلی را که هم اکنون با آنها تماس داریم،در ظرف زمان و مکان خاص شان ارزیابی کنیم و بشناسیم،یعنی اول روشن کنیم که ظرف تاریخی خاص شیعه چیست و بعد این مسائل را در آن ظرف بریزیم و بسنجیم و قضاوت کنیم و برگزینیم.

 

باز در همین جا توضیح دهم که حقایق اسلامی و شیعی،حقایقی ثابت و لایتغیّر است و آنچه که باید تغییر کند،نوع اعتقاد و کیفیت ابزار زمان،وسائل مادی و معنوی و شکل و شیوه و نوع کوششی است که در احیاء و حفظ و نشر این حقایق ثابت داریم.چه، اگر کسی معتقد باشد که به اقتضای زمان،باید در اصول اعتقادی یا عملی اسلام تغییراتی ایجاد شود،نمی توان معتقد به دینش شناخت،اما شاید بتوان به عنوان یک رهبر اجتماعی،یک متفکر و یا کسی که برای جامعه اش نیّت خیری دارد،پذیرفتش.

 

همهء فرقه ها و جناحها و بینش های مختلف شیعی و اسلامی در این اعتقاد باهم مشترکند که:اصولی که از قرآن و سنت بیرون می آید - اصول اعتقادی و عملی -  لایتغیر است،اما در مورد نوع دفاع و ارائه و طرح این اصول ثابت است که میان بینش های مختلف - در تشیع و تسن - اختلاف است.

 

این است که گروهی چون ما معتقدند که حقیقت ثابت اسلام و اصول و ارزشهای لایتغیر تشیع را باید در تجلی فهم های متحول زمان ریخت و بر حسب زبان علمی و بینش اجتماعی و نیاز ها و درد ها و مشکلات زمان و به اعتبار این مسائل و واقعیات عینی طرح کرد.چرا که وحی،همچون واقعیتی از وجود و یا طبیعت است و اصولش ثابت؛اما این علم است - یعنی رابطهء ما با واقعیت خارجی - که در حال تغییر و تحول و تکامل است.و با تحول و تکامل اینها است که اصول ثابتی که طبیعت را می سازد و قوانین علمی نام دارد،روشن می شود.

ادامه دارد...




      

سنجش واقعیتها با ظرف زمان و مکان خودشان:بنا به یک اصل جامعه شناسی،مفهوم و رسالت و نقش بسیاری از مفاهیم و اعمال،در طول تحول جامعه و در مسیر دگرگونی های زمان و تاریخ،دگرگون می شود.و این تغییر و دگرگونی،فاصله ای است از مثبت تا منفی،از انقلابی ترین نقش تا ارتجاعی ترین نقش.تاریخ و تحول اجتماعی واختلاف میان نظامهای اجتماعی،گاهی یک مفهوم و پدیده را آنچنان تغییر می دهد که خیر به شر،ارتجاعی به انقلابی و انقلابی به ارتجاعی تبدیل می شود و منطقی،غیر منطقی و غیر منطقی،منطقی جلوه می کند.

 

این است که غیر از حقایق و اصول مطلق - مقصودم حقایق و اصول ماوراء طبقاتی و به اصطلاح علمیش،ماوراء تاریخی(Suprahistorique) است که در همهء نظامهای اجتماعی و در همهء دورانهای متحول تاریخ یک جامعه،ثابت است - بسیاری از احکام و اعمال و افکار بشری در ظرف زمان و مکان خودشان معنائی دارند که چون این ظرف زمان و مکان - یعنی وضع اجتماعی - تغییر می کند،آن معنا هم دگرگون می شود.

 

پس،این را به عنوان یک اصل بزرگ بپذیریم که در ارزیابی هر پدیده،آن را با نگاهی ببینیم که در عصر پیدایشش دیده می شده است،نه اینکه با نگاه قرن حاضر - و دو قرن بعد از انقلاب صنعتی و انقلاب کبیر فرانسه و انقلابهای جهان و تغییر نظام تولید و روابط اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی و اخلاقی - به پدیده ای نگاه کنیم که در دوران های پیش پیدا شده و نقش خاص خویش را داشته است.با چنین نگریستنی،اگر حکمی صادر کنیم،حکمی است منطقی - چون با منطق امروز سنجیده ایم - اما بیجا و بی ارزش،چون آنچه را که محکوم می کنیم،امروز وجود ندارد،در دوره ای دیگر بوده و معنائی دیگر داشته است،پس به قول پروفسور برک:هر واقعیت اجتماعی را با ظرف زمان و مکان خودش بسنجیم.

 

مثلا وقتی دربارهء تعدّد زوجات در اسلام و در زندگی پیغمبر(ص) سخن می گوئیم،باید رابطهء اجتماعی و زمان و مکان را هم مورد ملاک و قضاوت قرار دهیم و آنگاه به ارزیابی بنشینیم،که جدا کردن یک پدیدهء  اجتماعی - یک قانون و یک عمل - از زمینهء تاریخی و اجتماعی اش و مطلق و مجرد قضاوت کردنش،عامیانه است.چون هر پدیده،در طی تحول نظامهای اجتماعی،از منهای بی نهایت تا باضافهء بی نهایت،تغییر می کند و از صورت مترقی ترین پدیده ها به صورت منحط ترین پدیده ها در می آید.

 

در اینجا لازم می دانم که باز تکرار کنم که مقصودم عقاید و احکامی نیست که مطلقند و ماوراء تاریخ و طبقات و اقتصاد و اجتماع،و مثل قوانین طبیعت - نه مظاهر طبیعت که در حال تغییر دائمی است - همیشه ثابتند.کشف این نگرش در شعائر شیعی برای من سخت تکان دهنده و هیجان انگیز بود.چرا که پیش از این،بسیاری از مسائل اعتقادی و عملی ای را که در جامعهء کنونی شیعه وجود دارد و انحرافی تلقی و ارزیابی می شود،همه را می کوبیدم و می کوبیدیم و انتقاد می کردم و به شدت آرزو می کردم که این همه از بین بروند و جایشان را به حقایق نخستین شیعه بدهند؛غافل از اینکه همینها،مسائل و اعتقادات و اعمالی بوده اند که در طی سرنوشت ویژهء تاریخی شیعه،نقشی انقلابی،منطقی و نجات دهنده داشته اند.

ادامه دارد...




      

یک شب با حالتی غیر عادی و با احساس اینکه در مستمعینم نیز چنین حالتی وجود دارد،این مسئلهء حیاتی را مطرح می کردم که اگر تشیع صفوی را کنار بگذاریم و با تشیع علوی رابطه ای مستقیم بیابیم،تا تابش مستقیمش،بی آنکه از فیلترهای صفوی بگذرد،بر قلبهایمان بتابد،وجدان امروز دنیای سوم و نسل عاصی قرن و وجدان مسئول و آگاه مسلمین در تمام دنیا،شعارهای اصلی تشیع،یعنی امامت،عدالت،ایمان و وحدت را خواهند پذیرفت.که شعارهای اصلی دنیای امروز،ایمان(در غرب) و عدالت و مبارزهء ضد طبقاتی(در دنیای سوم)و ایمان و عدالت و مبارزه با استثمار طبقاتی و بالاخص وحدت در برابر امپریالیسم و صهیونیسم(در دنیای اسلام)است.و اینها شعارهای اصلی تشیع علوی است...

 

و آنوقت مستمعی عوضی که از شنوندگان حرفه ای بوده است و از آنهائی که کار و زندگی دارند!و فرصتهایشان را بین شغل و خانواده و تفریح و سلامت و احتیاجات بسیار معقول و منطقی شان تقسیم می کنند و اندکی را هم به کارهای خیر و امور دینی می بخشند،صدایش درآمده بود که:با خانمم قرار گذاشته بودم که ساعت10 بعد از مجلس دینی به چلوکبابی برویم ولی تا ساعت 11 برنامه تمام نشده و خانمم در قسمت خانم ها و من در قسمت آقاها دور از هم،دور از چلوکباب!و سپس نصیحت که:آقا مردم برنامه دارند و شما کاری می کنید که مردم چون برنامه شان به هم می خورد،دیگر نیایند و بروند جائی که برنامه شان سر وقت تمام می شود...!می بینید که نه این می تواند شنوندهء فریاد دردمان باشد و نه ما گویندهء این چنین بی دردانی که پرداختن به دین و اعتقادهایشان،برنامه ای دارد که گاهی پیش از چلوکباب است و گاهی بعد از چلوکباب...و در هر صورت،فرع بر چلوکباب!

 

در زیر عنوان نقش انقلابی یاد(ذکر) و یادآوران(ذاکرین)در تاریخ شیعه،می خواهم نقش انقلابی همهء عقاید و شعائر اختصاصی شیعیان را مطرح کنم،حتی عقاید و شعائری که امروز در چشم یک روشنفکر آگاه و مسئول اجتماعی،که بینشی علمی و مترقی هم دارد،موهوم و بی منطق و تخدیر کننده و ارتجاعی،تجلی می کند،و[هر روشنفکر آگاهی] چه مذهبی باشد و چه غیر مذهبی،چه شیعی خالص و معتقد باشد و چه غیر شیعی،در محکوم کردن این دسته از عقاید و شعائر تردید ندارد.و ما خود نیز که به تشیع معتقدیم و مذهبی بسیار مترقی و نجات دهنده و آگاهی بخش،حتی برای انسان امروز می شماریم و می شناسیم،این مسائل را به شدت محکوم می کردیم و معتقد بودیم که باید مبارزه کرد و از میانشان برداشت تا بتوان ذهن جامعه را شستشو داد و برای پذیرش عقاید و شعائر اصلی و اساسی تشیع آماده کرد.

 

بنابراین موضوع سخن من،اعتقادات و شعارهای اصلی و نیز سنت ها و تظاهرات و اعمالی است که در نظر روشنفکران مترقی،که حتی به شدت شیعی هم هستند،عامیانه و منحط و محکوم جلوه می کند.در اینجا می خواهم اعتقادات و احکامی را که مورد ایراد و انتقاد قرار می گیرد مشخص کنم و روشن کنم که چرا این اعتقادات،از طرف این تیپ ها و منجمله خود من،انتقاد می شده و با تشیع نخستین یعنی تشیع علی(ع) و عترت و خاندان پیغمبر(ص) که اسلام راستین و حقیقی است،مغایر و متناقض تلقی می شده است.

ادامه دارد...




      

در ممالک اروپائی به شهید می گویند مارتیر از ریشهء مورت به معنای مرگ،مردن.و در اسلام بالاخص در فرهنگ شیعی که تکیه گاه اصلی آن شهادت است،به جای کلمهء مارتیر و به جای اینکه از ریشهء مورت،مرگ،فوت انتخاب کند،درست بر ضد این مفهوم کلمه ای را از ریشهء شهد به معنای حضور،حیات،گواه و نمونهء حیّ و حاضر انتخاب کرده و این دو کلمه،اختلاف دو بینش،دو نوع نگاه و دو نوع تلقی و شعور و فهم را در اسلام تشیع علوی با فرهنگ های دیگر جهان نشان می دهد.

 

اما مسئله ای باعث شد که نقش یاد و یادآوران یعنی ذکر و ذاکرین را که در تاریخ شیعه یک نقش انقلابی بوده عنوان کنم و از آن موضوع که بسیار عمیق و اساسی است فعلا صرف نظر می کنم به خاطر اینکه به طور کلی عادتم بر این است که دائما در حال مطالعه کردن،اندیشیدن،جستجو کردن،تحقیق کردن،پرسیدن و یافتن،که کار همیشهء من است و طرح یافته ها،دلیل خواندن و نوشتن و گفتنم.اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از این همه سر بتابم،درد با جان یکی شده،خواهدم کشت.

 

بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ و فرهنگ و مذهب و مردم مان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت،همه چیز را نابود خواهد کرد.این است که آرام نمی یابم چرا که درد،شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی  بدهد.و بیماران،به مرگ نزدیکتر از آن که بتوان به خوشایند و بدآیند دیگران اندیشید.

 

می بینید که من طبیب بی دردی نیستم که آرام و منظم معاینه کنم و نسخه بنویسم.بلکه دردمندی در انبوه دردمندانم با این تفاوت که درد را شاید اندکی بیشتر از برخی مردم احساس می کنم و مسئولیت را از برخی مسئولان رسمی شدیدتر و عمیق تر می شناسم و شاید هم چنین نباشد و فقط بی قرار تر از آنم که بتوانم مصلحت اندیشی کنم و بی نام و نشان تر از آنکه محافظه کاری را توجیه عقلی نمایم و فقط متوجه باشم که چیزی بگویم و جوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب.پس نه نویسندهء حرفه ای و نه گویندهء حرفه ای،و شنوندهء من نیز نمی تواند شنونده ای حرفه ای باشد.

 

من در کنار کارهای معمولم نیست که می نویسم و می گویم و نوشتن و گفتن را به عنوان کاری نیز،نگزیده ام که این فریاد شب و روز من است و صدای تنفسم.و اگر نجویم و نیابم و ننویسم و نگویم،مرده ام.این است که برای نوشتن و گفتن،وقت نمی شناسم و مگر می شود که برای نفس کشیدن،وقت خاصی معین کرد؟ و برای درد کشیدن و فریاد زدن،ترتیب و آدابی جست؟و کار مهم تری،یعنی اصلا کاری نمی شناسم که برای رسیدگی بدان،مدتی از نفس کشیدن،دست بشویم.و بالطبع خواننده و شنونده ام نیز باید چنان بخواند و بشنود که پنداری نفس می کشد،همچنان که نفس می کشم و زنده ام.پس میان گوینده و شنونده ای چنین،رابطه ای هست که نمی تواند با رابطهء گویندگان و شنوندگان و نویسندگان و خوانندگان عادی،طبیعی،معقول،منطقی و حرفه ای یکی باشد.

ادامه دارد...




      

بنابراین،رهبری شیعی،آن رهبریِ کوشنده نیست که به حکومت رسیده باشد و خاموش گردد.رهبری مستمر نهضتی است که اصلا در تاریخ دوازده نسل،ضد حکومت است!آن انقلاب ضد حکومتی است که تحت رهبری مستمر و تعیین کنندهءامامت،هرگز اجازه نمی دهد که امت متلاشی گشته هریک به دنبال فریبکار حقه بازی به راه افتند.

 

دورهء غیبت صغری می رسد...امام در این  دورهء غیبت که به طول یک عمر کوتاه طبیعی است از مرکز مخفی گاه خود،با اعزام پیک هائی و با ارسال بودجه و تجهیزات،سازمان مبارزه را در سرتاسر کشورهای اسلامی و به خصوص در قسمت های شرق عالم اسلام،از بلخ و بخارا تا نیشابور رهبری می کند.دستگاه حاکم،هر قدر تلاش و کوشش می کند نمی تواند در مقابل پوشش همگانی و سرسختانهء تاکتیک تقیّه،این دوازدهمین رهبر را دستگیر و نابود کند.

 

و سپس غیبت کبری آغاز می شود...در این دوره،رهبری و هدایت امت بر عهدهء خود امت گذاشته می شود تا بر اساس همان ایدئولوژی مترقی تشیع،عالم ترین و عادل ترین راهبر را از میان خود برگزینند تا به نیابت امام معصوم و همانند او و بر اساس استراتژی ائمهء شیعه،سنت مبارزهء دویست و پنجاه سالهء آنها را ادامه داده،امت اسلام و جامعهء بشری را در راه مبارزهء مستمر آنها بر علیه نظام مستمر تاریخ،زورمند و زرمند و مزوّر،راهبری کند(امر به معروف و نهی از منکر).

 

دورهء غیبت دوره ای است که تداوم و استمرار رهبری مبارزهء امت که قبلا تا دوازده نسل از طرف بالا و از طرف فرماندهی انقلاب تعیین شده بود،با همان ایدئولوژی و هدفها و شعارها و استراتژی و جهت گیری...به خود مردم آگاه شیعه منتقل می شود تا آن عالم ترین و عادل ترین رهبری را به نیابت امام انتخاب کنند که سنت مستمر امت را در امور رهبری امت اسلام و بشریت ادامه داده،مبارزهء آنها را در امر به معروف و نهی از منکر،دائما رهبری کند تا از این راه،مردم را آنچنان در برابر نظام حاکم و مستمر تاریخ که همواره زورمندتر و مزور تر و زرمندتر می شود،بیدار و هشیار و آگاه و مؤمن و آمادهء مبارزه نگاه دارد که در جهان،دیگر زور را نپذیرند،فقر را تمکین نکنند و ناآگاهی را تسلیم نشوند و بر علیه آنها قیام کنند تا قائم(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف)برسد. 

 

میلاد شهید،یک معنی بزرگ و تکان دهنده دارد،در این آفرینش بزرگ،شهید تنها موجود زنده ای است که میلاد دارد اما مرگ ندارد....در اروپا و زبانهای غربی،شهید کسی است که در راه عقیدهء خود،مرگ را برای مبارزه با خصم،در دوران نتوانستن انتخاب می کند و کلمه ای که برای بیان و نامیدن شهادت و شهید به کار رفته،با کلمه ای که در فرهنگ اسلامی برای تسمیهء کسی که در این راه،مرگ را انتخاب کرده است و به کار می رود،اختلاف بینش اسلامی نخستین را با بینش غیر اسلامی نشان می دهد.

ادامه دارد...




      

در نیشابور، دوازده هزار نویسنده،از او - که از خانوادهء وحی است و از خاستگاه امامت - تقاضا می کنند پیام و سخن تازه ای از قرآن و پیغمبر بزرگ اسلام بازگو کند.همه منتظر سخن تازه و حدیث نشنیده ای هستند،منتظرند عمیق ترین مسائل فلسفی،کلامی و فکری را بیان کند که ناگهان[امام می فرماید]:شنیدم از پدرم،پدرم از جدم،جدم از جد جدم...که پیغمبر فرمود...همهء علما،فقها،محدثین،مفسرین بزرگ روزگار،دو قرن بعد از وفات پیغمبر،منتظرند سخن تازه ای از زبان فرزند او بشنوند.....لا اله الّا الله...!در بین شما فقها،علما،فلاسفه و...همه چیز از فقه و علم و فلسفه و...گرفته تا شعر و ادب وجود دارد به غیر از حرف حق توحید:لا اله الا الله.

 

در صورتی که این یک سخن،اصل است...شما که بسیاری از مسائل و مباحث را می دانید[و میدانید که راجع به بیت الخلاء،بیست و هفت مسئلهء تکنیکی و متدیک وجود دارد که اگر آدم بخواهد همهء آنها را عمل کند،باید همهء عمرش این کاره باشد]توحید،دین اصل و شعار جدم رسول الله(ص) را به عنوان سخن تازهء من که از مدینهء پیغمبر می آیم بشنوید...اما نه به تنهائی - که سخن فلسفی و کلامی و ذهنی خواهد بود بلکه قبول آن -...به شرط قبول من؛یعنی امامت...!...آری شرط تحقق این توحید،اصل امامت است:من و امثال من،شرط تحقق این توحید هستیم...!

 

امام با این سخن کوتاه،در برابر آن جمعیت انبوه،نفی اسلام خلافت می کند در برابر اسلام امامت،نفی رژیم اسلام قدرت می کند در برابر اسلام عدالت و بالاخره اثبات اصل توحید می کند به شرط اعتقاد به اصل امامت.بلافاصله بعد از آن چند کلمه،روشن است که سرنوشت امام  چه خواهد بود...در سرتاسر ایران،شروع به قتل عام همهء علویان می کنند،در اقصی نقاط این سرزمین،شیعیان را در اولین فرصت،از دم تیغ می گذرانند اما...همین،پیروزی بزرگی است!امام رضا با انتخاب این استراتژی،بعد از خود،عاشورای بزرگی برپا می کند همانند عاشورای خونین حسین.از آن لحظه به بعد،هر علوی هر شیعی،پشت هر تخته سنگ و تپه و کوه پرت و دشوار کوهستانها را سنگری قرار می دهد برای بیداری مردم و برای مبارزه با خلافت جور....تا می رسد به مسئلهء انتظار...

 

[امام زاده هائی را که امروز در صعب العبور ترین و پرت ترین نقاط کوهستانها می بینیم،مدفن آن شهدای علوی و شیعی است که بعد از آن قتل عام و کشتار،به بیابانها و کوهستانها پناه می برند تا به دور از چشم عمال و داروغه های خلافت،به قلب توده های دورترین روستاهای تشنهء عدالت،نفوذ کرده و آنها را در دل سهمگین ترین کوهستانها و بیابانها بر علیه دستگاه حاکمهء جور بیاشوبند و بذر مقدس مبارزهء ائمهء شیعه را در عمق دلهای آرزومند و رنجدیدهء آنها بپاشند و آنرا نسل به نسل،بارورتر کنند.چنین است که در پشت هر تپه ای،کنار هر تخته سنگی و در زیر هر دیواری،شهیدی خوابیده است و امامزاده ای برپا]

ادامه دارد...




      

مدعیان دفاع از این امام و تشیع او،عمل امام(ع) را چنین توجیه می کنند که:نه خیر آقا.امام علیه السلام را در فشار و تنگنا قرار دادند...گفتند که اگر ولایتعهدی را قبول نکنی،تو را می کشیم.و لذا امام هم - همینجوری - مجبور شدند ولیعهد بشوند! کجای این توجیه را می شود به حساب دفاع از شیعه و تشیع گذاشت؟جائی که حقیرترین پیرو این خانواده را نمی توانند با تکه تکه کردن جانش،در برابر بزرگترین قدرتها به زانو درآورند،چگونه رهبر چنین فکر و نهضتی،سلامتی جان خود را مصلحت می داند و همکار خلیفهء ستمگری چون مأمون می شود؟آخر کجای این مطلب،مسئلهء علمی است تا من اینطور نظر بدهم ایشان هم آنطور؟مگر اشکال علمی است که یکی اینجور نظر بدهد دیگری هم بگوید که امام به خاطر حفظ جان زن و بچه و فرزندان و آبروی خود بود که بر علیه مردم،همکار دشمن مردم شده است؟

 

امام از یک طرف،اساس کار را بر این می گذارد که در این مقام،هیچگونه امر و نهیی  لفظی یا عملی انجام ندهد و از طرف دیگر،عازم خراسان می شود!شکی نیست که نه تنها خود امام به علم امامت خود،بلکه حتی دیگران هم با شعور و آگاهی خویش می دانند که امام رضا(ع)،هرگز وسیلهء خوبی برای خلافت نخواهد بود و بالاخره شهید خواهد شد - مگر اینکه العیاذ بالله کاملا از پوستهء امامت خود بیرون آمده،مانند طاهر ذوالیمینین و سلف سیاه و غیره،همدست خلیفه باشد(که این هم محال است)از طرفی چنانچه دعوت را نمی پذیرفت و در مدینه،گمنام و مجهول،باقی می ماند(که اکنون زیارتگاهی بیش نیست)در این صورت،هیچکس از وضعیت و سرنوشت فرزندان و وُرّاث  حیّ و حاضر پیغمبر اسلام(ص) که متصل به سرچشمهء زلال وحی است،کوچکترین خبری نمی یافت چرا که خبرها همه در دارالخلافهء بغداد است و در ری و روم و قرطبه(!)

 

پدرش امام موسی کاظم و جدش امام جعفر صادق(علیهما السلام) در همان مدینه ماندند ولی از یرکت تبلیغات دستگاه انسان کش خلافت،مسلمانان آسیا و اروپا و افریقای آن روز که اساسا مسلمان شدهء دست همین خلفا بودند - اصلا خبری از آنها نگرفتند و ندانستند که در پشت پردهء این تعظیم شعائر و ترویج علوم و فرهنگ،فریادِ زنی به نام فاطمه(س)،غصب حقی به نام علی(ع)،خونهای پاکی به نام حسن و حسین(ع)،تبعیدی تنهائی به نام ابوذر،شهدای پاکبازی چون حجر و عمار و...به وادی فراموشی سپرده می شوند!تنها همین را از تبلیغاتچیان خلیفه شنیده و می شنیدند که عده ای به نام خانوادهء مقدس پیغمبر،در دهی گرد آمده اند به نام مدینه[که بعد از 1400 سال،جمعا سی هزار نفر جمعیت دارد] که بعدا هم کارشان به اخلال در دین و خرابکاری در امت کشید...و قضیه تمام شد!

امام،امامت در مدینه را هم صلاح نمی بیند،پیشنهاد را می پذیرد و حرکت می کند.می خواهد نیاز دستگاه را با آن شرایط،وسیله قرار دهد تا از آن،به عنوان برج فریادی[قرار دهد تا به وسیلهء آن]،شعار تشیع و راه شیعه را،غصب حق علی و انحراف از دین را،خونهای پاک شهدا و حق محرومان ستمکش را...دیگربار بر گوش همهء عالم فروکوبد.

ادامه دارد...




      

امام موسی کاظم(ع) تمام عمر خود را گرفتار زندان هارون،خلیفهء اسلام! می شود و نمی تواند نقشی را که می توانست ایفا کند...استراتژی امام رضا(ع) آغاز می شود که استراتژی ای کاملا تازه است و بسیار حساس و سخت قابل تأمل.چرا امام اینچنین استراتژی حساسی را پیش می گیرد؟به نظر من دلیل آن چنین است:بعد از واقعهء عاشورا و ریخته شدن خونهای پاک،فریاد تشیع رو به خاموشی می گراید.

 

دیگر هیچ کس قدرت یادآوری یاد و خاطرهء اهل بیت(ع) را پیدا نمی کند مگر در اعماق خانه ها. همهء دستگاههای تبلیغاتی نظام حاکم به کار می افتند تا مسیر انحرافی تاریخ بعد از پیغمبر اسلام(ص) را طبیعی و عادی جلوه دهند و به گوش مردم بخوانند که اصلا در عاشورا خبری نبوده،فریادی به نام تشیع نبوده،همهء کارها از خلافت ابوبکر و عمر گرفته تا خلافت حضرت خلیفه که الان تشریف دارند،همه به دستور خود پیغمبر(ص) بوده اند و اصلا در این فاصلهء تاریخی هفت هشت نسل،حادثهء قابل ذکری اتفاق نیفتاده است!تبلیغاتچی های دستگاه،هرچه می گویند،عامهء عوام هم با جان و دل گوش می کنند،مورّخ که نیستند تاریخ بفهمند و عاشورا را بشناسند.آدم هائی ساده هستند که بازیچهء بلندگوهای استحمارگر خلیفه شده اند.

 

فقط در منطقهء محدودهء مدینه و حجاز است که هنوز یاد پیغمبر و اهل بیت او در خاطره ها باقی مانده و در محدوده ای از فقها و دانشمندان - و طبقهء انتلکتوئل-است که امام محمد باقر و امام جعفر صادق مطرحند که شخصیت های بزرگ آل محمدند.بقیهء مردم در سطح عموم،از بلخ گرفته تا اندلس به برکت ساخته ها و پرداخته های دستگاههای تبلیغاتی خلیفه،اصلا خبر ندارند که در خانوادهء پیغمبر چه گذشته است؛به خصوص از زمان امام موسی کاظم(ع) که زندگی را در گوشهء زندانهای خلیفه می گذراند،رابطهء نمایندهء خاندان پیغمبر و پرچمدار تشیع با مردم به کلی قطع گردیده،دیگر مسائلی از قبیل تشیع،نهضت علی،اهل بیت،عصمت،مظلومیت،بدبختی مردم...مطرح نمی شود،خاطرهء آن جهادها و رهبری های مستمر فکری و عملی،دارد از خاطره ها به کلی محو می شود،که امام رضا(ع) به امامت می رسد.

 

درست است که مأمون می خواهد با آن نقشهء خود،امام رضا را وسیلهء توجیه نظام اجتماعی و سیاسی ضد اسلامی خویش قرار بدهد و درست است که می خواهد با توسل به امام رضا،سد راهی در برابر مخالفت بنی عباس و در برابر نهضت های خراسان،ایجاد کند(و یا نقطهء اتکاء خلافت خود را از اشراف عرب،به این نهضت های جدید ایرانی تغییر دهد- زیرا مادرش ایرانی بود و اشراف عرب،او را به دیدهء بدبینی می نگریستند-)اما با این حال،امام رضا هم می خواهد درست از همین موقعیت و جبهه ای که دشمن در برابرش گشوده است،بر علیه خود او استفاده کند و از این گذرگاه،امامت شیعه،نهضت شیعه و آن شهادت هائی را که پایهء همهء انقلاب های شیعی است و می روند به وادی فراموشی سپرده شوند،از نو در خاطرهء توده ها زنده کند.اما پیشنهاد ولایتعهدی مأمون با اصل اعتقادی مکتب او و رهبران شیعه مخالف است.و همین جاست نکتهء پیچیدهء رفتار امام که کاملا روشن می شود.خیلی عجیب است!

ادامه دارد...




      

امام به جای بسیج اندک امکانات و شیعیان خود،که با کوچکترین گروه دستگاه حاکم،به سادگی مغلوب می شدند و پراکنده (و تشیع هم مانند سایر مذاهب اسلامی،محو تاریخ می شد)بر اساس شرایط خاص که در آن دوره حکومت داشت،استراتژی مبارزه را تغییر می دهد؛به خصوص که اینک لبهء تیز حملات دشمن،متوجه ریشهء فکری اسلام است.

 

به همین دلیل است که باقرین - امام محمد باقر و امام جعفر صادق(علیهما السلام)- هم استراتژی مبارزهء خود را بر مبنای مبارزهء فکری عمیقی قرار می دهند تا از طریق فردسازی و انسان سازی،بار دیگر امتی تربیت کنند بر مبنای اسلام راستین که بعد از احیاء اصول و ارزشهای اصیل اسلامی که برایش پایگاهی به جز مدینه و مسجد پیغمبر نمانده بود و می رفت تا در بوتهء فراموشی تاریخ بیفتد،از نو استراتژی متناسبی را در برابر شرایط آتی اتخاذ کنند.

 

شرایطی حکمفرماست که همهء مراکز بزرگ سیاسی مانند ایران و عراق و شام و اسپانیا...در دست خلافت جور افتاده و در همهء مساجد و پایگاه های دینی همهء اقطار اسلامی،به جز آن یک پایگاه مدینه،اسلام خلافت را ترویج می کنند در برابر اسلام امامت و عدالت،تنها کاری که در آن پایگاه کوچک برای رهبر و امام امکان داشت،تربیت همان عده ای متفکر،آشنا،آگاه،مؤمن و مسئول بود که نخست سرچشمهء زلال وحی را از نو بشناسند و بشناسانند و آنگاه بر مبنای آنها استراتژی جدیدی را برای مبارزه با خلافت جور،اتخاذ کنند.

 

[و به زبان امروز،ایدئولوژی زیربنای انقلاب را از بافته های عناصر ارتجاعی و محافظه کار جدا کرده،با تربیت پارتیزان هائی مسلح به ایدئولوژی اصیل نخستین،صفوف مختلف نیروهای رزمنده را بر مبنای استراتژی مناسبی،از نو متشکل سازند.]

 

(آن دورهء تاریخی،)هنگامه ای است که از یک طرف بنی امیه رو به زوال می رود و از طرف دیگر،بنی عباس دارد به سرعت به روی صحنه می آید.تضاد میان این دو غول که به شدت به جان هم افتاده اند،مجال تنفسی در مدینه ایجاد کرده است که اگر رایگان از دست برود دیگر دوباره بر نخواهد گشت و نخواهند گذاشت در این تک نفسگاه اسلام هم گشوده بماند.پس باید از این فرصت گذرا هم استفاده کرد.که این دو امام،استفاده کردند اما به زودی آن مجال کوچک را هم از دست آنها گرفتند-که هارون الرشید،بزرگترین قدرت بنی عباس شده،همهء رقبا را از میدان به در کرده و خلافت عظیم بنی عباس را به اوج رسانده است!

ادامه دارد...




      

عالم و عامی،غنی و فقیر چرا این همه از قاضی خلیفهء اموی بیزارند؟این همه نفرت از کجاست؟ به خاطر شهادت حسین(ع) و به خاطر شهادت یاران حسین.اما...ما خیال می کنیم که حسین را فقط در میان شیعه ها مطرح می کنند و ارزیابی؛نمی دانیم که حسین و شهادت او را در طول زمان و در عرض زمین باید مطرح و ارزیابی کرد - و می بینیم که مطرح می کنند...

 

امام زین العابدین(ع) در آنچنان شرایط دشواری قرار می گیرد که حتی شهادت را هم نمی تواند انتخاب کند!زیرا شهادت،انتخاب مرگ مجانی نیست،انتخاب آگاهانه و آزادانهء مرگی است که همچون سلاحی بر فرق دشمن فرو می کوبد و او را رسوا و مردم را آگاه می کند.انتخاب مرگی که اینچنین نتیجهء اجتماعی نداشته باشد،انتخاب مرگی بی نتیجه است و عقیم؛نه شهادت.

 

وقتی که پیام شهادت شکوهمند امام حسین و دیگر شهیدان همرزمش را پیام آوری چون زینب بر گوش این آسمان فرو می کوبد،طنینش آنچنان می پیچد که مردم مصر،ماه ها بعد از آن واقعه،چنان محبتی را نسبت به اهل بیت(ع) پیدا می کنند که هنوز که هنوز است،در دل اهل تسنن مصر،همچنان کار می کند.

 

همین الان رأس الحسین و روبروی آن،زینبیه،دو بنای مجللی است در مصر که به خاطر همان محبت اهل بیت،شکوه و عظمتی دارد - گرچه این زینبیه،مدفن یکی از دختران علوی است به نام زینب که آنها حضرت زینبش می دانند.در مصر زیارتگاههائی به نام اهل بیت وجود دارد که خیلی مجلل تر از بسیاری از زیارتگاههائی است که الان در ایران است - و سخت مورد احترام و محبت مردم.خودم شاهد بودم که مردم آنجا مُرده های خود را اول به دور ضریح آن حضرت زینب - خودشان - طواف می دهند و آنگاه دفن می کنند.گمان نکنید که این محبت اهل بیت،همین جوری محبتی الکی بود.محبتی بود که استبدادگران و استحمارگران،به سختی از آن می ترسند - همان محبتی که الان متأسفانه در بین ما تبدیل شده است به شعر و ورد و غش کردن و مداحی...!

 

ولی امام زین العابدین(ع)،برعکس امام حسین(ع)،در شرایطی قرار می گیرد که نه یاوری دارد چون عباس و نه پیام آوری چون زینب.می بیند شهادت برای او مرگی در خاموشی است؛نه مرگی که در طول زمان و در عرض زمین،با همه کس سخن می گوید.(چه قدر دردناک است برای بزرگمردی که حتی خوب مُردن هم برایش امکان نداشته باشد...).

 

می بیند،دیگر درگیری مسلحانهء رویاروی با نظام حاکم،باعث نابودی همهء ارزشها و سرمایه های جاودانه خواهد بود.سرمایه هائی که با نابودی آنها همهء میراث خانوادهء پیغمبر(ص) که تداوم راستین اسلام است،از جامعهء بشری ریشه کن خواهد شد،ارزشهائی که با نابودی آنها،یا سخنی از تشیع و خاندان پیغمبر نخواهد بود و یا اگر هم باشد،از حلقوم پرنس کریمخان ها و امام البدر ها خواهد بود که بزرگتریم مشتریان کاباره های پاریس و بزرگترین کلکسیونر های مشروب جهان هستن...![ به خصوص که اگر رهبر امام،قبلا معین نشده باشد.]

ادامه دارد...




      
   1   2   3   4   5   >>   >